یک‌سالگی ترامپ در گفت‌وگوی سردبیر «ایران» با سید محمدکاظم سجادپور

خبری از «عظمت» آمریکا نیست

۲۰ ژانویه سال گذشته دونالد ترامپ برای بار دوم به اتاق بیضی کاخ سفید بازگشت. دولت ترامپ که این‌بار به جای تکیه بر نومحافظه‌کاران، تصمیم گرفت بر مدار جنبش «ماگا» حرکت کند، در سیاست داخلی احیای عظمت آمریکا و در سیاست خارجی راهبرد «صلح از طریق قدرت» را در پیش گرفت. مرور یکسال عملکرد دولت دوم ترامپ دست کم در سیاست آمریکا در خارج از مرزهای ایالات متحده، کجروی از اهداف ماگاییست‌ها را نشان می‌دهد. طی یکسال گذشته در داخل آمریکا، جامعه قطبی‌تر و چندپاره میراث رئیس‌جمهوری است که توسط معترضانش «پادشاه» خوانده شده و در خارج از قلمرو آمریکا نیز ترامپ در تحقق بزرگترین خواست قلبی خود یعنی دریافت صلح نوبل ناکام مانده و تعیین دستور کار دیپلماسی دولتش توسط نتانیاهو، شاید او را در پرتگاه قدم نهادن در درگیری‌های بی‌حاصلی قرار داده که نتیجه اش شاید جز یک جنگ بی‌پایان دیگر در خاورمیانه نباشد. در این رابطه «ایران» در سلسله گفت‌و‌گوهای خود با دکتر سید محمد کاظم سجادپور استاد روابط بین‌الملل، در این قسمت به ابعاد کارنامه داخلی و خارجی دولت دوم ترامپ یکسال پس از مراسم تحلیف او پرداخته است.

هادی خسروشاهین
سردبیر روزنامه ایران

در آستانه یک‌سالگی آغاز دور دوم ریاست‌جمهوری آقای ترامپ قرار داریم. ترامپ در این دوره، یعنی سال 2024 برای سومین‌بار در انتخابات ریاست‌جمهوری شرکت کرد و نتایج نشان داد که پایگاه اجتماعی و جغرافیایی رأی‌دهندگان ایشان نسبت به دوره‌های گذشته تقریباً ثابت مانده است. به نظر می‌رسد کاهش مشارکت حامیان دموکرات‌ها به دلیل عملکرد ضعیف این حزب نیز به پیروزی قابل‌ توجه او در آرای مردمی و نیز آرای الکترال کمک کرد. در عرصه داخلی، محورهای اصلی کمپین ترامپ بر مؤلفه‌هایی مانند سیاست‌های ضد مهاجرتی، احیای «عظمت آمریکا» با تأکید بر حمایت از طبقه کارگر و اقشار فرودست یعنی یقه‌آبی‌ها و بازگرداندن کارخانه‌ها و صنایع به داخل کشور متمرکز بود. در حوزه سیاست خارجی نیز شاهد تعریف نوعی راهبرد بینابین بودیم؛ راهبردی که تلاش داشت هم از هزینه‌های سنگین و طاقت‌فرسای دکترین نئومحافظه‌کاری فاصله بگیرد و هم کاملاً در چهارچوب انزواگرایی دکترین مونرو محدود نشود. به عنوان تحلیلگر مسائل آمریکا، معیارهای اصلی برای ارزیابی کارنامه سیاست داخلی و سیاست خارجی دولت آقای ترامپ در این یک سال گذشته چیست و به طور کلی چه نمره‌ای به عملکرد ایشان می‌شود داد؟
در واقع، برای ارزیابی عملکرد آقای ترامپ در این مدت، لازم است مقدمتاً عرض کنم که شعار اصلی ایشان، یعنی «ما آمریکا را دوباره بزرگ می‌کنیم»، هرچند برای پایگاه اجتماعی‌اش بسیار جذاب بود و شاید هنوز هم هست و حتی سعی می‌کند آن را به حوزه‌ها و کشورهای دیگر نیز تعمیم دهد، مانند شعار «ما آمریکا را دوباره سالم‌تر می‌کنیم» که مثلاً مورد تأکید وزیر بهداشت ضد واکسیناسیون دولت است، اما نکته کلیدی در مورد این شعار و جذابیت آن، «ابهام ذاتی» موجود در آن است. ابتدا باید پرسید: «عظمت» دقیقاً به چه معناست؟ و این «بازگشت» به کدام دوره تاریخی اشاره دارد؟ کدام مقطع از نظر ایشان نماد عظمت آمریکا بوده است؟ می‌دانید که این پرسش‌ها هرگز پاسخ روشنی نیافته‌اند و احتمالاً نخواهند یافت، زیرا بخشی از جذابیت چنین شعارهایی در همین هاله ابهام و شکوه تعریف‌ نشده آن است. لذا با این معیار مبهم، ما نمی‌توانیم ادعا کنیم که در یک سال گذشته آمریکا به «عظمت» رسیده است. چنین تحول آشکاری رخ نداده که بتوان گفت آمریکا در موقعیتی «پایین» قرار داشت و ایشان آن را «بالا» آورده و عظمتی از دست رفته را احیا کرده است.
