ادبیات حذف، تهدیدی در کنار تهدید دشمن خارجی
عبدالکریم حسینزاده
معاون رئیسجمهور
در امور توسعه روستایی و مناطق محروم
امروز که ایران عزیز با تهدید نظامی مستقیم خارجی روبهروست، برخی موضعگیریها و رفتارهای داخلی نگرانیهایی را برای دلسوزان ایجاد میکند. نمونه این موضعگیریها، اظهارنظرهای منازعهآفرین برخی افراد علیه گروهها یا اشخاصی از جامعه است که به بهانههای مختلفی چون عفاف و حجاب و دوقطبیسازیهای سیاسی ابراز می شود.
در این شرایط، سؤال این است که آیا هنوز از نقارهای برجا مانده از همین ادبیات و همین رویکردها در گذشته، چیزی نیاموختهایم؟ آیا واقعاً کشور ما در شرایطی قرار دارد که بخواهیم همچنان به این نوع ادبیات تکیه کرده و همچنان مسیر قطبیسازیهای گذشته را در پیش بگیریم؟
در شرایط آتشبس ناپایدار و تداوم تهدیدهای دشمنان، سادهسازی وضعیت تحمیل شده از سوی کشور بیشتر یک خودفریبی است. زیرا در این شرایط نهتنها جامعه ما در وضعیت عادی قرار ندارد، بلکه زیر فشارهای چند لایه و نگرانیهای متعاقب آن به سر میبرد؛ وضعیتی که در آن سخنان نسنجیده میتواند به جای آرامش مسألهای تازه ایجاد کند.
منطق این شرایط اقتضا میکند با مردم ایران خصوصاً در این شرایط باید از موضعی دیگر سخن گفت. مردمی که با وجود فشارها و تهدیدهای دشمنان همچنان پای ایران ایستادهاند و کوچکترین نشانی از فروپاشی جامعه از خود بروز ندادهاند، شایسته بیشترین احترام هستند، نه شایسته تحقیر یا شایسته گسترش ادبیاتی ناپسند در حوزه عمومی. نادیده گرفتن ایستادگی مردم در این شرایط ممکن است به دلزدگی جامعه بینجامد یا فرسایش ذهنی خاموش نسبت به این سخنرانان یا حتی حوزه سیاسی.
قبل از هر چیز یک پرسش مهم هنوز پابرجاست: این صداهای تند واقعاً خود را نماینده چند درصد از جامعه میدانند؟ چه سازوکاری به این دسته افراد تندگو این اطمینان را داده است که خودشان را «صدای ملت» معرفی کنند؟ واقعیت این است که این جریانها نه سخنگوی همه مردم هستند و نه نماینده تامالاختیار آنان، بگذریم از اینکه اساساً صدا و رویکرد نظام حکمرانی ما نیز به صورت دیگری تبلور مییابد. براین اساس، اینان تنها یکی از صداهای موجود در کشور هستند و مشکل دقیقاً از جایی آغاز میشود که این «یک» صدا خود را «همه صداها» تصور میکند و صداهای دیگر را مزاحم خود میبیند.
این درحالی است که گفتمانهای ناتوان معمولاً برچسبزننده هستند. منطقی که به جای شنیدن انسانها، صدای آنان را در اتهامات خفه میکند. باید این واقعیت را باور کنیم که بعضی از این اتهامزنیها از حمله فیزیکی هم خطرناکترند. زیرا ابتدا انسانهای مخالف را از دایره تعلق به جمع مشترک بیرون میرانند، سپس جامعه را به طرد این افراد یا گروهها عادت میدهند و در نهایت انسانزدایی از اینان را ممکن میکنند. نتیجه چنین رویکردهایی، جامعهای خواهد بود که بخش زیادی از اجزای آن توان تحمل و فهم یکدیگر را ندارند و صرفاً به نزاع و حذف یکدیگر میاندیشند. تاریخ بارها نشان داده است که پیش از طرد گروهها و افراد، ابتدا زبان اجتماعی آن جامعه آلوده میشود. به دیگر سخن؛ اول واژهها تند و بعد رفتاهار خشن میشوند.
