بوی وصال به مشامش رسیده بود

الناز نصیرزاده
فرزند وزیر دفاع پیشین 

پدرم سال‌ها شهیدگونه زندگی کرد و از آن انسان‌هایی بود که شهادت را نه در آخرین لحظه زندگی، بلکه سال‌ها پیش از آن، با هر تصمیم، هر عبادت، هر شب‌بیداری و هر قدمی که برای خدا برمی‌داشت، به دست آورد. از این رو شهادت برای او حادثه‌ای ناگهانی نبود بلکه پایان مسیری بود که تمام عمر با اخلاص، مجاهدت و بندگی پیموده بود.
شاید به همین دلیل بود که خداوند زیباترین پایان را برایش رقم زد. پدرم عاشق امیرالمؤمنین حضرت علی علیه‌السلام بود؛ عشقی که تنها در زبان نبود، بلکه در سبک زندگی، عدالت‌خواهی، ساده‌زیستی و مجاهدتش جریان داشت.
تقدیر الهی نیز چنان رقم خورد که ایشان با زبان روزه، در ماه مبارک رمضان، به دیدار پروردگارش شتافت و مراسم وداع و خاکسپاری‌شان نیز همزمان با ایام ضربت خوردن و شهادت حضرت علی(ع) بود.
برای ما این شباهت، تنها یک تقارن تقویمی نبود بلکه نشانه‌ای  از لطف خدا به بنده‌ای بود که همه عمر، دل در گرو مولایش داشت. گویی خداوند خواسته بود این شباهت عاشق و معشوق را برای همیشه در تاریخ ثبت کند.
بسیاری از مردم، پدرم را با مسئولیت‌های نظامی و مدیریتی‌اش می‌شناسند؛ اما آنچه کمتر دیده شد، روحیه جهادی، اخلاص و تلاش شبانه‌روزی او برای عزت ایران اسلامی بود. او انسانی فوق‌العاده باهوش، آینده‌نگر و خستگی‌ناپذیر بود. پس از قبول مسئولیت در وزارت دفاع، با برنامه‌ریزی دقیق و مدیریت هوشمندانه، تحول بزرگی در صنایع دفاعی کشور ایجاد کرد. توسعه توان موشکی و پهپادی، افزایش کمّی و کیفی تولیدات دفاعی، تقویت قدرت هوافضا و طراحی سازوکارهای حفاظتی، تنها بخشی از خدمات او بود. پدرم تنها به افزایش تعداد تجهیزات فکر نمی‌کرد؛ می‌اندیشید چگونه باید این صنعت را چنان ایمن ساخت که دشمن نتواند با یک ضربه، سال‌ها تلاش را نابود و آسیب جدی وارد کند. این نگاه آینده‌نگر، بعدها ارزش خود را نشان داد.
بخش مهمی از توان دفاعی کشور که در روزهای حساس به کار آمد، ثمره همان شب‌هایی بود که چراغ اتاق کار ایشان خاموش نمی‌شد. پس از شهادت پدرم، یکی از مسئولان عالی‌رتبه نقل می‌کرد که رژیم صهیونیستی براساس رصدهای اطلاعاتی، بارها به این جمع‌بندی رسیده بود که نصیرزاده با سرعت و دقت در حال تقویت توان دفاعی ایران است و باید هرچه زودتر حذف شود. این سخن، بیش از هر چیز نشان می‌دهد که دشمن نیز ارزش و اثرگذاری مجاهدت‌های او را به‌خوبی درک کرده بود و فهمیده بود مردی بی‌هیاهو، شبانه‌روز در حال ساختن قدرتی است که قرار است امنیت یک ملت را تضمین کند.
پدرم آرام و قرار نداشت. شب و روز نمی‌شناخت. ماه‌ها بی‌وقفه کار می‌کرد؛ نه برای مقام، نه برای نام و نه برای دیده شدن، بلکه تنها با یک آرزو؛ اینکه بتواند لبخندی از رضایت بر لب رهبر عزیز انقلاب بنشاند و وظیفه‌ای را که بر دوشش گذاشته شده بود، به بهترین شکل انجام دهد.