اما اگر بخواهیم موضوع را تجزیه و تحلیل کنیم، حداقل در سه سطح قابل بحث است؛ اول در سطح فردی، دوم در سطح جامعه آمریکا و سوم در سطح جهان؛ در یک سال گذشته، از نظر سطح فردی، بی‌تردید آقای ترامپ فضای سیاسی فوق‌العاده‌ای در داخل آمریکا به دست آورده است. مهم‌ترین ویژگی این فضا، انباشت قدرت و تبدیل شخص او به کانون مباحث سیاسی در آمریکاست. ما سابقه‌ای این‌چنین در بین رؤسای‌جمهوری پیشین آمریکا نداریم؛ حداقل در دهه‌های معاصر، چنین نبوده که رئیس‌جمهوری به‌ویژه در سال اول بتواند چنین جایگاهی از جذب قدرت را ایجاد کند.
این تجمیع قدرت به حداقل دو یا سه عامل بازمی‌گردد. یکی از آنها، تمایلات شخصی او است. حتی اصطلاح «شاه» (King) در مورد ترامپ به کار برده می‌شود. خود او نیز گاه لفظ «پادشاه» را استفاده کرده است. این امر نشان‌دهنده میل به جلال و شکوه شخصی و خودشیفتگی است و اکنون برای همه دنیا واضح شده این فرد بسیار خودشیفته و خودمحور است و در واقع، دنیا را فقط از دریچه دید شخصی خود می‌بیند. نکته جالب اینجاست که رهبران سایر کشورها نیز عمدتاً از همین زاویه با آمریکا وارد گفت‌و‌گو می‌شوند. پنجره ورود به دنیای ترامپ، خود او است و سایر جایگاه‌های سیاسی سنتی آمریکا عملاً نقش اصلی ندارند و در مراحل بعدی قرار می‌گیرند.
نکته دوم که در این وضعیت فردی قابل توجه است، مسأله تجربه او در دور اول ریاست‌جمهوری است. در آن دوره، هرچند می‌خواست متفاوت عمل کند، اما ناگزیر بود تا حدی از عناصر بوروکراتیک و نظام سیاسی سنتی آمریکا برای پست‌های کلیدی استفاده کند. او در حال یادگیری بود و برای جلوگیری از ایجاد مشکلات ناگهانی، از آن ساختارها بهره می‌برد. اما این دور دوم، کاملاً متفاوت است. سومین نکته در سطح فردی به آمادگی برنامه‌ریزی‌ شده و عملیاتی او مربوط می‌شود. منظور چیست؟ گفته می‌شود که تمام برنامه‌هایش را اندیشکده «هریتیج» در طرحی موسوم به «پروژه ۲۰۲۵» که حدود ۹۰۰ صفحه است برای اجرای یک دستورکار سیاسی مبتنی بر دیدگاه‌های جناح تندرو جمهوری‌خواه تنظیم کرده و او اکنون مشغول پیاده‌سازی آن است. اما ترکیب تمام این عوامل در کارنامه شخصی شش سال اخیرش، به ظهور پدیده‌ای انجامیده که در ادبیات تحلیلی آمریکا با واژه‌های قابل‌توجهی توصیف می‌شود؛ اصطلاحی مانند «ریاست‌جمهوری امپراطورمآبانه» (Imperial Presidency)؛ البته در مورد این مفهوم بسیار می‌توان بحث و شرح داد. نکته چهارم هم همان روانشناسی خاص او است؛ اینکه چرا این‌گونه است؟ چرا این‌قدر خودشیفته است؟ چقدر به تمایلات فردی و دیده شدن اهمیت می‌دهد؟ برخی روانشناسان سیاسی دلایلی را ذکر می‌کنند که بخشی از آن به تحقیرهای گذشته در زندگی‌اش بازمی‌گردد، مخصوصاً تحقیرهایی که گفته می‌شود از سوی پدرش در دوران کودکی متوجه او شده است.
