«تفاهم» برای تثبیت دستاوردهای دفاع میهنی
سید جلال دهقانی فیروزآبادی
دبیر شورای راهبردی روابط خارجی
تفاهم ایران و آمریکا در شرایطی حاصل شد که طی دو ماه گذشته تهران با وجود فشارها، تهدیدها و برخی اقدامات تنشزا از سوی آمریکا بر تأمین منافع حیاتی و حفظ خطوط قرمز خود تأکید داشته است. در این روند، آنچه اهمیت اساسی دارد، نحوه بهرهگیری بموقع و هدفمند از ابزارهای سیاست خارجی است که در نهایت در سطح تصمیمگیری و مدیریت کلان مشخص میشود و تعیین میکند کدام ابزار در چه مقطعی و به چه ترتیبی باید به کار گرفته شود. با حصول تفاهم، این واقعیت آشکار میشود که دیپلماسی چگونه میتواند نقش ترجمه و تبدیل دستاوردهای میدانی و موفقیتهای نظامی به نتایج پایدار سیاسی و اقتصادی را ایفا کند؛ بهگونهای که پیروزیهای حاصل در میدان به سرمایههای ماندگار در عرصههای سیاست، امنیت و اقتصاد تبدیل میشوند. این فرآیند بر پنج محور اساسی استوار است.
1- تفاهم پس از ایستادگی تهران بر خطوط قرمز: با این حال، تفاهم حاصل شده ماهیتی مقدماتی و کلی دارد و بر اساس «منطق نتیجه» و دو اصل تبادل «نقد در مقابل نقد» و تعامل «اقدام در برابر اقدام» شکل گرفته است؛ به این معنا که طرفین در این مرحله بیش از آنکه به توافقی جامع دست یافته باشند، بر مجموعهای از حداقلهای قابل قبول برای پایان تخاصم و مدیریت تنشِ فزاینده به تفاهم رسیدهاند. این وضعیت نشان میدهد مسیر تفاهم فعلی بیشتر بهعنوان یک چارچوب اولیه برای خاتمه عملیات نظامی و مهار تنش و آغاز گفتوگوهای عمیقتر در مرحله بعد قابل ارزیابی است.
2- ضمانتبخشی تفاهم: این مرحله بر چهار محور اصلی قابل تحلیل است؛ اول، اجرای عملی تعهدات مرحله اول و مشروطسازی ورود به فاز دوم به میزان پایبندی طرف مقابل به همین تعهدات اولیه؛ به این معنا که هر گونه نقض در مرحله اول، میتواند اساساً روند انتقال به مرحله بعدی را متوقف کند. این رویکرد نوعی سازوکار شرطی برای مدیریت رفتار طرف مقابل در طول اجرای توافق ایجاد میکند. محور دوم به ابزارهای عینی برای تضمین اشاره دارد؛ از جمله مدیریت و کنترل تنگه هرمز بهعنوان یک اهرم راهبردی که میتواند نقش تضمین کننده عملی در معادله تفاهم ایفا کند. این ابزار در سطح راهبردی بهعنوان یک عامل مولد قدرت و عنصر بازدارنده قابل ارزیابی است که میتواند رفتار طرفهای مقابل را تحتتأثیر قرار داده و میزان پایبندی به تعهدات را افزایش دهد. محور سوم، توان و امکان دفاع فعال و قابلیتهای بازدارنده جمهوری اسلامی ایران است؛ مهمترین ضمانت عینی در وضعیت عدم قطعیت در یک محیط قراردادی نامطمئن با یک بازیگر بدعهد و سابقه. محور چهارم، ناکارآمدی عملی گزینه نظامی برای حل و فصل مسأله ایران برای آمریکا، بهگونهای که دیگر تهدید به حمله نظامی، نمیتواند بر میز مذاکره و نتیجه آن تأثیر بگذارد. در مجموع، این چهار مؤلفه در کنار یکدیگر چارچوبی برای «تضمین تفاهم» ایجاد میکنند که بر ترکیب تعهدات مرحلهای، ابزارهای راهبردی و شاخصهای قابل راستیآزمایی استوار است و هدف آن کاهش ریسک نقض توافق در مراحل بعدی و افزایش قابلیت اجرای آن در عمل است.
