رئیس سازمان امور اجتماعی کشور از برنامه های دولت برای تقویت سرمایه اجتماعی می گوید
تفاوت، تهدید نیست
گروه اجتماعی / تجربه بحرانهای مختلف نشان داده هر جا سرمایه اجتماعی تقویت شده، جامعه با هزینه کمتر و سرعت بیشتری از بحران عبور کرده است. این حقیقت، امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته و میتواند چراغ راه سیاستگذاران باشد. سید محمد بطحایی معاون وزیر و رئیس سازمان امور اجتماعی کشور معتقد است انسجام ملی صرفاً به معنای همنظر بودن همه مردم نیست، باید فرهنگ «شنیدن دیگری» را تقویت کنیم. با بطحایی در مورد انسجام اجتماعی و راهکارهای تقویت آن در جامعه امروز به گفتوگو پرداختهایم.
نقش سازمان اموراجتماعی کشور را در تقویت انسجام ملی چگونه تعریف میکنید؟
سازمان اموراجتماعی، متولی ساختن و تقویت زیرساخت اجتماعی کشور است؛ زیرساختی که در شرایط عادی، سرمایه اجتماعی و در شرایط بحران، تابآوری و انسجام ملی را تولید میکند. البته انسجام ملی صرفاً به معنای همنظر بودن همه مردم نیست. چون در هیچ جامعهای چنین اتفاقی ممکن نیست. مردم ممکن است درباره اقتصاد، سیاست، فرهنگ، سبک زندگی یا شیوه اداره کشور دیدگاههای متفاوتی داشته باشند، اما باید بر سر اصول و منافع بنیادین کشور، احساس تعلق مشترک و منافع ملی به یک نقطه اشتراک برسند. از این منظر، سازمان امور اجتماعی کشور بیش از آنکه بخواهد مستقیماً «انسجام ایجاد کند»، باید موانع انسجام را شناسایی و کاهش بدهد و ظرفیتهای اجتماعی موجود را فعال کند.این کار چند وجه دارد؛ از رصد آسیبها و مسائل اجتماعی گرفته تا تقویت مشارکت اجتماعی، حمایت از تشکلهای مردمنهاد، توسعه برنامههای اجتماعمحور و کمک به ایجاد گفتوگو میان مردم و دستگاههای حاکمیتی.مثلاً اگر در یک محله مسألهای مانند ترک تحصیل، اعتیاد، حاشیهنشینی، طلاق یا بیکاری وجود دارد، نمیتوان انتظار داشت با یک برنامه فرهنگی کوتاهمدت، احساس تعلق و اعتماد اجتماعی افزایش پیدا کند. باید مسأله واقعی مردم حل شود. بنابراین نگاه ما این است که انسجام ملی از دل حل مسائل واقعی مردم عبور میکند.
در شرایط کنونی این سازمان چه سهمی در کاهش شکافهای اجتماعی و تقویت همدلی ملی دارد؟
امروز یکی از مهمترین مسائل جامعه، فقط وجود آسیب اجتماعی نیست؛ بلکه احساس فاصله میان گروههای مختلف اجتماعی است. این فاصله میتواند اقتصادی، نسلی، جغرافیایی، فرهنگی یا حتی ارتباطی باشد. وقتی جوانی احساس کند صدایش شنیده نمیشود، وقتی یک منطقه احساس کند از امکانات و فرصتها عقب مانده است، یا وقتی گروهی از جامعه تصور کند در تصمیمگیریها سهمی ندارد، اینها به مرور میتواند سرمایه اجتماعی را کاهش دهد. نقش سازمان امور اجتماعی در اینجا، شناسایی همین شکافها و کمک به سیاستگذاری برای کاهش آنهاست.
یکی از ابزارهای مهم ما، رصد اجتماعی است. یعنی قبل از آنکه یک مسأله اجتماعی به بحران تبدیل شود، باید نشانههای آن را ببینیم و به مراجع تصمیم ساز هشدار بدهیم.ابزار دوم، مشارکت دادن خود مردم در حل مسائل است. مردم هر منطقه بهتر از هر دستگاهی میدانند مسأله اصلی محلهشان چیست. ممکن است اولویت یک محله آسیبهای اجتماعی باشد و در محلهای دیگر مسأله اشتغال جوانان یا اوقات فراغت. بنابراین به جای نسخه واحد برای همه کشور، باید به سمت سیاستهای مسألهمحور، منطقهمحور و اجتماعمحور حرکت کنیم. خوشبختانه دکتر پزشکیان در این خصوص در قول و عمل به نقش محوری مردم و مردم محوری در پرداختن به مسائل اساسی توجه جدی دارد.
