لوگوی زیبا و گوی طلاییاش
فرزاد حسنی
مجری و بازیگر تلویزیون
همانطور که خیلیها بویژه دوستان اهل رسانهام میدانند من مطبوعاتخوان حرفهای هستم و از سال 1363 که قدرت خواندن و نوشتن پیدا کردم، شروع به خرید مجله و روزنامه و خواندن آنها کردم، از جمله روزنامه ایران که از رسانههای دلخواه من بود. یکی از جذابیتهای روزنامه ایران که بسیار نظرم را به خود جلب کرد، لوگوی زیبای آن و گوی طلایی کنارش، صفحهآرایی متفاوتی که در آن به چشم میخورد و فونت و کلمات کمی ریزتر از سایر روزنامههای مشابه در صفحات که حجم بالاتری از مطالب را در خود جای داده بود، بنابراین از آنجایی که من عاشق خواندن بودم، طبیعتاً حجم بالای مطالب در این صفحات نظرم را به خود جلب میکرد.
صفحات فرهنگی و هنری ایران را در دورهای شاید در حدود یکدهه قبل دنبال میکردم و حالا این روزها که خریدن و خواندن روزنامه بهنوعی از مد افتاده و متأسفانه نشریات بیشتر به سمت فضاهای دیجیتال و... رفته است، اخبار را باید در سایتها یا فضای مجازی دنبال کرد، بنابراین مدتهاست که دستم به کاغذ و صفحات جذاب روزنامه ایران نخورده است، اما رنگ و رخ و صفحهآرایی آن همچنان مانند ابتدا برایم جذاب و دوستداشتنی است و به مثابه یک نوستالژی کاغذی در ذهنم باقی مانده است.
آخرینبار شاید یک یا دو ماه قبل در یکی از پروازها بود که میهماندار هواپیما، روزنامه ایران را در اختیارم گذاشت و ورقی زدم و نگاهی به صفحاتش انداختم. واقعیت این است که روزنامه ایران را زمانی میتوان با نشریات و روزنامههای دیگر مقایسه کرد که شما انتخابهای متعددی داشته باشید، یعنی دورهای که روزنامهها با تعدد و تنوع بالایی چاپ میشد؛ اما این روزها هر نشریهای که چاپ میشود را به عنوان یک پناهگاه باید نگاه کرد، چه برای نویسندگان و کسانی که عشق نوشتن دارند و با کاغذ آرام میشوند و چه برای من در جایگاه یک خواننده که در دست گرفتن روزنامه و مجله و خواندن آن برایم نوعی تراپی به شمار میرود.
قطعاً من هم مانند بسیاری از فعالان رسانهای در سالهای گذشته گفتوگوهایی با روزنامه ایران داشتهام، اما از آنجایی که تعداد آنها بسیار زیاد است، متأسفانه در خاطرم نمانده که بخواهم خاطرهای از آن بگویم. هر چند باید اعتراف کنم از روزنامه ایران حس و حالی خوش در گوشه ذهن من حک شده و به یادگار مانده است که این نشان از تجربیات و خاطرات خوب من با این روزنامه است.