و نکته پنجم از نظر فردی که بسیار قابل توجه است، انباشت ثروت او در این دوره است. ما بار دیگر شاهد رئیس‌جمهوری هستیم که حین حضور در کاخ سفید، نه تنها فعالیت‌های تجاری و اقتصادی خود را ادامه می‌دهد، بلکه آنها را افزایش می‌دهد و آمار ثروت او و خانواده‌اش پیوسته مورد مقایسه و بحث قرار می‌گیرد. لذا جمع‌بندی در بحث اول این است که از نظر فردی، ما با یک رئیس‌جمهوری متفاوت، متمرکز، جلب‌کننده توجه و با ویژگی‌های خاص رسانه‌ای روبه‌رو هستیم. 
بنابراین، ویژگی‌های جامعه آمریکا در این دوره را می‌توان چنین جمع‌بندی کرد: اول، فرسایش و از بین رفتن دستاوردهای دموکراتیک تاریخی. دوم، گرایش به یک ناسیونالیسم قوم‌گرایانه و سوم، تشدید شکاف دو قطبی در جامعه و اینها سبب شده تا آمریکا که پیش از این نیز دو قطبی بود، اکنون با شکاف عمیق‌تر شده‌ای مواجه شود.
نکته چهارمی که می‌توانم عرض کنم، تمرکز افراطی بر مسأله مهاجرت و تلاش برای نوعی «پالایش» و «پاکسازی» ایالات متحده است. این رویکرد، منظومه‌ای از رفتارها را ایجاد کرده که در نهایت، در همین هفته گذشته منجر به کشته شدن یک شهروند آمریکایی توسط نیروهای مهاجرتی این کشور شد. تا همین لحظه که ما در حال صحبت هستیم، در ایالت‌هایی مانند مینه‌سوتا و برخی شهرهای دیگر، اعتراضات نسبت به کشته شدن این فرد ادامه دارد. برنامه‌های ضد مهاجرتی، یک ترس و وحشت گسترده ایجاد کرده و همراه با اعزام گارد ملی به شهرهای مختلف، فضایی امنیتی و ملتهب به وجود آورده است.
نکته پنجم این است که با وجود اینکه «اقتصاد آمریکا کار می‌کند» و چرخ اقتصاد می‌چرخد، اما علیرغم همه شعارها، در زمینه اقتصاد نه تنها شکوفایی خاصی رخ نداده، بلکه طبق آمار منتشر شده در دسامبر ۲۰۲۵ تورم بالا رفته و از همه مهم‌تر، قیمت‌های مواد غذایی افزایش چشمگیری داشته است. جالب اینکه این وضعیت توجه‌ها را به یک مفهوم کلیدی جلب کرده و آن قابلیت تأمین هزینه‌های زندگی است (affordability)شرایط طوری شده که بسیاری از مردم دیگر از عهده هزینه‌های اصلی زندگی برنمی‌آیند. همین مفهوم بود که باعث پیروزی آقای ظهران ممدانی در انتخابات اخیر شهرداری نیویورک شد.در مجموع باید گفت که کارنامه داخلی ترامپ اگرچه سراسر منفی نیست، اما از آن «عظمت» وعده داده شده خبری نیست؛ به این معنا که رونق چشمگیری در آمریکا رخ داده باشد، تغییر حاصل نشده است. علیرغم تمامی بحث‌ها، می‌توان گفت که حتی انتظار می‌رود فضای تورمی تشدید شود و چالش‌های اقتصادی بیشتری ایجاد گردد.
