حرمت ها را دوباره در حیاط زندگی بکاریم
علی
جوانبخت لاله
وکیل دادگستری
حرمت ها را سالها پیش، وقتی دعوایی در محله بالا میگرفت یا اگر برادری با برادرش بر سر مال و اموال میجنگید، مقصد همه یکجا بود: «حجره حاجآقا». آنجا نه دادگاهی بود و نه پروندهای؛ فقط یک استکان چای و چند جمله آرامبخش که با تکیه بر حرمتها و پیوندهای نامرئی، گرههای سخت زندگی را باز میکرد. آن روزها، «حرف» اعتبار داشت و «اعتماد»، تنها ضمانتنامه معاملات بود.
اما امروز، من در محل کارم، میانِ پوشههای سنگین پروندهها و صدای آزاردهنده کلیدهای صفحه رایانه به چهره ارباب رجوعها نگاه میکنم که با چشمهای نگران به من زل زدهاند. دنیای ما اکنون دنیای «مستندات» است؛ دنیایی که در آن هر کلمه باید مهر بخورد تا باور شود. ما به عصرِ «پستمدرنیته» رسیدهایم؛ جایی که هر کس در جزیره کوچک خودش زندانی است. گفتوگوها جای خود را به «پیامهای کوتاه» دادهاند و در این میان، «گوش دادن» مرده است.
زمانی در حیاط خانه پدری درخت گردوی عظیمی بود که سایهاش تمام خانه را میپوشاند اما حالا به جای آن درختِ گردوی قدیمی، برجهای بتنی سر به فلک کشیدهاند و سایهشان سرد است و مرجعیتهای معنوی جای خود را به «قوانین خشک» دادهاند.
دیروز، یکی از موکلهایم را دیدم؛ مردی که سالها با برادرش بر سر یک قطعه زمین در جنگ بود. وقتی از او پرسیدم چرا این همه سال هنوز به صلح نرسیدید، با لبخندی تلخ گفت: «وکیل، ما هر دو حق داشتیم، اما دیگر کسی را نداشتیم که به او اعتماد کنیم تا ما را به هم برساند.»
راهحل، شاید در بازگشت به آن «حجرههای قدیمی» نباشد، اما قطعاً در بازگشت به «انسانیت و عاطفه» است. راه نجات در احیای دوباره «گفتوگوهای عمیق» است؛ گفتوگوهایی که در آن، هدف، پیروز شدن در دعوا نیست، بلکه «فهمیدن» دیگری است. ما باید یاد بگیریم که دوباره به هم «گوش دهیم»، نه اینکه فقط منتظر بمانیم تا نوبت حرف زدن ما برسد.
حال خوب آدمها، همان لحظهای است که احساس کنند، شنیده شدهاند. شاید لازم نباشد دوباره به گذشته برگردیم، اما باید «حرمتها» و «پیوندهای انسانی» را دوباره در حیاط زندگی بکاریم.


