ذوق و ذائقه محمود

در رثای دوست از دست‌رفته محمودرضا بهمن‌پور

محمدحسین بنکدار تهرانی
مدیر مؤسسه فرهنگی همیشه در میان

زندگی آدمیزاد در آمد و شد با دوستانش دو وَجه دارد: یکی بُعدِ عاطفی و انسانی روابط ماست که در سوک دوست، اغلب آن حالات و گُل‌های رنگارنگی که در ساعاتِ خوشِ دیدارها میان‌مان بررُسته و روئیده؛ فراخاطرمان می‌آید. بویژه در اولین لحظاتی که خبر درگذشت و فقدان فردی از بستگان و دوستان را می‌شنویم؛ همه‌مان چنین تجربه‌ای را از سرگذرانده‌ایم. اول انگار سنگِ حیرت است که مدام از آسمان بر سَرمان فرومی‌بارد و خراب می‌شود... کمی که از تاریکی بُهت و خاکستری دَرد فاصله می‌گیریم و ذهنِ خاک‌آلود و خون‌آلودمان را، از زیرِ آوارِ اولیه بیرون‌می‌کشیم؛ همان گُل‌های رنگارنگ به یادمان‌می‌آید... و حسرت، روح را، سوزن‌سوزن می‌کند... انگار که پای یخ زده ذهن را یکباره در آب جوش فرو کرده باشی!
اینها بُعد فردی و عاطفی روابط ماست که هر چند نوشتن و گفتنِ از آن بی‌فایده ‌نیست اما شاید پرداختن به وجه دوم از بابِ اِعتبار و عِبرت دست‌کم، سود بیشتری دارد برای کسانی که عزیز ازدست‌رفته ما را یا نمی‌شناسند؛ یا می‌شناسند و این‌دست، نوشته‌ها و گفته‌ها، ممکن است؛ اَسبابِ تسکین‌خاطرشان بشود؛ چراکه شاید طی دورانِ حیاتِ او، از این منظر، به او  و کردوکارهایش ننگریسته‌ باشند. می‌توان گفت اولی وجه ارزش است و دومی وجه روشِ دوستِ درگذشته ماست.
محمودرضا بهمن‌پور در یک کلمه، «مدیر فرهنگی» بود. منظور چیزی سوای از مدیرعاملی نشر نظر است. مدیر فرهنگی کسی است که وقتی با پدیده‌ای فرهنگی رودررومی‌شود؛ هم سَرِ «ذوق» می‌آید و هم نسبت به عرصه‌ای از فرهنگ که تخصص کاری اوست؛ «ذائقه» دارد. ذوق کردن و ذائقه داشتن و نهایتاً قدرتِ ذائقه ساختن، هر یک سری از هم سَوا دارد. اینها بی‌شک نزدِ اهلِ‌ «دقت» یکی نیست.
از دیگر سو، سوای این‌کاره ‌بودن! و پرت ‌نبودن! از مقوله‌ها و ماجراهای فرهنگی، مدیرفرهنگی کسی است که بیشتر از کسانی همچون کارشناسان و پدیدآورندگان و نویسندگان و مصنفان و شورای محتوایی، کارِ میدانی و کارِ تشکیلاتی کرده است. کسی که هم اهلِ کتاب! است؛ هم اهلِ کارِ اجرایی است. یعنی هم تجربه صف دارد و هم تخصصِ ستادی. ناگزیر و با نظر به ضرورت گفت‌ وگذارِ رودررو با همه اهالی نشر، در هر شأن و مقامی، از نویسنده و تصویرساز گرفته تا لیتوگراف و مُوزّع، مدیرفرهنگی در زیست‌بوم فرهنگ باید فردی مردم‌دار، شِناس، صاحب حشمت، مَقبول و خوش‌مجلس و کاردان باشد تا بتواند «کار» را جذب‌ کند. ضمناً همـ«کار»انِ کاردُرُست را جذب کند و هم به‌دُرُستی بداند که چه «کار»ی در بازار فکری و فرهنگی «نیازِ» امروز و فردای جامعه است و جاذبه دارد.