نهایتاً در سطح سوم، یعنی سطح جهانی، چه اتفاقی افتاده است؟ ادعای بازگرداندن عظمت به آمریکا در عرصه بین‌الملل، شاید در این سطح بحث‌برانگیزتر و قابل تأمل‌تر باشد.
تئوری آقای ترامپ «صلح از طریق قدرت» که تحت تأثیر مفهومی رومی از امپراتوری روم باستان است، در عمل به هنجارشکنی سیستماتیک، زیر پا گذاشتن قوانین بین‌المللی و حتی نقض وعده‌های انتخاباتی خود و متحدانش انجامیده است. نمونه بارز آن حمله به کشور عزیز ما، ایران است. او این اقدام را بدون مجوز قانونی، بدون دلیل موجه و در حالی که به ظاهر در حال مذاکره با ایران بود انجام داد و به کشورمان آسیب رساند. اما این اقدام، تنها یکی از نمونه‌های متعدد است.
در واقع ترامپ چهارچوب‌های هنجاری و نهادهای بین‌المللی - مانند سازمان ملل - را که خود آمریکا پس از جنگ جهانی دوم در ایجاد آنها نقشی اساسی داشت نه تنها زیر فشار بی‌سابقه قرار داده بلکه در عمل در حال نابودی آنهاست. به سمتی حرکت می‌کنیم که می‌توان آن را قانون جنگل نامید.
نکته دوم در سطح جهانی، علاقه وافر او به دریافت جایزه صلح نوبل است. شاید هیچ رئیس‌جمهوری دیگری در آمریکا در سال اول زمامداری‌اش، بودجه نظامی کشور را تا این اندازه افزایش نداده باشد یعنی این بودجه از مرز یک تریلیون دلار گذشته و حتی ارقام شگفت‌انگیزی مطرح می‌کند. در همین یک سال اول نیز حرکت‌های نظامی متعددی انجام داده یا از آنها حمایت کرده است؛ مانند حمایت آشکار از ادامه سرکوب فلسطینیان توسط اسرائیل و نتانیاهو که ابعاد آن واقعاً شگفت‌انگیز بود تا جایی که نهایتاً به دلیل بالا گرفتن تنش‌ها نتوانست آن را به طور کامل دنبال کند.
نکته سوم، مربوط به چند پرونده کلیدی منطقه‌ای و بین‌المللی است که ادعا کرده بود به سرعت آنها را حل خواهد کرد از جمله غزه، اوکراین و پرونده ایران که تقریباً هیچ‌یک از این پرونده‌ها نه تنها حل نشده، بلکه پیچیده‌تر و دشوارتر شده‌اند.
پرونده ایران که کاملاً واضح است؛ پذیرش مسئولیت و حتی ادعای رهبری عملیات تجاوزکارانه ۱۲ روزه با گفتن «من هدایت کردم» به هیچ وجه در حل و فصل مناقشه بین ایران و آمریکا کمکی نکرده، بلکه آن را پیچیده‌تر کرده است، بویژه با موضع‌گیری‌های اخیر ترامپ اوضاع بدتر هم شده است. در قضیه غزه، هنوز تنها در مرحله اولیه گفت‌و‌گوها قرار دارند و می‌دانید که تجاوزات و خشونت‌های رژیم صهیونیستی به شکل گسترده ادامه دارد. در مورد اوکراین نیز که آشکارا موضعی طرفدارانه نسبت به واگذاری بخش‌هایی از سرزمین اوکراین به روسیه دارد. در این مدت، یکی از برندگان اصلی روسیه بوده، چرا که توانسته اراده خود را بر روند بحران اوکراین غالب کند.
نکته چهارم در سطح بین‌المللی که با آن صحبت‌هایم را به پایان می‌برم، هرچند می‌توان در این مورد بسیار گسترده‌تر بحث کرد شکاف عمیقی است که او در میان متحدین سنتی آمریکا بویژه میان کشورهای اروپایی ایجاد کرده است. ما در ۲۵۰ سال تاریخ آمریکا، حتی یک مورد نداریم که پیوند فراآتلانتیک تا این حد تحت فشار قرار گرفته باشد و نیز تحقیری با این شدت که یک رئیس‌جمهوری آمریکا علیه اروپا روا دارد. این تحقیر تاریخی است. هرچند باید اضافه کنم که اروپا به تعبیر رایج در ادبیات راهبردی، سیاست «مماشات» (Appeasement) یعنی تلاش برای راضی کردن ترامپ را در پیش گرفته، اما جالب اینجاست که راضی کردن او به هیچ وجه به معنای پایان تحقیر اروپا نیست.