برای اینکه انسجام ملی فقط یک شعار نباشد، سازمان شما چه برنامههای عملی در جامعه دنبال میکند؟
اگر انسجام ملی فقط در سخنرانیها تکرار شود، قطعاً اثر پایدار نخواهد داشت. انسجام باید در زندگی روزمره مردم دیده شود. یکی از مسیرهای مهم ما، تقویت سرمایه اجتماعی در مقیاس محله است. ما باید کاری کنیم که مردم یک محله فقط در کنار هم زندگی نکنند، بلکه برای حل مسائل مشترک با یکدیگر همکاری کنند برای نمونه، اگر یک گروه از جوانان یک محله برای آموزش کودکان، پاکیزگی محیط، کمک به سالمندان یا حمایت از خانوادههای نیازمند داوطلبانه فعالیت میکنند، این یک فعالیت ساده اجتماعی به نظر میرسد؛ اما در واقع در حال تولید سرمایه اجتماعی است. تشکلهای مردمنهاد نیز در این زمینه ظرفیت بسیار مهمی دارند. سازمان باید به جای آنکه صرفاً آنها را مجری پروژههای دولتی ببیند، آنان را شریک اجتماعی دولت بداند. یکی دیگر از اقدامات مهم، استفاده از ظرفیت گروههای مرجع و کنشگران اجتماعی است؛ از معلمان و دانشگاهیان گرفته تا روحانیون، ورزشکاران، هنرمندان، خیرین، فعالان اجتماعی و چهرههای مورد اعتماد محلی همه اینها نقشآفرینان محله هستند. درنهایت، هدف این است که مشارکت اجتماعی از یک فعالیت مناسبتی به یک عادت اجتماعی مستمر تبدیل شود.
چگونه میتوان از ظرفیت محلهها، مدارس، دانشگاهها و نهادهای مدنی برای افزایش همبستگی اجتماعی استفاده کرد؟
به اعتقاد من باید این چهار ظرفیت را به یکدیگر متصل کنیم.محله، کوچکترین واحد اجتماعی برای شناخت و حل مسأله است.مدرسه، مهمترین محیط تربیت اجتماعی نسل آینده است.دانشگاه، ظرفیت تولید دانش، تحلیل و گفتوگو را دارد و تشکلهای مردمنهاد، ظرفیت تبدیل ایده به کنش اجتماعی را دارند. تصور کنید در یک محله مسأله بازماندگی از تحصیل وجود دارد. اگر فقط آموزش و پرورش وارد شود، ممکن است مسأله را آموزشی ببیند. اما اگر مدرسه، مسجد، تشکل مردمنهاد، خیرین، دانشگاه و مدیریت محله کنار هم قرار بگیرند، میتوانند ریشههای اقتصادی، فرهنگی و خانوادگی مسأله را نیز شناسایی کنند و برایش چارهاندیشی شود.این همان چیزی است که ما از آن بهعنوان حکمرانی اجتماعی و حل مسأله با مشارکت مردم یا محله محوری یاد میکنیم. دانشگاه هم میتواند در این میان نقش «اتاق فکر اجتماعی محله» را داشته باشد؛ یعنی به جای اینکه پژوهشها صرفاً در قفسه کتابخانه بمانند، دانش و داده را در خدمت حل مسائل واقعی قرار دهد.
در شرایطی که جامعه با تنوع دیدگاهها و مطالبات روبهروست، سیاست شما برای حفظ همبستگی و گفتوگوی ملی چیست؟
اول باید یک اصل را بپذیریم: تفاوت، الزاماً تهدید نیست. جامعهای که در آن همه یکسان فکر میکنند، لزوماً جامعه منسجمتری نیست. انسجام واقعی یعنی بتوانیم با وجود تفاوتها، بر سرمسائل مشترک گفتوگو و همکاری کنیم. ما باید فرهنگ «شنیدن دیگری» را تقویت کنیم. اگر فردی دیدگاه متفاوتی دارد، اولین واکنش نباید حذف، برچسبزدن یا تخریب باشد. باید امکان گفتوگو وجود داشته باشد. در اینجا نقش رسانهها، دانشگاهها، تشکلهای مدنی و گروههای مرجع بسیار مهم است.یکی از خطاهای جدی در مواجهه با جامعه این است که تصور کنیم هر مطالبه اجتماعی الزاماً یک مسأله امنیتی است. بسیاری از مطالبات اجتماعی قابل گفتوگو هستند.بدخواهان همیشه تلاش کردهاند مرز میان اعتراض، مطالبه، اختلافنظر و رفتارهای مخرب برای مردم تبیین نشود؛ برعکس ما باید حد ومرز رفتار را دقیق بشناسیم و از تبدیل اختلافات طبیعی جامعه به شکافهای هویتی جلوگیری کنیم.
