چرا ترامپ وانمود به مذاکره با ایران می کند؟
رمزگشایی از یک فریب استراتژیک
در روزهای گذشته شاهد بودیم که ترامپ در موارد مختلفی «وانمود به مذاکره» کرده است. شواهد بسیار گسترده نشاندهنده این است که هدف ترامپ از مانور روی موضوع «مذاکره» -در حالی که عملاً هیچ مذاکرهای رخ نداده- کنترل بازارهای مالی، تقویت نیرو و پدافند در منطقه و کسب اطلاعات از ارتباطات و محل استقرار مقامهای ارشد کشور است و ترامپ و رژیم اسرائیل تمایلی برای هیچ نوع مذاکره یا توافق با ایران در مقطع فعلی ندارند. ترامپ و رژیم اسرائیل تصمیم دارند پروژه ویرانی و تجزیه ایران، و حذف چهرههای کلیدی نظام را تا انتها طی کنند و در مقطع فعلی یک «توافق منطبق با خطوط قرمز ایران» اولویت آنان نیست. به این اعتبار، دکتر علیرضا قائمینیا، استاد علوم شناختی و مدیر قطب فلسفه دین، در این یادداشت به تحلیل این نکته پرداخته که آمریکا از «وانمود کردن به مذاکره» چه اهدافی را در جنگشناختی دنبال می کند.
دکتر علیرضا قائمینیا
استاد علومشناختی و سردبیر فصلنامه ذهن
استراتژی «مهشناختی»
اگر بخواهم با یک استعاره مفهومی جنگ شناختی «وانمود کردن ترامپ به مذاکره با ایران» را نشان بدهم بهترین استعاره برای آن، «مهشناختی» است.
در این استعاره، بازیگری که وانمود به مذاکره، نرمش یا تعامل میکند بدون آنکه چنین قصدی داشته باشد، شبیه یک مهندس ادراک است که در یک «آزمایشگاه مهساز» کار میکند. هدف او ساختن «مه» نیست؛ هدف او پنهانکردن مسیرها و آشکارکردن مسیرهای کاذب است. مه، واقعیت را تغییر نمیدهد؛ مه، فقط ادراک واقعیت را تغییر میدهد. همین اصل، ماهیت جنگ شناختی را توضیح میدهد.
الگوهای جنگشناختی
در چهارچوب استعاره «مه شناختی»، وقتی ترامپ وانمود به مذاکره میکند اما هدفی جز آن دارد، از الگوهای «جنگ شناختی» زیر بهره میبرد:
1. تولیـــــد «مـــــهِ عــــــدم قطـــعیت»
(Uncertainty Fog):
این الگو بر پایه اصل «کاهش شفافیت اطلاعاتی» در علوم شناختی عمل میکند. وقتی اطلاعات درباره نیت واقعی، تواناییها، یا گامهای بعدی مبهم یا متناقض باشد، ذهن انسان برای پر کردن این خلأها به گمانهزنی و تفسیر روی میآورد. ترامپ با طرح مکرر موضوع مذاکره (بدون اقدام عملی)، یا ارائه سیگنالهای متناقض، محیطی «مهآلود» ایجاد میکند. این مه، مسیر واقعیِ اهداف را پنهان کرده و در عوض، اذهان را به سمت تحلیلِ «چراغهای کمسویِ مذاکره» سوق میدهد. او در واقع با این کار اذهان عمومی را از واقعیتهای جنگ دور میکند.
2. ایجاد «مهِ دوگانگی ادراکی»
(Perceptual Duality Fog):
این الگو از پدیده «ناهمسانی ادراکی»
(Perceptual Discrepancy) و «خطای تفسیر اجتماعی» بهره میبرد. مغز انسان تمایل دارد اطلاعات را در چهارچوب باورهای پیشین خود تفسیر کند. وقتی یک پیام مبهم است، گروههای مختلف، برداشتهای متضاد و گاهی متعارض از آن خواهند داشت.
«مه» تولید شده توسط بازیگر، به شکلی «موضعی» و «جهتدار» بر سطوح مختلف جامعه میتابد. یک لایه از مه، «نشانه خوشبینی» را برای یک گروه تقویت میکند (وانمود به وجود درِ باز)، در حالی که لایهای دیگر، «نشانه تهدید» یا «فریب» را برای گروهی دیگر برجسته میسازد (دیوار بسته). این «دوگانگی در مه»، انسجام اجتماعی را کاهش داده و تمرکز را از اهداف اصلی دور میکند.
3. انتشار «ذرات معلقِ روایت کاذب»
(False Narrative Particulates):
این الگو بر اساس «سوگیری تأیید»
(Confirmation Bias) و «تأثیر چهارچوببندی» (Framing Effect) عمل میکند. ذهن انسان تمایل دارد اطلاعاتی را بپذیرد که باورهای قبلیاش را تأیید کنند و همچنین، نحوه ارائه اطلاعات (چهارچوببندی) بر پذیرش آن تأثیر میگذارد.
بازیگر، ذرات بسیار ریز و نامحسوسی از «روایتهای هدایتشده» را در فضای مه منتشر میکند. این ذرات، شبیه گرد و غبار نورانی در مه هستند که چشم را به خود جلب میکنند. این روایتها، گرچه دروغ یا نیمهحقیقت هستند، اما به گونهای «چهارچوببندی» شدهاند که با برخی باورهای موجود یا انتظاراتِ ناخودآگاهِ مخاطبان همخوانی دارند. این ذرات، ذهن را به سمت پذیرشِ «آنچه در مه دیده میشود» (یعنی مذاکره) سوق میدهند، نه «آنچه پشت مه پنهان است». در پشت این مه، اموری از قبیل خریدن وقت برای بازسازی و جابه جایی نیروها و برنامهریزی جدید و غیره است.
4. ایجاد «سکون ادراکی»
(Perceptual Stasis):
این الگو به «هزینه شناختی تغییر»
(Cognitive Cost of Change) اشاره دارد. وقتی یک وضعیت مبهم و ناگشوده (مهآلود) برای مدتی ادامه مییابد، ذهن برای حفظ پایداری و اجتناب از مصرف انرژی بیشتر برای تحلیلهای عمیقتر، تمایل به «سکون» و پذیرش وضعیت موجود پیدا میکند.
تعلیق ادراکی
با ادامه تولید مه و عدم امکانِ «دیدنِ واضح»، جامعه به تدریج به این وضعیتِ «مهآلود» عادت میکند. «فرصتهای اقدام» یا «تحلیلهای عمیق» در زیر این مه، کمرنگ شده و ذهن جامعه در یک «حالت تعلیق ادراکی» (Perceptual Suspension) قرار میگیرد. این «سکون»، فرصت را برای بازیگر فراهم میکند تا بدون مقاومت جدی، اهداف پنهان خود را دنبال کند. ترامپ هم از این راه تلاش میکند تا اذهان ایرانیان را به حالت تعلیق در آورد تا درک واضحی از جنگ نداشته باشند و معنای عمیق حوادث جنگ را در نیابند.
بــــرش
مذاکره؛ رمز عملیات روانی
«مه شناختی» با تولیدِ هدفمندِ ابهام، دوگانگی، روایتهای گمراهکننده و سکون ادراکی، فضایی را ایجاد میکند که در آن، «وانمود به مذاکره» به ابزاری برای پنهانکردن اهداف واقعی و هدایتِ ادراکاتِ جامعه به سمتی دلخواه تبدیل میشود، بدون آنکه نیازی به درگیرشدن مستقیم در مذاکره واقعی باشد.

