روایت وارونه پیشرفت: چه کسی واقعاً عقبمانده است؟
انسانِ جدا افتاده در برابر انسانِ ریشهدار
پروفسور ویکتوریا آراکلوا
ایرانشناس و استاد دانشکده شرقشناسی دانشگاه ارمنستان
«ما آنها را به عصر حجر بازخواهیم گرداند، جایی که به آن تعلق دارند»، این را رئیسجمهوری کشوری میگوید که میانگین سطح آموزش دانشآموزانش چندین برابر پایینتر از دانشآموزان ایرانی است. امروز، نظام آموزشی ایران به پیشرفتهای زیادی رسیده است. این امر بهطور مستقیم در سطح علم؛ چه نظری و چه کاربردی، بازتاب یافته است. در زمان جنگ، این مسأله بهوضوح دیده میشود، هرچند نگاه منصفانه میتوانست دستکم در یک ربع قرن گذشته نیز آن را تشخیص دهد.
انگیزه جوانان ایرانی، از جمله در حوزه آموزش و پیشرفت حرفهای، مدتهاست که از انگیزه خودسازی در میان جوانان کشورهایی که رفاه مادی را بر همه چیز مقدم میدانند فراتر رفته است؛ کشورهایی که تقریباً هر چیزی، حتی کودکان در خانواده را، تهدیدی برای «کیفیت زندگی» تلقی میکنند. البته وارد این بحث نمیشویم که تمدن پستمدرن واقعاً از «کیفیت زندگی» چه منظوری دارد.
«ما آنها را به عصر حجر بازخواهیم گرداند، جایی که به آن تعلق دارند»، این را رئیسجمهوری کشوری میگوید که نزدیک به ۲۰ درصد جمعیتش از دیابت رنج میبرند و ۹۵ درصد از این ۲۰ درصد به «ملتی»، یعنی نمایندگان گتوهای آمریکایی جداگانه تعلق دارند، جایی که شهروندان درجه دو، آغشته به بوی شیرین و بیمارگونه فقر و روغن پالم، در عمل محکوماند که به سن بازنشستگی نرسند؛ اگر نه بهدلیل قند خون، دستکم بهخاطر فقدان معنا در زندگی.
و همین رئیسجمهوری باور دارد که این ایران است که به عصر حجر تعلق دارد؛ کشوری که مردمش عمدتاً غذای سالم و تولید داخل مصرف میکنند و میزان مصرف گوشت تازه و باکیفیت، کره و فرآوردههای لبنی تخمیری؛ چه برسد به سبزیجات، میوهها و گیاهان، در آن از بالاترینها در جهان است.
رئیسجمهوری کشوری که در پیشرفتهترین شهرش، که از فرهنگ واقعی شهری تهی است، هنگام راه رفتن باید از کنار (یا حتی روی) معتادانی عبور کرد که بر آسفالت پیچوتاب میخورند. جایی که مردم نه حتی در یک جامعه اتمیزه، بلکه در «جزایر» جداگانه (خانه، کار، مدرسه) زندگی میکنند و تنها با خودرو؛ ترجیحاً با شیشههای کاملاً بسته و در مسیرهای از پیش تعیینشده میان آنها جابهجا میشوند.
رئیسجمهوری کشوری که در آن قدم زدن در خیابانها پس از ساعتی خاص توصیه نمیشود، درباره کشوری چنین سخن میگوید که در آن جوانان عصرها در آرامگاه شاعران بزرگ خود گردهم میآیند تا صرفاً اشعارشان را بخوانند و خانوادهها تقریباً هر روز در هر پارک و باغ عمومی، پیکنیکهایی با شامهای دیرهنگام برپا میکنند. فکر نمیکنم ادامه دادن لازم باشد.
به نظر میرسد تمام این تمدن پستمدرن، فراتر از دغدغههای مالی، قیمت سهام و هزینه بنزین، با یک مسأله اساسی روبهروست: وجود حس کرامت در طرف مقابل. نه «برتری»، بلکه «کرامت». و ناتوانی در قربانی کردن این احساس بهخاطر «آزادیها» یا «کیفیت زندگی»؛ مفاهیمی که خود، بنیان سودمندی اقتصادی و در پی آن، کل نظام ارزشی پستمدرنیته را زیر سؤال میبرند.
منبع: سایت «ناشا سردا»

