امروز فهمیدم درد من نداشتن نیست، ندانستن است؛ ندانستنِ اینکه تو همیشه نزدیک بودهای و من همیشه از تو دور شدهام. در نجواهای شبانه شنیدهام که ریشه لغزشها بیپروایی دل است و درمانش بازگشت به آرامش بیانتهای توست.
ای پوشاننده گناهان بزرگ؛ به سمت مهربانیات قدم برداشتهام و میخواهم دوباره آرام شوم، کمصدا شوم و پیش از سخن گفتن، گوش بسپارم. میدانم اگر دل من به هزار سو میرود، از کمیِ نور است، نه از بدی راه. امروز چراغی درونم روشن کن که راه رسیدن به تو را نشانم بدهد.
حالا ولی اجازه بده، ادامه گفتوگوی من و تو از جنس سکوت باشد، از جنس فهمیدن. دست ضعیف و ناتوان مرا بگیر!…، همین.