3- موفقیت ایران در قالب یک مدل سه وجهی: موفقیت ایران را میتوان در قالب یک سه ضلعی تحلیلی توضیح داد که هر ضلع آن نقش مکمل در شکلگیری این نتیجه داشته است. اول، بازدارندگی پسینی قرار دارد؛ به این معنا که افزایش هزینههای هر گونه تجاوز یا اقدام نظامی مجدد علیه ایران بهعنوان یک عامل بازدارنده عمل کرده و محاسبات طرف مقابل را تحتتأثیر قرار داده است. این بازدارندگی در سطح پیامدهای عملی و هزینهسازی قابل ارزیابی است. ضلع دوم، تابآوری و روحیه ملی است که بر پایه حمایت اجتماعی و انسجام داخلی شکل گرفته است. این مؤلفه نشان میدهد ظرفیت مقاومت ملی ایران تنها به توان نظامی محدود نیست که میزان همراهی و پشتیبانی مردم نیز در استمرار این توان نقش تعیینکننده دارد. در چنین چارچوبی، سرمایه اجتماعی به یک عامل راهبردی در معادلات امنیتی تبدیل میشود. ضلع سوم، دیپلماسی مقاوم است که بر ایستادگی در برابر زیادهخواهیها و فشارهای بیرونی بویژه از سوی آمریکا تأکید دارد. این نوع دیپلماسی تلاش میکند با حفظ اصول و خطوط قرمز از ابزار مذاکره فعال برای مدیریت بحران و پیشبرد منافع ملی استفاده کند، بدون آنکه به پذیرش مطالبات نامتوازن و تسلیمطلبانه تن دهد.
4- بنبست در افق راهبردی آمریکا: بنبست راهبردی آمریکا را میتوان در چارچوب محدودیت گزینههای پیش روی رئیسجمهوری آمریکا ارزیابی کرد؛ وضعیتی که در آن هیچیک از انتخابها واجد مطلوبیت لازم برای ترامپ نبود. در این شرایط، سه گزینه اصلی روی میز قرار داشت: اول، تداوم وضعیت موجود و ادامه مسیر تنش کنترلشده؛ دوم، تشدید تنش و ورود به فاز عملیات نظامی گسترده که میتوانست به آغاز یک جنگ تمامعیار منطقهای و حتی فرامنطقهای منجر شود و سوم، پذیرش تفاهم حداقلی بر پایه تحقق برخی از مطالبات خود و دادن امتیاز به ایران.
هر یک از این گزینهها با موانع و هزینههای جدی همراه بود. تداوم وضع موجود، به معنای فرسایش تدریجی و عدم حل بحران تلقی میشد؛ تشدید تنش و اقدام نظامی نیز با ریسکهای سنگین امنیتی، اقتصادی و منطقهای همراه بود و پذیرش تفاهم نیز مستلزم عقبنشینی از بخشی از اهداف اولیه و پذیرش واقعیتهای جدید میدانی بود. در نتیجه، هیچیک از این سه مسیر بهعنوان گزینهای بهینه و کمهزینه برای آمریکا قابل ارزیابی نبود و در عمل، مجبور به انتخاب «بهترین بد» شد.
در چنین فضایی، مجموعهای از فشارهای بیرونی و درونی نقش تعیینکنندهای در تغییر محاسبات واشنگتن ایفا کرد. فشار متحدان عرب در پی آسیبهای جدی به زیرساختها و افزایش نگرانیهای امنیتی در کنار فشارهای داخلی در ایالات متحده و همچنین فشارهای بینالمللی ناشی از ناامنی انرژی و غذایی و تشدید بحران اقتصادی، شرایطی را ایجاد کرد که هزینه ادامه تقابل را برای آمریکا به مراتب افزایش داد. مجموع این عوامل موجب شد دولت ترامپ در نهایت به سمت تصمیم پذیرش تفاهم حرکت کند که در چارچوب مدیریت هزینهها و اجتناب از تشدید بحران و جنگ اتخاذ شد.