چه اقداماتی برای جلوگیری از دوقطبیسازی اجتماعی و تقویت اعتماد عمومی در دستور کار دارید؟
دوقطبیسازی معمولاً زمانی شکل میگیرد که جامعه احساس کند تنها دو انتخاب متضاد دارد و امکان گفتوگوی میانه از بین رفته است. یکی از وظایف ما، کمک به ایجاد فضاهای گفتوگو و ارتباط میان گروههای مختلف اجتماعی است. اما باید توجه کنیم که اعتماد عمومی با توصیه و تبلیغات ساخته نمیشود. اعتماد محصول تجربه مردم است.اگر مردم ببینند دستگاهها حرف آنها را میشنوند، پاسخ میدهند، وعدههای خود را پیگیری میکنند و در حل مشکلات کنار آنها هستند، اعتماد شکل میگیرد.برای همین، مشارکت اجتماعی و اعتماد عمومی دو موضوع جدا از هم نیستند. هرقدر مردم نقش بیشتری در حل مسائل داشته باشند، احساس تعلق و مسئولیت آنها نسبت به جامعه افزایش پیدا میکند. دراین مسیر، حمایت از تشکلهای مردمنهاد، تقویت ارتباط دولت با نهادهای مدنی، شفافیت و توسعه گفتوگوی اجتماعی از ابزارهای اصلی هستند.
نقش مردم در انتقال ارزشهای همدلی، مدارا و مسئولیتپذیری به نسل جدید را چگونه میبینید؟
هیچ وزارتخانه و سازمانی نمیتواند به تنهایی نسلی مسئولیتپذیر تربیت کند. کودک و نوجوان بیش از آنکه از سخنرانی یاد بگیرد، از رفتار اجتماعی اطراف خود یاد میگیرد. اگر در خانواده احترام به دیگری را ببیند، اگر در مدرسه گفتوگو را تجربه کند، اگر در محله همکاری را ببیند و اگر در فضای عمومی شاهد مسئولیتپذیری باشد، این ارزشها برای او تبدیل به تجربه میشوند. به همین دلیل باید به سمت برنامههایی برویم که نوجوانان و جوانان را از «مخاطب برنامه اجتماعی» به کنشگر اجتماعی تبدیل کند. مثلاً یک گروه دانشآموزی که برای سالمندان محله برنامه اجرا میکند، یک گروه دانشگاهی که برای حل مسأله محیطزیست محله فعالیت میکند یا جوانانی که برای آموزش کودکان کمبرخوردار داوطلب میشوند، در عمل در حال تمرین شهروندی و مسئولیت اجتماعی هستند. اینها شاید در ظاهر فعالیتهایی کوچک باشند، اما در مقیاس ملی، سرمایه اجتماعی تولید میکنند.
آیا برای مشارکت بیشتر مردم در تصمیمسازیهای اجتماعی و فرهنگی، برنامه مشخصی دارید؟
بله؛ یکی از تغییرات مهمی که باید اتفاق بیفتد، تغییر نگاه از «برای مردم تصمیم گرفتن» به «با مردم تصمیم گرفتن» است. البته مشارکت مردم فقط به معنای برگزاری جلسه و دریافت نظر نیست. مشارکت واقعی یعنی مردم در چهار مرحله حضور داشته باشند: شناخت مسأله، اولویتبندی، طراحی راهحل و ارزیابی نتیجه. در این میان تشکلهای مردمنهاد ظرفیت بسیار مهمی هستند؛ چون میتوانند مطالبات و تجربههای جامعه را به زبان سیاستگذاری منتقل کنند. همچنین باید از ظرفیت گروههای محلی، خیرین، داوطلبان، انجمنهای دانشجویی، گروههای جوانان و سایر شبکههای اجتماعی استفاده کرد. هدف این است که جامعه مدنی و دولت در مقابل یکدیگر تعریف نشوند؛ بلکه در کنار یکدیگر برای حل مسأله قرار گیرند.
