در حافظه موقت ذخیره شد...
کافه نادری و کافه فیروز
نویسنده در بخشی از روایتش به خاطرات مهدی اخوان لنگرودی، شاعر و نویسنده در کتاب «از کافه نادری تا کافه فیروز» اشاره میکند که ما را به روزگار رونق و اقبال این دو کافه میبرد:«چند تا دکان پیراهنفروشی و ماهیفروشی و قهوهفروشی را پشت سر گذاشتیم. به در کافه فیروز رسیده بودیم، با پنجرهها و شیشههای قدیمی. مست عطر ماهی و قهوه خیابان نادری بودم و عطر آن را با خود به درون کافه بردم. روبهروی در ورودی پیرمردی پشت صندوق حساب و کتاب نشسته بود. صاحب کافه بود. دو پیشخدمت، یکی قدبلند و دیگری متوسط و کوتاه، مرتب به جماعت شاعر و نویسنده میرسیدند: چای و شیرینیهای خوشمزه زبان و پاپیونی. بعد از چند دقیقه نام هر دو پیشخدمت را یاد گرفتم: ماناواز و موسیو پایان. صبحهای کافه فیروز و کافه نادری اصلاً چشمگیر و دلانگیز نبود. صبحها از جماعت شاعر و نویسنده و هنرمند در آنجا خبری نبود. فقط چند تا جوان یا چند تا پیرمرد که سالها کافه فیروز و نادری را پاتوقشان کرده بودند، در این دو کافه وول میخوردند. قهوه و چای کافه نادری برای ما، هم گران بود و هم آدمهایش نچسب. چای فیروز لذتبخشتر در دهان مینشست و هم برخورد جماعتش که برای ما مطبوعتر و دلنشینتر بود.
ظهرهای دوشنبه بچههای مجله فردوسی در فیروز جمع میشوند و خود عباس پهلوان، سردبیر مجله هم میآید. کافه نادری تابستانهایش دلنشین بود. حیاطی داشت با باغچهای که اطرافش را گل و گیاه کاشته بودند و میز و صندلیهایی دور و برشان گذاشته بودند. در انتهای حیاط کافه نادری، کنج طرف چپ، هر شب دسته ارکستر آهنگهای روز خارجی را مینواخت و خیلیها که از رده هنرمند و شاعر و نویسنده و روشنفکر نبودند به میدان میآمدند و شروع میکردند به رقصیدن و ما «گوشهنشینان آلتونا» چپچپ نگاهشان میکردیم. بچههای شاعر و نویسنده با اینکه از فضای موسیقی و رقص کافه نادری زیاد دل خوش نداشتند، بیشترشان پناه به حیاطش میبردند و میزی را زیر درختی اشغال میکردند. گروهی مینشستند و حرفی جز شعر و داستان نداشتند و خبرهای روز یا خبر چاپ کتابشان را برای هم میگفتند. رضا براهنی هم میآمد و حضورش در آنجا همیشه بحثانگیز بود.
همه در کافه فیروز نشسته بودیم: آل احمد، شفیعی کدکنی، اسماعیل نوری علا، خسرو گلسرخی، اسماعیل شاهرودی، حسن قائمیان، نصرت رحمانی، م. آزاد، فریدون تنکابنی، عبدالعلی دستغیب، منصور اوجی، سیروس مشفقی، عمران صلاحی، اصغر واقدی، محمدرضا فشاهی، کیومرث منشیزاده، حسن هنرمندی، غلامحسین سالمی، کاظم سادات اشکوری، عباس پهلوان، شهرام شاهرختاش، ابوالقاسم ایرانی و دیگران. آن روزها سپانلو را گرفته بودند. در زندان بود. براهنی با اخم غلیظی بر چهره و با یک مقدار کتاب زیر بغل وارد شد و بیهیچ مقدمهای از همه پرسید «خب، آقایان چرا کاری نمیکنند؟ چرا نمینویسند؟ متن آن را همین حالا آماده کنیم و همه امضایمان را زیرش بگذاریم بفرستیم برای دستگاه آدمکشی ساواک.»
روزهای تاریخی فیروز دوشنبهها بودند. بیشتر دوستان شاعر، نویسنده، نقاش و مجسمه ساز، هر کجا بودند هنگام ظهر حتماً در فیروز آفتابی میشدند. من خودم یکی از آنها بودم. درس و مشق و کلاس و دانشگاه حالیم نبود. پایگاه اصلی یادگیری ما انگار فقط فیروز بود یا نادری. چند ساعت گذراندن در فیروز را به دنیا نمیفروختم. عباس پهلوان دست همه ما جوانان عاشق شعر و ادبیات معاصر را گرفته بود تا ما را با مجله پرانرژیاش فردوسی به دورترین نقاط ایران به شعرخوانان و قصهخوانان بشناساند، بیآنکه حب و بغضی یا حسادتی در کار داشته باشد. دوستان نشستن در فیروز را زیادتر از نادری ترجیح میدادند و آن را کمی اشرافی میدانستند. قیمت قهوه و شیرینیاش گرانتر بود و آدمهایش هم سطح بالا و پرتجربه بودند. شاعران و نویسندگانی چون ساعدی، شاملو، نصرت و براهنی در آن رفتوآمد میکردند و ماها جوان بودیم و خام.
بچهها روزبهروز کافه فیروز را بیشتر تصاحب میکردند و مثل همیشه به کافه نادری کمتر میرفتند. البته اهالی کافه نادری هم هیچ کجا را با آن عوض نمیکردند. گویی قهوه ترک حسین آقا به مذاقشان بیشتر مینشست. حسین آقا قدی کوتاه داشت و سرش صاف و بیمو و همیشه خدا تمیز و شسته رفته، با یونیفرم سفیدش از میهمانان پذیرایی میکرد. هوای کافه نادری هنوز عطر و بوی هدایت، علوی و چوبک را در خود داشت و رفتن ما به آنجا شاید تنها به خاطر نفس کشیدن همین عطرها و بوها بود. اگر به فیروز میآمدیم حتماً اول سری به نادری میزدیم، چرخی زدن و سرک کشیدن که چه کسانی آنجا هستند و آیا میشود کافهنشینهای مجله فردوسی را آنجا دید؟»
افتخاری پس از نقل این خاطره مینویسد:«من کافه فیروز را اصلاً ندیدم اما نادری را در اواخر روزگار رونق و اقبالش دیده بودم و به آنجا میرفتم. عباس پهلوان دست مرا هم گرفته بود. خرداد ۱۳۵۲ بود. یکی-دو مطلب کوتاه نوشته بودم و خیلی دلم میخواست در فردوسی چاپ شود. رفتم سر میزش و موضوع را گفتم. تعارف کرد و نشستم. با دقت آنها را خواند و یکی را پسندید و تشویقم کرد نوشتن را ادامه بدهم. بیستوپنجم تیرماه نوشتهام با عنوان «بهار پر زد و رفت» در فردوسی چاپ شد.»

