در حافظه موقت ذخیره شد...
«احمدرضا اسدینژاد» با «ایران» از نحوه شهادت خواهرش و جراحات شدید فرزندان او گفت
مادری که مقابل چشمان سه فرزندش پر کشید
«احمدرضا اسدینژاد» فرزند شهید و برادر یکی از شهدای این حمله تروریستی آمریکا به شهرستان «لامرد»، با صدایی آمیخته به اندوه و ناباوری، لحظات دردناک و تلخ آن روز را برای «ایران» روایت میکند. او میگوید: «همان روز خواهرم (زهرا) همراه سه فرزندش جلوی در خانه ایستاده بودند. هیچ اتفاق خاصی در جریان نبود. بچهها کنار مادرشان بودند و مثل هر روز مشغول زندگی خودشان. ناگهان صدای انفجارها بلند شد و چند موشک به اطراف منطقه اصابت کرد. یکی از انفجارها در فاصلهای حدود ۲۰ متر از محل حضور آنها رخ داد و ترکشهای آن به سمت مردم پرتاب شد. «زهرا اسدی نژاد» 33 ساله و مادر سه فرزند به نامهای نازنینزهرا ۱۲ ساله، فاطمهزهرا ۱۰ ساله و امیرحسین ۶ ساله بود. به گفته احمدرضا اسدینژاد، ترکشهای ناشی از انفجار به سینه و پهلوی خواهرش اصابت کرد و هر سه کودک نیز مجروح شدند. در چند ثانیه، صحنهای که تا لحظاتی پیش محل حضور یک خانواده بود، به تصویری از وحشت و خون تبدیل شد. کودکان روی زمین افتاده بودند و مادر با جراحاتی عمیق، اما نگران به فرزندانش خیره شده بود.
نخستین فردی که خود را به محل رساند، مادر خانواده بود؛ زنی که به دلیل تجربه کارهای امدادی و پرستاری، تلاش کرد در همان دقایق ابتدایی جان عزیزانش را نجات دهد. او دختر و نوههایش را سوار خودرو کرد و به سمت بیمارستان حرکت کرد. اما شدت جراحات بویژه در مورد «امیرحسین» شش ساله، لحظه به لحظه بیشتر خود را نشان میداد. خونریزی شدید این کودک و وضعیت وخیم مادر، نگرانیها را دوچندان کرده بود.
احمدرضا زمانی، دایی بچهها، به بیمارستان رسید که خواهرش به اتاق عمل منتقل شده بود. فضای بیمارستان مملو از اضطراب و آشفتگی ناشی از هجوم مجروحان بود. او به «ایران» میگوید: «تنها چند دقیقه بعد توانست از پشت در اتاق، نگاهی به داخل اتاق بیندازد. همان نگاه کوتاه کافی بود تا سنگینترین خبر زندگیاش را دریافت کند. خواهرش روی تخت قرار داشت؛ چشمانش باز مانده بود و رنگ از چهرهاش رفته بود.» احمدرضا میگوید: «همان لحظه فهمیدم که دیگر امیدی باقی نمانده است!» اما درد این خانواده تنها به از دست دادن یک مادر مهربان و دلسوز ختم نشد. «امیرحسین» پسر کوچک این خانواده به دلیل آسیب شدید عروقی به بیمارستان نمازی شیراز منتقل شد و ساعتها تحت عمل جراحی قرار گرفت. فاطمهزهرا از ناحیه ران پا مجروح شده بود و نازنینزهرا نیز به دلیل شدت جراحات به شیراز اعزام شد. روزها و هفتههای بعد، خانواده میان بیمارستانها و اتاقهای عمل در رفتوآمد بودند؛ در حالی که باید همزمان با نگرانی برای سلامتی کودکان، داغ از دست دادن مادر آنها را نیز تحمل میکردند.
به گفته احمدرضا اسدینژاد، خانواده تلاش کردند خبر شهادت مادر را برای مدتی از کودکان پنهان نگه دارند. اما واقعیت سرانجام خود را آشکار کرد. نازنینزهرا که وابستگی عاطفی زیادی به مادرش داشت، هنگام دیدن پیکر او در مراسم تشییع، با حقیقتی روبهرو شد که هیچ کودکی نباید آن را تجربه کند. امیرحسین نیز هفتهها بعد و پس از عبور از روزهای سخت درمان، از شهادت مادرش آگاه شد. «احمدرضا اسدینژاد» معتقد است آنچه در لامرد رخ داد، تنها یک حمله نظامی نبود، بلکه جنایتی بود که مستقیماً زندگی غیرنظامیان را هدف قرار داد. او تأکید کرد منطقهای که خواهر و فرزندانش در آن حضور داشتند، منطقهای کاملاً مسکونی بود و هیچ هدف نظامی در آن وجود نداشت. در روایت او، آنچه باقی مانده نه فقط خاطره یک انفجار، بلکه تصویر سه کودک مجروح است که در یک بعدازظهر عادی، مادر خود را برای همیشه از دست دادند و خانوادهای که هنوز پس از گذشت زمان، بار آن داغ سنگین را بر دوش میکشد.

