۱۸ فروردین رامجین ساوجبلاغ از قساوت دشمنان متجاوز علیه یک خانواده در بهت فرو رفت
۱۵ جان عزیز
شهادت ۱۵ عضو یک خانواده ــ سه برادر همراه همسرانشان، ۶ کودک، پدر و مادر سالمند و خواهر خانواده - آغاز قصه تلخی بود که بامداد سهشنبه هجدهم فروردین در رامجین ساوجبلاغ رقم خورد. سه برادر (علی، محمد، رضا) با همسرانشان و دختر خانواده نازیلا، دور پدر و مادر جمع بودند. دنیز و دیان، امیرمهدی و سیتا، الیسا و ایلیا شش کودک خانواده هم حضور داشتند. حمله دشمن زمانی انجام شد که اعضای خانواده به دلیل کسالت پدر دور هم جمع شده بودند؛ حملهای که در چند ثانیه یک خانه را ویران و صدای چند نسل را خاموش کرد؛ از پدربزرگ و مادربزرگ ۷۰ ساله تا کودکی یکساله. تیمهای هلالاحمر و آتشنشانی در اولین لحظات با تلی از خاک و آوار روبهرو شدند، اما هرچه جستوجو ادامه یافت، نشانههایی چون کولهپشتی مدرسه، لباسهای کودکانه و عروسکهای خاکگرفته، عمق فاجعه را آشکارتر میکرد. سرانجام با پایان عملیات آواربرداری، پیکرهای بیجان بیرون آورده شد و رامجین در سوگی سنگین، شاهد پرپر شدن یک خانواده شد.
نیلوفر منصوری
گروه گزارش
چند روز از آن حمله گذشته است، اما رفتوآمد برای عرض تسلیت در خانههای اقوام این خانواده همچنان ادامه دارد؛ رفتوآمدی آمیخته با بهت و ناباوری. کسانی که هنوز نمیتوانند بپذیرند چنین جمعی در اولین روزهای یک عصر بهاری از میانشان رفته باشند. فضای غمبار روستا نشان میدهد هرکس روایت خود را از آن لحظات هولناک دارد، اما کمتر کسی توان بازگوییاش را پیدا میکند؛ زخمی که هنوز تازه است و زبانها را به سکوت واداشته.
خبر اولیه حادثه با یک تماس کوتاه آغاز شد؛ تماسی که از «اتفاقی ناگوار در حوالی رامجین» خبر میداد. هیچکس نمیدانست آن خبر کوتاه، مقدمه یکی از سنگینترین روزهای زندگی نزدیکان این خانواده خواهد بود. کسانی که راهی محل حادثه شدند، در مسیر حدس میزدند حادثهای رخ داده، اما وقتی به انتهای جاده باغ رسیدند، با صحنهای مواجه شدند که تصورش هم دشوار بود: انفجار، آوار، دود و اضطراب. باغی که ساعتی پیش محلی برای دورهمی و زندگی بود، حالا زیر نور چراغهای امدادی و صدای بیوقفه آمبولانسها به تلی از خاک تبدیل شده بود. نیروهای آتشنشانی و اورژانس میان آوار میچرخیدند و هر حرکتشان نشان از بزرگی حادثه داشت؛ حادثهای که صدای آن، تا ساعتها در گوش اهالی منطقه میپیچید.
یکی از کسانی که زودتر از همه با ابعاد حادثه مواجه شد، فرشاد صمدی بود؛ خواهرزاده شهید عیسی تقیزاده. به گفته او، صحنهای که دیده بود، فقط ویرانی یک باغ نبود؛ بلکه فرو ریختن پشتوانه یک فامیل بود.
صمدی وقتی از این خانواده حرف میزند، بیش از هر چیز بر ویژگی مشترک همه آنها تأکید میکند: «با هم بودن». به گفته او، رابطه اعضای این خانواده نه فقط رابطه خویشاوندی، بلکه نوعی شیوه زیستن در کنار یکدیگر بود. او به «ایران» میگوید: «اگر یکی از افراد فامیل مشکلی داشت، انگار مشکل خودشان بود، همیشه زودتر از همه برای کمک میرفتند. خیلی مهربان بودند و کسی از آنها دلخوری نداشت.» همین روحیه کمک و همراهی در میان سه برادر خانواده پررنگتر بود، صمدی میگوید: «اگر یکی گرفتار کار و شغلش بود، دو نفر دیگر جایش را پر میکردند. نمیگذاشتند پدر یا مادر حتی یک روز احساس تنهایی کنند.»
خانه اصلیشان در کمال شهر کرج، یک ساختمان سهطبقه بود که با همین نیت ساخته شد؛ تا اعضای خانواده کنار هم باشند. حتی پسر بزرگتر که خانهای نزدیک محل کارش اجاره کرده بود، بیشتر شبها در خانه پدری بود تا جمعشان از هم نپاشد.