در کارنامه یک‌ساله بین‌المللی او، ترس از آمریکا در میان برخی کشورها بویژه در آمریکای لاتین و دیگر مناطق جهان افزایش یافته است. اما این ترس، هرگز به احترام به ایالات متحده تبدیل نشده است. در مقابل، قدرت‌هایی مانند روسیه و چین در این یک سال گذشته، نه تنها کاهشی در نفوذ بین‌المللی خود تجربه نکرده‌اند، بلکه در موقعیتی بهتر نیز قرار گرفته‌اند.

آقای دکتر! این موضوع شخصی‌کردن سیاست خارجی شاید ابعاد حائز اهمیت دیگری هم داشته باشد که قابل بررسی است و ما را به این سمت ببرد که شاید امروز، برای مثال، وزارت خارجه ایران برای تصمیم‌گیری درست‌تر و بهینه‌تر در قبال آمریکا یا اساساً هر اداره کل امور آمریکا در وزارتخانه‌های خارجه دیگر کشورها، نیاز به استخدام روانشناس داشته باشند تا بتوانند پدیده «ترامپیسم» و شخص خود ترامپ را تحلیل کنند و بتوانند به‌موقع تصمیم بگیرند.
نکته اول این است که ترامپ در یک بستر خاصی زیسته، همان‌طور که شما به دوران کودکی و فشارها یا تحقیرهای پدرش اشاره کردید. اما به طور مشخص در مورد ایران، من دو سه فکت دارم که بارها به نظر می‌رسد او آنها را تکرار می‌کند – گرچه ظاهراً برای حمله به دموکرات‌هاست – اما در باطن، احساس تحقیر از آنها دارد. فکر می‌کنم سال ۱۹۹۱ یا ۹۲، بعد از پیروزی بیل کلینتون، مصاحبه‌ای با سی‌ان‌ان انجام می‌دهد و در آن به فاجعه تسخیر سفارت آمریکا در ایران اشاره می‌کند. یا صحنه‌ای در سال ۲۰۱۹ که آمریکا با حمله گروه‌های مقاومت به سفارتش در بغداد مواجه می‌شود؛ نقل است که برخی نزدیکان ترامپ می‌گویند او در حال تماشای تلویزیون بوده و می‌گفته «دوباره آن حادثه سفارت آمریکا در تهران در حال تکرار است.»
حتی در پاسخ به سؤالات اصحاب رسانه، شروع به تمسخر رؤسای جمهوری پیشین از بایدن و اوباما کرد که «همه‌شان خرابکاری کردند» و سپس به دوره کارتر اشاره کرد و گفت: «آنها هلیکوپتر و نیروهای دلتای ما را در طبس از بین بردند.» یعنی این نقاط عطف تاریخی در روابط ایران و آمریکا، به نوعی در ذهن ترامپ به طور مداوم تکرار و بازتولید می‌شود و حس تحقیر از آنها دارد. این از این حیث شاید قابل مطالعه باشد.  از منظر شخصی‌شدن سیاست خارجی، شاید کسی که روانشناسی سیاسی ترامپ را بهتر بداند، بتواند تصمیم‌گیری‌های آنی و بسیار مهمی بگیرد. شاید از این حیث می‌گویم که امروز استخدام یک روانشناس برجسته و متبحر حرفه‌ای در هر دستگاه دیپلماسی حال چه در میان قدرت‌های بزرگ و چه در میان قدرت‌های منطقه‌ای مثل ما یک الزام است. می‌خواستم نظر شما را در این باره بدانم.