مهمترین شاخص شما برای سنجش موفقیت در حوزه انسجام ملی چیست؟
انسجام ملی را نمیتوان فقط با تعداد برنامهها، همایشها یا میزان بودجه هزینه شده، سنجید. مهمترین شاخص، سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی است. اما برای سنجش دقیقتر باید مجموعهای از شاخصها را کنار هم قرار دهیم؛ از جمله میزان مشارکت اجتماعی، مشارکت داوطلبانه، اعتماد میان مردم، اعتماد مردم به نهادها، احساس تعلق اجتماعی، میزان همکاری مردم برای حل مسائل و البته روند آسیبهای اجتماعی. یک شاخص بسیار مهم دیگر، رفتار جامعه در شرایط بحران است. وقتی بحران اتفاق میافتد، اگر مردم به جای بیتفاوتی، به کمک یکدیگر بیایند، اگر تشکلها فعال شوند و اگر گروههای مختلف اجتماعی کنار یکدیگر قرار گیرند، این نشاندهنده وجود یک سرمایه اجتماعی مهم است. بنابراین هدف ما صرفاً افزایش رضایت در یک نظرسنجی نیست؛ هدف، افزایش ظرفیت جامعه برای همکاری و حل مسأله است.
سازمان امور اجتماعی کشور در روزهای جنگ تحمیلی دوم و سوم چه اقداماتی انجام داد؟
در شرایط جنگی، مسأله فقط مقابله با تهدید نظامی نیست؛ جامعه همزمان با فشارهای روانی، اجتماعی، اقتصادی و ارتباطی مواجه میشود. بنابراین مدیریت اجتماعی بحران در کنار مدیریت نظامی و اقتصادی اهمیت پیدا میکند. در این شرایط، سازمان امور اجتماعی کشور باید چند وظیفه اساسی را دنبال کند: رصد مستمر وضعیت اجتماعی، شناسایی آسیبها و مسائل نوپدید، هماهنگی میان دستگاهها، فعالسازی ظرفیت تشکلهای مردمنهاد و گروههای مردمی و کمک به حفظ سرمایه اجتماعی. یکی از مهمترین واقعیتهایی که در این دوره مشاهده شد، ظرفیت بالای مردم برای همدلی و کنش جمعی در شرایط تهدید بود. تشکلهای مردمنهاد، گروههای داوطلب، خیرین و مجموعههای مردمی در حوزههای مختلف وارد میدان شدند؛ از کمکرسانی و حمایت اجتماعی گرفته تا پشتیبانی از خانوادههای آسیبدیده و فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی. این تجربه برای ما یک پیام مهم دارد: جامعه ایران در بحران فقط نیازمند مدیریت از بالا نیست؛ خودش یک ظرفیت بزرگ برای مدیریت بحران است. بنابراین وظیفه سازمان این است که این ظرفیت را شناسایی، شبکهسازی و تسهیل کند. از طرف دیگر، در شرایط جنگ شناختی، حفظ آرامش اجتماعی و جلوگیری از گسترش شایعات، اخبار جعلی و روایتهای تفرقهافکن اهمیت ویژهای پیدا میکند. اینجا هم سرمایه اجتماعی نقش تعیینکننده دارد؛ جامعهای که به منابع معتبر اطلاعاتی و نهادهای مورد اعتماد خود اتکا داشته باشد، آسیبپذیری کمتری در برابر عملیات روانی خواهد داشت. اما شاید مهمتر از همه، درس پساجنگ باشد. ما نباید اجازه دهیم همدلی ایجاد شده در شرایط بحران، با پایان بحران از بین برود. اگر در روزهای سخت، مردم کنار یکدیگر قرار گرفتند، باید این سرمایه را به مشارکت اجتماعی پایدار تبدیل کنیم. یعنی گروهی که در دوران جنگ برای کمک به هموطنان فعالیت کرده، بعد از جنگ نیز بتواند در حل مسأله محله، حمایت از کودکان، کمک به سالمندان، محیطزیست، آموزش، کاهش آسیبهای اجتماعی و سایر حوزهها نقشآفرینی کند. به بیان روشنتر، جنگ به ما نشان داد انسجام ملی یک مفهوم انتزاعی نیست؛ در رفتار مردم دیده میشود. وقتی مردم در یک بحران، فارغ از تفاوتهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، پای منافع و امنیت کشور میایستند، این همان سرمایه اجتماعی است. وظیفه ما در سازمان امور اجتماعی این است که این سرمایه را حفظ، تقویت و به سرمایه اجتماعی پایدار تبدیل کنیم. اگر بخواهم همه این تجربهها را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم امنیت پایدار فقط با قدرت سخت ایجاد نمیشود؛ جامعهای که به یکدیگر اعتماد دارد، در بحران کنار هم میایستد و در حل مسائل کشور مشارکت میکند، خودش یکی از مهمترین مؤلفههای قدرت ملی است.