مادر خانواده، زنی آرام و مهربان بود که در میان کودکان فامیل محبوبیت زیادی داشت. صمدی میگوید: «رفتارش طوری بود که هر بچهای کنار او آرام میشد. خستگی را با لبخند پنهان میکرد و همیشه دلش با بچهها بود.»
تکهای از آرامش خانوادگی
چند سال قبل، این خانواده تصمیم گرفته بودند در منطقهای آرام باغی کوچک بخرند؛ جایی برای استراحت، کارهای باغداری و دورهمیهای آخر هفته. رفتهرفته اتاقی ساختند، استخری کوچک زدند و درختها را یکییکی کاشتند. باغ هنوز کامل نشده بود، اما حالوهوای آن از همان ابتدا شبیه پناهگاهی خانوادگی بود. سه روز پیش از حمله وحشیانه دشمن، فرشاد صمدی نیز ساعتی را در همان باغ گذرانده بود. او از آن روز یاد میکند: «بعضی از اعضای فامیل از شهرستان آمده بودند. دور هم نشسته بودیم.
هیچ چیز غیرعادی نبود. دیداری ساده و معمولی؛ از همان دیدارهایی که هیچکس تصور نمیکند فقط چند روز بعد، همان باغ به یکی از تلخترین خاطرات یک فامیل تبدیل شود.» براساس روایت صمدی، حادثه بر اثر اصابت یک یا دو بمب رخ داده است. شدت انفجار بهقدری بوده که ساختمان کوچک ورودی باغ فرو ریخته و بسیاری از درختهایی که طی سالها کاشته شده بود، از بین رفته است. او میگوید: «همه اعضای خانواده آن روز در باغ بودند؛ سه برادر با همسران و فرزندانشان، خواهر خانواده، پدر و مادر سالخورده، یک جمع کامل.» صمدی با اندوه میگوید: «تعداد بچههایی که آن روز از دست دادیم، از تعداد بچههای همسن و سالی که در فامیل داریم، بیشتر است.» نزدیکان این خانواده، از آنها باعنوان «خوشرو و دستبهخیر» یاد میکنند. صمدی با بیان اینکه در میان اطرافیان کسی را نمیتوان یافت که از آنها گلهای داشته باشد،
میگوید: «رفتارشان فقط یک کمک معمولی نبود، نوعی شیوه زندگی بود. اگر میفهمیدند کسی در تنگناست، بدون اینکه منتظر درخواست بمانند، کمک میکردند.»
خاطرهای از دوران بیماری پدر صمدی نشان میدهد این روحیه چقدر میان آنها ریشهدار بوده است: «وقتی پدرم بیمار شد، فرزندان داییام طوری به او رسیدگی کردند که انگار پدر خودشان است. هیچوقت کمکشان همراه با منت نبود.» این روحیه در مراسم مذهبی و دینی نیز پررنگ بود. آنها ازجمله خانوادههایی بودند که حضورشان در چنین مراسمی همیشگی بود؛ حضوری آرام، صمیمی و بیهیاهو.
برش
تشییع 40 هزار نفره
انتشار خبر شهادت خانوادگی، موجی از اندوه را در ساوجبلاغ و چهارباغ ایجاد کرد. بسیاری از اهالی منطقه که این خانواده را میشناختند، با شنیدن خبر تماس گرفتند یا خود را به محل رساندند.
صمدی میگوید: «مردم خیلی ناراحت شدند. واکنشها نشان میداد که انگار غم خودشان است. مراسم تشییع بسیار باشکوهی برگزار شد به طوری که حدود 40 هزار نفر در آن مراسم شرکت کردند و نشان دادند که جایگاه این خانواده در میانشان بسیار ارزشمند بوده است.»
با گذشت چند روز از حادثه، هنوز هم شوک از دست دادن این خانواده از ذهن نزدیکانشان بیرون نرفته است. صمدی میگوید: «هنوز باور نمیکنم. انگار تمام خانوادهام را از دست دادهام.» به گفته او، آخرین روزهای زندگی این خانواده، روزهایی آرام و معمولی بود؛ از پدر بیمار مراقبت میکردند و سعی میکردند با دورهم جمع شدن روزهای پرتنش را در کنار هم با آرامش بگذرانند. آنها فقط میخواستند این روزها به پدر خانواده سخت نگذرد.از باغی که قرار بود محل آرامش باشد، امروز چیز زیادی باقی نمانده است. اما چیزی که از میان نرفته، خاطره شیوه زیستن این خانواده است؛ خانوادهای که زندگیشان بر پایه محبت، کمک، همدلی و باهمبودن استوار بود.»
صمدی میگوید: «نبودن این خانواده فقط نبودن چند نفر نیست؛ انگار بخش بزرگی از زندگی همه ما خاموش شده است.»