5- پیشنیازهای موفقیت تفاهم: موفقیت در اجرای تفاهم، مستلزم حفظ مجموعهای از الزامات بنیادین است که در سه سطح قابل بررسی هستند؛ اول، حفظ سه عنصر اصلی ایجادکننده تفاهم اهمیت دارد؛ یعنی توان دفاعی، حمایت مردمی و دیپلماسی فعال. این سه مؤلفه در کنار یکدیگر چارچوب اصلی شکلگیری و تداوم تفاهم را تشکیل میدهند و تضعیف هر یک از آنها میتواند بر پایداری توافق اثر مستقیم بگذارد.
در سطح دوم، مسأله وحدت و یکپارچگی ملی مطرح است؛ وحدتی که باید در سه لایه ملت-ملت، ملت-دولت و در سطح حاکمیت حفظ شود. این انسجام، نقش تعیینکنندهای در افزایش تابآوری کشور و کاهش آسیبپذیری در برابر فشارهای بیرونی دارد و بهعنوان یک سرمایه راهبردی در اجرای تفاهم عمل میکند. اهمیت و ضرورت وحدت ملی بسیار فراتر از یک ارزش ملی بوده و یک مؤلفه قدرت ملی و بازدارندگی است.
در سطح سوم، وحدت میدانها در داخل کشور اهمیت پیدا میکند؛ بویژه همافزایی میان حوزه نظامی، دیپلماسی و فضای اجتماعی که تحت فرماندهی واحد و هماهنگ شورای عالی امنیت ملی و با راهبری و هدایت رهبر معظم انقلاب مدیریت میشود. حفظ پیوند مؤثر میان میدان و دیپلماسی از عناصر کلیدی موفقیت در این مسیر محسوب میشود. در کنار این موارد، حفظ روحیه ملی و اولویت دادن به منافع ملی، بر سایر منافع و ملاحظات اهمیت دارد. حمایت مردمی از رویکرد مذاکراتی اصولی نظام و دولت، در کنار احترام به نقدها و دیدگاههای مختلف در چارچوب سیاستهای کلی نظام، میتواند به تقویت انسجام داخلی، افزایش ظرفیت اجرای تفاهم و قدرت چانهزنی کشور کمک کند.
6- بیاعتمادی به آمریکا: بیاعتمادی مطلق به آمریکا و آمادگی کامل برای دفاع از کشور در بازه ۶۰ روزه بهعنوان دو مؤلفه همزمان در فضای پس از تفاهم ضرورت راهبردی دارد. در این چارچوب، توافق بهعنوان یک دوره مدیریت ریسک و کنترل تهدید تعریف میشود که در آن پیشفرض اصلی، امکان نقض تعهدات توسط آمریکا و ضرورت آمادگی بیشینه و همهجانبه برای بدترین سناریوهای محتمل است. بر همین اساس، رویکرد ایران را میتوان در قالب ترکیبی از «دیپلماسی مقاوم» و «مذاکره مسلح» توضیح داد؛ یعنی بهرهگیری همزمان از ابزار گفتوگو در کنار حفظ و تقویت ظرفیتهای دفاعی. در این نگاه، دیپلماسی بخشی از یک راهبرد قدرتمحور است که در آن، مذاکره در کنار آمادگی نظامی معنا پیدا میکند.
این وضعیت نشان میدهد این تفاهمنامه نه بر پایه اعتماد که بر مبنای محاسبه هزینه-فایده و موازنه قدرت تعریف شده است. به بیان دیگر، ایران در فضایی وارد تفاهم شده است که در آن هر گونه تغییر رفتار طرف مقابل باید با فرض آمادگی کامل برای مقابله با آن همراه باشد. در چنین شرایطی آمادگی دفاعی بهعنوان یک مؤلفه بازدارنده عمل کرده و نقش مکمل دیپلماسی را ایفا میکند. از این منظر دوره ۶۰ روزه پیشرو یک آزمون عملی برای سنجش میزان پایبندی آمریکا و ارزیابی واقعی بودن تعهدات آن تلقی میشود.