به طور کلی، روانشناسی سیاسی رشته‌ای است که تأثیر عوامل روانی بر رفتار سیاسی را در سه سطحِ فردی، ملی و بین‌المللی بررسی می‌کند. این رشته یک بنیاد نظری ساده اما عمیق دارد: ما در تجزیه و تحلیل سیاسی عادت کرده‌ایم که سیاستمداران، بازیگران و کنشگران سیاسی را موجوداتی کاملاً عقلانی تصور کنیم که تنها در پی تشخیص سود و ضرر خود هستند و در یک چهارچوب ریاضی‌گونه، منافع را می‌سنجند؛ اگر سود غالب باشد، عمل می‌کنند و اگر ضرر بیشتر باشد، پرهیز می‌کنند.
در حالی که این رشته می‌گوید: الزاماً همه رفتارهای سیاسی برگرفته از محاسبه عقلانی صرف نیست، نه در سطح فردی، نه در سطح ملی و نه در سطوح دیگر. بنابراین، آنچه ما به آن نیاز داریم- و این رشته بر آن تأکید می‌کند- در واقع یک خوانش روانشناسانه از پدیده‌های سیاسی است. این خوانش روانشناختی از سیاست، با آمدن ترامپ در دور اول، شدت و جدیت بی‌سابقه‌ای گرفت و به مرور، این رشته با ظهور چنین فردی تقویت شد. جالب است که یکی از افرادی که ده‌ها کتاب و مقاله جدی در مورد روانشناسی ترامپ نوشته، برادرزاده خود اوست؛ خانمی که استاد دانشگاه در رشته روانشناسی است و با اطلاعات خانوادگی منحصربه‌فردی که دارد، مسائل را بسیار عمیق‌تر بررسی می‌کند. اما ما به این خوانش روانشناختی نه فقط برای درک ترامپ، بلکه برای تحلیل سایر پدیده‌های سیاسی معاصر نیز نیازمندیم.
این خوانش روانشناختی را می‌توان در چند سطح حیاتی به کار برد: سطح اول؛ رهبران. پوتین روانشناسی خاص خود را دارد، آقای شی نیز روانشناسی متمایزی دارد و همین طور دیگر رهبران که این ویژگی‌ها بر رفتار و تصمیمات آنان تأثیر مستقیم می‌گذارد.
سطح دوم؛ موضوعات داغ سیاسی. مثلاً غزه را بدون درک روانشناسی فلسطینی‌ها و روانشناسی صهیونیست‌ها نمی‌توانیم به تصویری تحلیلی کامل برسیم. حتی در مورد حمله روسیه به اوکراین، دلایل روانشناختی پشت این اقدام بسیار حائز اهمیت است.
سطح سوم؛ اهمیت روانشناسی سیاسی در تحلیل کلان. در این زمینه، آقای دومینیک مویسی، تحلیلگر فرانسوی، حدود کمتر از 10 سال پیش کتاب مهمی به نام «ژئوپلیتیک احساسات» نوشت. او بحث بسیار نوینی را مطرح کرد: ژئوپلیتیک مهم است، اما نه ژئوپلیتیک کهن که صرفاً مبتنی بر ویژگی‌های ذاتی و ساختاری سرزمین‌ها بود. به جای آن، باید دید کدام احساس بر سرزمین‌ها و مناطق مختلف غلبه دارد. او سه منطقه و سه احساس مسلط را شناسایی کرد:
منطقه شرق آسیا؛ به دلیل توسعه اقتصادی چشمگیر و تولید ثروت در 40-30 سال گذشته، گفت در این منطقه «امید» غلبه دارد؛ امید به بهتر شدن وضعیت.
غرب (شامل آمریکا و اروپا): در این منطقه «ترس» مسلط است؛ ترس از دست دادن موقعیت برتری که قبلاً داشتند (همان چیزی که ترامپ با شعار «بازگرداندن عظمت» به آن اشاره می‌کند) و نیز ترس از فروپاشی داخلی سیستم‌هایشان به دلیل مسائلی مانند مهاجرت.
منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا: از نظر او احساس غالب «سرخوردگی» است، به دلیل شرایط دشواری که با آن مواجه هستند.
نتیجه‌گیری من از این بحث این است؛ روانشناسی سیاسی بسیار کمک می‌کند، نه به این معنا که پاسخ همه چیز باشد، اما ما به یک خوانش چندرشته‌ای از پدیده‌های سیاسی نیاز داریم. همان‌طور که اقتصاد سیاسی برای درک تحولات مهم است، همان‌طور که جامعه‌شناسی سیاسی اهمیت دارد، روانشناسی سیاسی نیز برای روابط بین‌الملل و تحلیل سیاست حائز اهمیت فراوان است.
