نبض عاشورا

کربلا آغاز جاودانگی

 کاروان می‌آمد. آرام، اما با وقاری که گویی تمام تاریخ در رکابش حرکت می‌کند.
شن‌های داغ بیابان زیر قدم‌های شتران می‌لرزیدند و باد، خبر حادثه‌ای بزرگ را در گوش افق زمزمه می‌کرد. آسمان رنگی دیگر داشت. نه رنگ غروب بود و نه رنگ سپیده. گویی میان زمین و آسمان، رازی عظیم در حال رقم خوردن بود.
کاروان ایستاد...
زمین دامن خویش را گشود و زمان نفسش را در سینه حبس کرد. امیر این کاروان، حسین(ع) بر خاک نگریست؛ اینجا کربلا بود...
کاروان فرود آمد.
خیمه‌ها یکی‌یکی برپا شدند، اما گویی فرشتگان پیش از آدمیان در آن سرزمین فرود آمده بودند.
کودکان در اطراف خیمه‌ها می‌نگریستند، بی‌خبر از آنکه این خاک آخرین منزل کودکی آنان است.
زنان آسمان را نگاه می‌کردند و دل‌هایشان بی‌آنکه بدانند، به اندوهی دور گره می‌خورد.
اما در این میان شکوهی عظیم موج می‌زد؛ شکوهِ مردانی که برای مرگ نیامده بودند...
و کربلا، در آن روز تنها یک سرزمین نبود، میعادگاه زمین و آسمان بود؛ جایی که خداوند می‌خواست بلندترین قصیده آزادگی را با خون پاک‌ترین بندگانش بنویسد: جایی که کربلا نام گرفت و سرآغاز جاودانگی عشق شد.

عبدالرحیم سعیدی‌راد