بهمن‌پور همان‌گونه که خود می‌گفت، کارش را، از وزارت ارشاد آغاز کرده ‌بود. پیامد آزمون و خطاهایی که در دستگاه‌های اجرایی انجام ‌شده‌ بود؛ امثال او که از دهه ۷۰ مدیران نشر شدند؛ بعضاً شامه‌ای آسیب‌شناسانه داشتند نسبت به زمانی که در وزارت ارشاد اشتغال‌ داشتند. همین دستمایه‌ای شد که خطاها و کم لطفی‌های گذشته، نسبت به اهل فرهنگ، زین پس کمتر در کارنامه کاری‌شان قرار بگیرد و قدر اساتید و هنرمندان را بیشتر و بهتر بدانند. گیرم که سپس‌تر خیلی حرف‌ها پشت سر او و امثال او ماند و برخی قدیمی‌ها دلخوری‌هایی از عملکرد گذشته امثال او را، هرگز فراموش نکردند و وقتی صحبت از توفیقات او در نشر می‌شد غرولندهایی به‌ میان‌ می‌آوردند. البته آنها هر زمان بخواهند خودشان می‌توانند نقد و نظرشان را بنویسند. اکنون نیت ‌دارم نکاتِ مثبتِ عملکردِ دوست خود را بنویسم. همین گذر متوازن از گهواره رشدِ شغلی باعث شده بود تا بهمن‌پور، خُلل‌وفُرج کار و بزنگاه‌ها را بشناسد. او اساتید سابق را ارج گذاشت. برخی‌شان به ظاهر پُرنام‌ونشان بودند و برخی هرچند، چیره‌دست و کارنامه‌دار بودند؛ چون گریزان از هیاهوی اهل‌زمان بودند؛ چندان میان عامه، شِناس نبودند یا آنکه به کل فراموش ‌شده‌ بودند. پی یک‌یک آنها رفت و با پیگیری طاقت‌سوزی تلاش کرد تا:
1. یافته‌های آنها را روشمند، به دست‌ وهمتِ خودشان، مکتوب کند و بدل به نوشته‌ها و درس‌گفتارهای نوشتاری و سروشکل‌دار و امروزی پسند کند.
2. یا آنکه در آن زمینه هنری، ادبیات بسازد و مرزهای دانش و تلاشِ بومی را، چند قدمی آن‌سوتر ببرد و حاصل عمر اساتیدی چون مثقالی و تناولی و زرین‌کلک و دیگر استادان و زبردستان و هنرمندان را به‌دست نسل‌های آینده برساند.
3. این تلاش‌های «او و همکارانش» در زمینه مدیریت‌ دانش و اصطلاحاً دِگردیسی از دانش‌ ضمنی اساتید و هنرمندان سرزمین ما، به دانش‌صریح، کاری بسیار ارزشمند و البته سخت‌ دشوار بوده‌ است.
4. این‌گونه تلاش‌ها، هم برای جامعه فرهنگی‌ وهنری ما هویت‌بخش‌بود و هم برای اساتید و بستگان‌شان و همچنین دلبستگانِ آن زمینه هنری روحیه‌بخش‌بود.
5. ثمره بخش دیگری از این تلاش‌ها، که باز ذیلِ فرآیند مدیریتِ‌ دانش گنجانده و دسته‌بندی می‌شود؛ طی روندِ ثبتِ تاریخ‌شفاهی زندگی اساتید بود؛ که ذوق‌ورزانه حاصلِ عمر و تلاش هنری برخی استادان ثبت‌ و ضبط‌ شد و امروز در دسترس همه ماست.
6. جمع‌آوری و دسته‌بندی و انتشار مجموعه آثار برخی اساتید مثل استاد حسن اسماعیل‌زاده نقاش مکتب قهوه‌خانه‌ای یا پرویز کلانتری، جلال شباهنگی، پریوش گنجی، منیر فرمانفرمائیان و... رشته‌ای دیگر از تلاش‌های «او و همکارانش» است که با احترام برای صاحبان اثر، امکانِ آشنایی، دسترسی، استفاده و بهره بردن برای بسیاری افراد را، از این قِسم کارها، که ممکن بود هرگز یک‌جا، این جور گردِهم نیامده‌ باشد؛ فراهم‌ آورد.
7. بازنشر برخی آثار قدیمی و بعضاً مهجور، به همان صورت یا با تصویر‌سازی جدید.
8. تولید و ترجمه آثاری مرجع در زمینه‌هایی که بعضاً اثر مستقلی تا زمان ما، در بازار نبود و دستیاب نمی‌شد و پس از آن هم، یگانه مرجعِ فارسی برای یادگیری علاقه‌مندان و خواستاران شد.