نکته دوم در پاسخ مستقیم به سؤال شما بی‌تردید ما می‌بینیم که تمامی کشورهای طرف مقابل آمریکا، به ویژه متحدانش، رفتارشان با ترامپ عمدتاً روانشناسانه است، بیش از آنکه صرفاً استراتژیک یا محتوایی باشد. اجلاس شرم‌الشیخ و نحوه تعامل کشورها با ترامپ را نگاه کنید. در واقع، مدیریت روانشناسانه ترامپ اکنون به یک موضوع استراتژیک مهم برای دولت‌ها تبدیل شده است. 

 

برش

در بخش ارزیابی سطح بین‌المللی، به موارد مهمی اشاره کردید. اما به نظر می‌رسد یک نکته مغفول مانده و آن فرجام روابط ایالات متحده با قدرت‌های بزرگ، بویژه چین است. در یک سال گذشته، با وجود اینکه ترامپ در دور اول ریاست‌جمهوری‌اش آغازگر جنگ تجاری با چین بود و سیاست تعرفه‌بار او در دوره بایدن نیز تا حدودی تداوم یافت، انتظار می‌رفت این تنش‌ها از همان آغاز دور جدید ریاست‌جمهوری‌اش اوج بگیرد. اما در عوض، تقریباً فضای آرامی را در روابط واشنگتن و پکن شاهد بوده‌ایم. این آرامش نسبی را ناشی از چه عوامل یا تغییراتی می‌دانید؟ آیا می‌توان گفت ترامپ از ایده‌های تهاجمی اولیه خود در قبال چین عقب‌نشینی کرده است؟
پژوهش‌ها و بررسی‌ها نشان می‌دهد که در قلب همه بحث‌ها و مواضع ظاهراً پراکنده ترامپ، یک الگوی مشخص وجود دارد. وقتی شما مجموعه صحبت‌ها، دیدارها، توییت‌ها و تعاملات او را در یک بازه زمانی طولانی کنار هم می‌گذارید، می‌توانید به الگوهای بینشی، روشی و منشی او پی ببرید. مجموع این داده‌ها، بویژه دیدارهایش با رهبران چین و روسیه، نشان می‌دهد که ترجیح استراتژیک ترامپ، شکل‌دادن به یک «کنسرت قدرت‌های بزرگ» است. منظورش این است که مسائل با روسیه و چین در چهارچوبی مبتنی بر حل و فصل و معامله سروسامان یابد، البته با این پیش‌فرض که آنها باید بپذیرند موقعیت آمریکا متفاوت و برتر است. لذا، او در پی افزایش تنش بی‌ثمر و دائمی با چین و روسیه نیست. بلکه، اگر تنشی را هم بالا می‌برد هدفش این است که آن تنش را به یک معامله و نوعی هماهنگی جدید تبدیل کند. در واقع، او به دنبال مدیریت جهان توسط قدرت‌های بزرگ، در قالبی است که آمریکا نقش رهبر یا داور را داشته باشد. مفهوم «مناطق نفوذ» که گاه از زبان او یا اطرافیانش شنیده می‌شود، ناشی از همین دیدگاه است. او می‌خواهد با چین به توافقی برسد، هرچند در عین حال تلاش می‌کند نفوذ چین را از برخی مناطق خاص (مثلاً مناطق سنتی نفوذ آمریکا) دور کند. این رویکرد، بیشتر معامله‌گرایانه و مبتنی بر مدیریت رقابت است تا درگیر شدن در یک جنگ تمام‌عیار سرد یا گرم جدید.