در امروز ما، وطندوستی و دلنگرانی برای فردای ایران ایجاب میکند به صریحترین شکل ممکن این رویکردهای حذفی را نقد کرده و به این افراد یا احتمالاً گروههای سیاسی بگوییم چنین ادبیاتی صدای جریانهایی نیست که خود را دارای اقتدار میدانند، بلکه صدای اضطراب آنان است. یعنی صدایی که به جای اعتماد به تکثر جامعه، از آن میترسد. هرجا که چنین نگرانیهایی بر سیاستورزیها غلبه کند، طرد جای گفتوگو را میگیرد و تهدید جای اقناع مینشیند.
امروز تابآوری ملی نه با فریادهای هیجانی ساخته میشود و نه با تهدیدهای صاحبان تریبون. جامعه را نمیتوان با زبان تند یکپارچه نگاه داشت. انسجام ملی واقعی بر شانههای اعتماد میایستد و اعتماد نیز به نوبه خود از احترام متولد میشود نه از تحقیر. میان «وحدت» و «یکدستسازی» تفاوتی عمیق وجود دارد. وحدت یعنی پذیرفتن این حقیقت که جامعه متنوع است و خواهد ماند. اما یکدستسازی یعنی انکار همین واقعیت. اولی دشوار اما پایدار است؛ دومی ساده اما شکننده و پرهزینه. در چنین روزهایی، خطای نابخشودنی، تبدیل اختلافات اجتماعی به نزاعهای هویتی است.
مسئولیت، یکی از بنیادیترین اصولی است که انسان باید به آن وفادار بماند؛ مسئولیت آنچه انسان میگوید، آنچه یک انسان تکرار میکند و اثری که کلمات بر جان جامعه میگذارند. آنان که در عرصه عمومی حضور دارند، باید بدانند که هیچ واژهای بیپیامد نیست. کلمات میتوانند آرام کنند یا زخم بزنند، پل بسازند یا مرز. و درست در روزگار بحران است که مسئولیت زبان سنگینتر از همیشه میشود. کسی که سخن میگوید، فقط تولیدکننده واژه نیست، بلکه در حال ساختن فضا، ذهنیت و حتی آینده هم هست. سؤال اینجاست که ادبیات حذفی و طرد سیاسی و اجتماعی گروههای متفاوت با ما، مگر خیری برای ما داشته است که بخواهیم بار دیگر آن را تکرار کنیم؟
دفاع از کشور عزیزمان ضرورتی انکارناپذیر است؛ اما دفاع با شعار ساخته نمیشود. هیچ کشوری با سخنان تند تریبونداران امنتر نشده است. دفاع واقعی یعنی دیدن واقعیتهای یک جامعه به همانگونه که هستند، نه آنگونه که دوست داریم باشند؛ دفاع واقعی یعنی تصمیمهای سخت گرفتن نه جملههای آسان گفتن. و مهمتر از همه، یعنی داشتن مردمی که احساس کنند بخشی از این کشور و بخشی از تصمیمهای آن هستند، نه تماشاگرانی که فقط باید گوش بدهند، هزینه دهند و سکوت کنند.
مردم ممکن است خسته یا دلگیر باشند، ممکن است نقد داشته باشند، اما هنوز به این خاک تعلق دارند. این تعلق بزرگترین سرمایه ملی ماست؛ سرمایهای که اگر فرسوده شود، بازسازی آن آسان نخواهد بود. حکمرانی خردمند این سرمایه را حفظ میکند؛ نه با شعار، بلکه
با رفتار.
امروز بیش از هر زمان دیگری کشور به گسترش حس «ما» نیاز دارد. هر سخنی که بخشی از مردم را از دایره تعلق بیرون براند، در نهایت چیزی جز فرسایش سرمایه اجتماعی تولید نخواهد کرد.
کشور اکنون در نقطهای ایستاده که هر تصمیم، آیندهای بلندمدت میسازد: یا دایره «ملت» را وسیعتر کنیم و دوباره اعتماد بیافرینیم، یا آن را تنگتر کرده و بر شکافها بیفزاییم. انتخاب رویکرد اول، نه جناحی است و نه مقطعی، بلکه انتخابی درباره آینده ایران است.
شاید همهچیز در نهایت به یک حقیقت ساده بازگردد: در روزهای سخت، مردم بیش از هر چیز به زبانی نیاز دارند که آرامشان کند، نه مضطربترشان. به احترامی که آنان را در بر بگیرد، نه کنار بزند. انسجام ملی از دل شنیدن متولد میشود، نه از دهان تهدید. اگر این حقیقت را نفهمیم، هیچ دشمنی بیرون از مرزها، به اندازه شکافهایی که در درون خود میسازیم، برای ایران خطرناک نخواهد بود.