9. جلبِ نظر و انتشار اثر، از اساتیدی که به علل مختلف، شاید به این سادگی‌ها دیگر کار به ناشران نمی‌سپردند. این‌گونه هم جامعه مخاطبِ هنر، از این آثار بهره‌مند شد و هم کدورت‌های پیشین برخی استاد، خواه نادُرُست و خواه دُرُست، نسبت به بازار نشر از میان برخاست.
چند کلمه‌ای هم از بُعد عاطفی و ارزش‌های انسانی بنویسم. محمودرضا بهمن‌پور دوست مهربان و با ذوقی بود. نسبت به جامعه و رویدادهایش بی‌تفاوت نبود و برای امروز و فردای ایران دغدغه داشت. طبعاً هر بار که به‌هم ‌می‌رسیدیم و سرصحبت بازمی‌شد نکاتی می‌گفتیم و درد دل‌ می‌کردیم و خبرهایی به‌هم می‌دادیم و با دیدگاه‌های تازه هم آشنا می‌شدیم. تکیه همیشگی‌مان نسبت‌مان با خانواده‌ها و آشنایی‌ها و هم‌محلی بودن سابق‌مان و فرهنگِ مکتبی اهالی خیابانِ ایرانِ، واقع در منطقه ۱۲ تهران بود و اینکه می‌گفتیم ما از قُماش مسلمانانِ قبل انقلابی هستیم. ما مسلمونِ بعدِ انقلابی نیستیم که بعدها رنگ عوض‌کرده‌ باشیم... خواه‌ناخواه این سخن‌مان ختم به شوخی می‌شد که ماشاءالله چه ثبات قدمی هم داشته و همان طور پاک‌اعتقاد و پابرجا مانده!
بهمن‌پور نسبت به دوستانش ملاحظه‌کار و مبادی آداب بود. وقتی رپ‌رپه‌های بیماری آمده بود؛ ابتدا به رو نمی‌آورد و دَم نمی‌داد‌. تلفنم را نگاه کردم... دیدم این طور گذشته... اول نوشته:
سلام و ارادت بسیار
امیدوارم در آینده نزدیک شانس دیدارتان را داشته باشم.
مرتبه بعدی نوشته:
من مدت هاست دفتر نمی‌روم. اما اگر توفیق داشتم حتماً قراری می‌گذاریم.
یک‌بار که با بیتی از سعدی شِکوه کرده‌ بودم که: گاه‌گاهی بِگذر در صفِ دل‌سوختگان / تا ثنائیت بگویند و دعایی بدمند؛ پاسخ داده:
ما گناهکاران، شرمسار مهر شمائیم، امر فرمایید، دیدارتان میسر گردد.
باز مرتبه بعد، از بیماریش هیچ ابراز ناراحتی نکرده بود و ملاحظه خاطر مرا کرده بود و برایم نوشته بود:
استاد محمدحسین، سلام و عرض ادب
خدمتت خواهم گفت
چندی بعد، وقتی تازه از بیمارستان برگشته بود؛ برایم پیام شنیداری گذاشته بود و سربسته اشاره‌ کرده‌ بود مشکل از کجاست. فاش‌ می‌گویم این‌بار خوشحالم، عجالتاً دسترسی به تلگرام نداریم و دست‌کم نمی‌توانم توضیح و صدای رنجورش را دوباره بشنوم. آخرین پیامی که میان‌مان ردوبدل شده همان رنگ‌وبوی احوال خودمان را دارد. هر چند که شاید حضورِ سردِ بیماری، که مثل ارزق‌شامی زل زده بود به صورت ما و هر دوی‌مان را تماشا می‌کرد؛ خیلی عصا قورت‌داده و رسمی‌اش کرده:
سلام آقای بهمن‌پور عزیز
الان کنار ضریح امام هشتم علیه‌السلام سلامتی و تندرستی‌تان را از حضرت خواستم.
او پاسخ نوشته:
سلام آقای بنکدار عزیز و بزرگوار
زیارت‌تان مقبول پروردگار و بسیار بسیار سپاسگزارتان.
حالا که بهمن‌پور دیگر خودش میان‌مان نیست می‌نویسم یا علی بن موسی‌الرضا... یا امام رئوف... هم‌محلی سابق ما را دریاب!

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و پانزده
 - شماره نه هزار و پانزده - ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