اما نکته دوم به رفتار و تصمیم‌گیری خود چین مربوط می‌شود. برخلاف ترامپ که فردی است با گرایش‌های فردی و ضدکارشناسی و این گرایش در بخشی از حزب جمهوری‌خواه حتی در قالب کتابی با عنوان «مرگ کارشناسی» نیز ترویج شده و نهادهایی مانند وزارت خارجه را چندان به رسمیت نمی‌شناسد و به تصمیم‌گیری‌های فردی یا حلقه‌ای محدود تمایل دارد، چین دارای یک سیستم پیچیده و چندلایه است. در سیاست چین، اگرچه نقش رهبری آقای شی محوری است، اما به نظر می‌رسد یک هماهنگی نظام‌مند از سطوح پایین به بالا و بالعکس وجود دارد. افزون بر این، چین از یک فرهنگ استراتژیک بسیار ریشه‌دار بهره می‌برد که فراتر از نظام سیاسی جاری و به اعماق تاریخ ۴ تا ۵ هزارساله این تمدن بازمی‌گردد.
در قلب این فرهنگ استراتژیک، مفاهیمی مانند هماهنگی (هارمونی) قرار دارد که مفهومی کلیدی در تمدن چینی است. حتی استراتژیست کهن چینی، سون تزو، قرن‌ها پیش بسیاری از اصول این راهبرد را بیان کرده بود. بنابراین، آنچه را چین انجام می‌دهد می‌توان تداوم یک سنت استراتژیک دیرینه دانست. حداقل آنچه ما در مواجهه با آمریکا مشاهده می‌کنیم، آمادگی کامل برای مقابله و دفاع از منافع، همراه با پرهیز جدی از درگیری مستقیم و غیرضروری است. این رویکرد، هوشمندی عمیقی را نشان می‌دهد که ریشه در تجربه تاریخی و فرهنگی این تمدن دارد. این رویکرد چین در واقع تجلی همان اصل کهن «پیروزی بدون نبرد» (Win Without Fighting) است. بنابراین، چینی‌ها ظرفیت عظیم اقتصادی، تکنولوژیک، سیاسی و نظامی‌ای ایجاد کرده‌اند که توسط ایالات متحده قابل اغماض نیست.
تئوری آنان این است که آمریکایی‌ها می‌خواهند روند توسعه چین را با درگیری نظامی متوقف کنند، اما ما باید این امکان و ظرفیت را حفظ کنیم، در عین حال طوری عمل کنیم که آمریکا فکر نکند می‌تواند بر ما غلبه نظامی پیدا کند.
تقریباً دو ماه پیش، کلیپی از معاون یکی از مراکز تحقیقاتی بسیار مهم چین به نام «مرکز مطالعات چین و جهانی‌شدن» (که من دو سال پیش در کنفرانس‌شان شرکت کرده‌ام) در فضای مجازی پخش شد. آن مقام اگرچه غیررسمی به‌وضوح توضیح داد که «اگر آمریکا حمله کند، ما چه خواهیم کرد.» این پیام را همچنین در مانور نظامی بزرگ آنان در سالگرد پایان جنگ جهانی دوم و نمایش قدرت نظامی سال گذشته می‌توان دید.
اما در عین حال، چین روزنه‌های امید برای حل و فصل مسائل نیز ایجاد کرده است. ملاقات اخیر شی و ترامپ در سئول یک نقطه عطف بود که تغییر محسوسی ایجاد کرد و این آرامش نسبی که شما مشاهده می‌کنید، ناشی از همان است.
در سال‌جاری میلادی (۲۰۲۶) که تازه آغاز شده، تا آنجا که من پیگیری کرده‌ام، حداقل پنج ملاقات دیگر بین این دو رهبر در حاشیه اجلاس‌های چندجانبه برنامه‌ریزی شده است. این دیدارها کاملاً با آن سیاست چینی «حفظ ظرفیت‌ها و پرهیز از درگیری نظامی» هماهنگ است.
برای ایالات متحده نیز، درگیری تمام‌عیار با چین یا هر درگیری بزرگ دیگر بسیار پرهزینه است. لذا، امکان رسیدن به نوعی توافق برای مدیریت رقابت وجود دارد، همان‌طور که در سئول به توافق‌های مهمی دست یافتند که بین دو طرف جاری است.
لذا می‌توانیم بگوییم، اگر بخواهیم نمره‌ای دهیم (گرچه سخت است)، چینی‌ها با استمرار، صبر و استحکام بیشتری عمل کرده و در برابر نوسانات و بالا و پایین‌های رفتاری ترامپ، مواضع خود را مدیریت کرده‌اند.