در کمتر از هشت ماه مسئولیت وزارت دفاع، تعداد بازدیدهای ایشان از مراکز صنعتی و موشکی، از مجموع بازدیدهای همه وزیران دفاع پیش از او بیشتر بود. او معتقد بود مدیر باید در میدان باشد، نه پشت میز. بخش مهمی از تجهیزاتی که بعدها در نبردها مورد استفاده قرار گرفت و قدرت بازدارندگی کشور را به نمایش گذاشت، حاصل همان تلاش‌های شبانه‌روزی، بی‌وقفه و خالصانه او و همکارانش بود. موفقیت‌های بزرگ دفاعی کشور، از جمله افزایش چشمگیر توان مقابله با هواگردهای دشمن، تنها نمونه‌ای از ثمرات آن مجاهدت‌ها بود.
رهبر شهید بارها از عملکرد جهادی پدرم ابراز رضایت کرده بودند. آخرین دیدار ایشان، حدود یک هفته پیش از شهادت پدرم بود. پس از پایان جلسه، هنگامی که شهید سرلشکر شیرازی وارد محضر رهبر شهید شد، معظم‌له فرموده بودند: «گزارش نصیرزاده بسیار خرسندکننده بود و امروز ایشان را بسیار با نشاط و سرزنده دیدم.» این جمله بعدها نیز در نامه‌ای ثبت شد. اهل معنا می‌گویند هرچه زمان وصال شهدا نزدیک‌تر می‌شود، نور و نشاط عجیبی در چهره‌شان نمایان می‌شود. برای ما نیز جالب بود که یکی از شادترین روزهای پدرم، جمعه ۸ اسفند، درست یک روز پیش از شهادتش بود؛ روزی که لبخند از چهره‌اش جدا نمی‌شد و طراوت و آرامشی عجیب در وجودش موج می‌زد؛ گویی دلش از آمدن وعده‌ای بزرگ خبر داشت و بوی وصال به مشامش رسیده بود.
وقتی بعدها این‌ها را به یاد آوردیم، ناخودآگاه به یاد سخن اهل معرفت افتادیم که می‌گویند: هرچه موعد دیدار اولیای خدا نزدیک‌تر می‌شود، گویی نسیمی از بهشت بر جانشان می‌وزد و چهره‌شان نورانی‌تر و دلشان شادتر و آرام‌تر می‌شود.
اما آنچه بیش از همه ما را به پدرمان مفتخر می‌کند، تنها موفقیت‌های مدیریتی و نظامی او نیست؛ بلکه پاکدستی، تواضع و ساده‌زیستی اوست.پدرم سال‌ها در بالاترین مسئولیت‌های نظامی و مدیریتی کشور حضور داشت؛ فرمانده نیرو هوایی ارتش بود، جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح بود و وزیر دفاع بود؛ اما اگر کسی او را از نزدیک نمی‌شناخت، هرگز از شیوه زندگی‌اش حدس نمی‌زد که با یکی از عالی‌ترین مسئولان کشور روبه‌روست.
 او همواره تأکید می‌کرد همان غذایی را برایش بیاورند که سربازان می‌خورند. اگر در جلسه‌ای احساس می‌کرد هزینه‌ای غیرضروری از بیت‌المال شده است، به‌شدت ناراحت می‌شد و تذکر می‌داد که حتی کوچک‌ترین اسراف نیز در برابر حق مردم پذیرفتنی نیست.
در جریان جنگ دوازده‌ روزه، دفتر کار ایشان دو بار هدف حمله موشکی قرار گرفت و آسیب دید. پس از پایان جنگ، برخی پیشنهاد کردند دفتری بزرگ‌تر، مجهزتر و متناسب با شأن وزیر برایش آماده کنند اما پاسخ پدرم تنها یک جمله بود: «لازم نیست؛ من که قرار نیست پشت میز بنشینم.» از همان زمان تا روز شهادتش در اتاقی کوچک، ساده و با حداقل امکانات به کارش ادامه داد و مسئولیت‌های سنگین وزارت دفاع را اداره می‌کرد.
ایشان مخالف سرسخت اشرافی‌گری و 
وی آی پی نشینی بود. بارها تأکید می‌کرد از خودروهای معمولی و امکانات عادی استفاده شود؛ زیرا باور داشت مدیران، بیش از آنکه با سخن، فرهنگ بسازند، با رفتار خود الگو می‌شوند.او معتقد بود اگر مسئولان زندگی خود را از مردم جدا کنند، فاصله‌ای شکل می‌گیرد که جبران آن آسان نخواهد بود.ساده‌زیستی برای پدرم، تنها مربوط به محل کار نبود؛ نخستین جایی که بر آن تأکید داشت، خانه خودمان بود.
همیشه به ما می گفت:« مردم به رفتار خانواده مسئولان نگاه می‌کنند؛ اگر ما درست زندگی کنیم، دیگران هم تشویق می‌شوند.»
یکی از احادیث مرتبطی که خیلی به آن اشاره می کردند فرمایش حضرت علی (ع) در این زمینه بود:
«اَلنّاسُ بِاُمَرائِهِمْ اَشْبَهُ مِنْهُمْ بِآبائِهِمْ؛»
«مردم، به دولتمردان خود شبیه ترند تا به پدرانشان.»
یکی از خاطراتی که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم، مربوط به تولد فرزندم است. با وجود اینکه از طریق محل کارم بیمه تکمیلی مناسبی داشتم و می‌توانستم در بیمارستان خصوصی بستری شوم، پدرم گفت: «همه نگاهشان به ماست؛ بیا این فرهنگ را بشکنیم و به بیمارستان دولتی برو تا مردم هم به مراکز درمانی دولتی اعتماد کنند.» به توصیه ایشان همین کار را انجام دادیم. بعدها رئیس بیمارستان به ما گفت این اقدام شما تأثیر بزرگ و قابل توجهی بر اعتماد مردم گذاشت و باعث شد افراد زیادی آن مرکز را برای درمان انتخاب کنند.آن روز فهمیدم که پدرم حتی در کوچک‌ترین مسائل زندگی نیز به دنبال ساختن فرهنگ بود، نه صرفاً انجام یک کار شخصی.
اعتماد فرماندهان عالی رتبه کشور به پدرم مثال‌زدنی بود. زمانی که شهید سپهبد باقری  فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح بودند (پدرم جانشین ایشان بودند) بارها گفته بودند که نصیرزاده یکی از بهترین نفرات ماست و هر کاری که به او می‌سپارم مطمئن هستم که به بهترین شکل ممکن انجام می‌دهد.
زمانی که برای وزارت دفاع به دنبال فردی شایسته بودند نیز شهید باقری تأکید کرده بودند که با وجود سخت شدن کار ستاد کل پس از رفتن نصیرزاده، ایشان بهترین گزینه‌ای است که می‌تواند سکان وزارت دفاع را به دست بگیرد.
در همان مدت کوتاه وزارت پدرم، بخش زیادی از اختلافات میان دولت و نیروهای مسلح کاهش یافت و مطالباتی که سال‌ها بر زمین مانده بود، با پیگیری‌های مستمر او به نتیجه رسید.
شهید سپهبد موسوی نیز هنگام انتقال پدرم از ارتش به ستاد کل، با وجود دلتنگی فراوان، دو رکعت نماز خواندند و پس از آن گفتند از خدا خواسته‌اند این جابه‌جایی را برای اسلام، ارتش و خود نصیرزاده منشأ خیر قرار دهد.
یکی از رؤسای حفاظت اطلاعات نیروهای مسلح نیز درباره پدرم گفته بودند: «هرچه تمام زوایای زندگی و مسئولیت‌های نصیرزاده را بررسی کردیم، هیچ نقطه منفی در زندگی او نیافتیم.»
این جمله شاید کوتاه باشد، اما پشت آن، سال‌ها زندگی پاک، شفاف و خداترس نهفته است. پاکدستی، برای او یک ویژگی اداری نبود بلکه بخشی از ایمانش بود. او باور داشت که هیچ مسئولیتی ارزش آن را ندارد که انسان حتی ذره‌ای از رضایت خدا فاصله بگیرد.
بسیاری از مردم، مردان بزرگ را در میدان‌های نبرد می‌شناسند؛ اما کمتر کسی می‌داند که پیروزی‌های روز، چگونه در خلوت شب‌ها شکل می‌گیرد. آنچه از پدرم دیده می‌شد، تنها بخش کوچکی از زندگی او بود؛ بخش بزرگ‌تر، در سکوت نیمه‌شب‌ها رقم می‌خورد؛ جایی که دیگر نه مسئولیتی بود، نه جلسه‌ای، نه دوربینی و نه تشریفاتی. آنجا، فقط یک بنده بود و خدای خویش.
سردار عبداللهی فرمانده قرارگاه خاتم‌الانبیا که در حال حاضر بالاترین مقام نظامی کشور محسوب می‌شوند، همیشه نقل می‌کنند که هرگاه در مأموریت‌های مشترک همراه پدرم بودند، نیمه‌های شب، صدای نماز شب و گریه‌های عاشقانه او را می‌شنیدند.
صدای گریه‌های آرام مردی که ساعاتی بعد باید باصلابت، مسئولیت‌های سنگین نظامی را بر دوش می‌کشید. شاید همین اشک‌های پنهان بود که آن استواری آشکار را می‌ساخت.
انسان، اگر به سرچشمه قدرت الهی متصل نباشد، زیر بار چنین مسئولیت‌هایی فرسوده می‌شود؛ اما آنان که شب‌ها دل از دنیا می‌برند، روزها از هیچ طوفانی نمی‌هراسند. پدرم، هرچه داشت، از همان خلوت‌های بی‌ادعا داشت. اخلاص را نمی‌توان آموخت؛ باید زندگی کرد؛ و او، اخلاص را زندگی کرده بود. امروز، هرچه بیشتر به زندگی پدرم نگاه می‌کنیم، بیشتر باور می‌کنیم که خداوند مزد سال‌ها اخلاص و بندگی او را با شهادت عطا کرد.
 پس از شهادت پدرم، افراد بسیاری از نقاط مختلف کشور با ما تماس گرفتند؛ کسانی که نه انتظار شناختنشان را داشتیم و نه حتی نامشان را شنیده بودیم. هر کدام، روایاتی از دعاها و توسلاتی را که به پدرم داشتند بیان کردند.
به نظر ما این مقام حاصل آن راهی است که با نمازهای شب، با اشک‌های پنهان، با پاسداری از بیت‌المال، با شب‌های بی‌خوابی، با مجاهدت بی‌ادعا، با عشق به ولایت و با خدمت صادقانه به مردم، آجر به آجر بنا شده بود. او به ما آموخت که انسان، پیش از آنکه در میدان نبرد پیروز شود، باید در میدان نفس پیروز باشد. پیش از آنکه بر دشمن غلبه کند، باید بر خواهش‌های خویش غلبه کرده باشد. و پیش از آنکه نامش بر زبان مردم جاری شود، باید رضایت خدا را سرمایه زندگی خود ساخته باشد.
شاید سال‌ها بعد، تاریخ از موشک‌هایی بنویسد که در روزهای سخت، امنیت این سرزمین را پاس داشتند؛ از صنایع دفاعی که در دوران مسئولیت او جانی تازه گرفتند؛ از تدبیرهایی که راه نفوذ دشمن را دشوار کرد؛ از مدیریتی که خستگی نمی‌شناخت و از فرماندهی که میدان را بر میز ترجیح می‌داد. اما اگر بخواهند حقیقت این مرد را در یک جمله خلاصه کنند، باید بنویسند: او امانتدار بود. امانتدار ایمانش. امانتدار مسئولیتش. امانتدار خون شهدا. امانتدار اعتماد رهبرش. امانتدار بیت‌المال. و امانتدار امنیت مردمی که شاید هرگز نام او را نمی‌دانستند، اما آرامش شب‌هایشان، حاصل مجاهدت خاموش او و یارانش بود.