اعترافات تلخ پسر جوان در یک جنایت خانوادگی
بزرگترین اشتباه زندگیام را مرتکب شدم
گروه حوادث: مرضیه همایونی/ صبح یکی از روزهای پاییزی، خودرویی مقابل ساختمان پزشکی قانونی توقف کرد و راننده با عجله از خودرو پیاده شد و به سمت سرنشین دیگر رفت تا به او کمک کند از خودرو پیاده شود. مرد میانسال که توان راه رفتن نداشت در حالی که دستمالی خونی را روی سرش نگه داشته بود به سختی پیاده شد تا وارد ساختمان شود اما ناگهان از هوش رفت و روی زمین افتاد.
با افتادن مرد میانسال و باتوجه به آنکه خونریزی شدیدی داشت مأموران اورژانس به سراغش آمده و او را به بیمارستان منتقل کردند. مرد میانسال که به سختی صحبت میکرد به یکی از مأموران اورژانس گفت: «پسرم هومن این کار را با من کرد.»
مرد میانسال این کلمات را به زبان آورد و بعد از آن بیهوش شد و به کما رفت. راننده خودرویی که همراه مرد میانسال بود در تحقیقات خود را برادر مرد مجروح معرفی و اظهار کرد برادرش با وی تماس گرفته و گفته با پسرش درگیر شده و ازمن خواست دنبالش بروم و او را به پزشکی قانونی برسانم تا بتواند از پسرش شکایت کند. در حالی که تحقیقات از خانواده این مرد میانسال ادامه داشت خبر رسید که وی در بیمارستان جان باخته است. بدین ترتیب موضوع به بازپرس کشیک قتل پایتخت اعلام شد و تیم بررسی صحنه جرم وارد عمل شدند. کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی که در تحقیقات پی برده بودند متوفی قبل از مرگ، پسرش را عامل این حادثه معرفی کرده بود وی را بازداشت کردند. هومن در بازجوییها به قتل پدرش اعتراف کرد.
چند روز قبل وقتی هومن برای تکمیل تحقیقات و بازجویی به اداره آگاهی منتقل شده بود در گفتوگوی کوتاهی با «ایران» به تشریح جزئیات این ماجرا پرداخت.
از خودت بگو چند ساله هستی و شغلت چیست؟
34 ساله هستم اما کار و کاسبی درست و حسابی ندارم در واقع نانخور مادرم هستم. یک خواهر دارم که مدرک دکترا دارد و استاد دانشگاه است خودم هم تا مقطع فوق لیسانس رشته مدیریت کسب و کار درس خوانده ام. مدتی هم به خاطر علاقه ام علوم کامپیوتر خواندم و دوره های متعددی گذراندم. در سایت های کاریابی خیلی دنبال کار بودم چند جا هم آزمون هم استخدامی دادم؛ اما فایدهای نداشت. نه پارتی داشتم نه سابقه کار. هر جا میرفتم برای مصاحبه میگفتند با شما تماس میگیریم اما کسی تماسی نگرفت. 10 سال دنبال کار بودم بارها تحقیر شدم با اینکه خیلی استعداد داشتم اما برایم فایدهای نداشت. تا اینکه چند سال قبل به مادرم مبلغی ارث رسید و از پدرم خواست که با آن یک ماشین بخرد تا من با ماشین کار کنم. پدرم هم گفت به شرطی موافقت میکنم که ماشین را به اسم خودم بخرم. در واقع میخواست با پول ارثیه مادرم برای خودش خودرویی بخرد و اجازه دهد من گاهی با آن کار کنم. مادرم در کل زن کم رویی است و حتی با این سن و سال یک کارت به کارت ساده را نمیتواندانجام دهد همیشه هم در مقابل پدرم سکوت میکرد.
مشکل اصلیات با پدرت بر سر چه بود؟
به نظرم پدرم آدم خوش اخلاقی نبود و سر هر موضوعی مدام من و مادرم را سرزنش می کرد. او مشکل اعصاب داشت و چند سالی تحت درمان بود تا اینکه 8 ماه قبل سر لجبازی با من و مادرم داروهایش را قطع کرد و تنش در خانهمان بیشتر شد.
چرا با شما لج کرده بود؟
نمی دانم کلًا اخلاقش این طور بود. شاید به خاطر همان بیماری اش بود. خودش را از همه بالاتر میدید حتی طوری با فامیل رفتار کرده بود که دیگر کسی به خانه ما رفت و آمد نمیکرد. در دوران دبیرستان سر موضوعی از من شکایت کرد و برای چند ساعت بازداشت شدم. اینها همه برایم عقده شده بود. این اواخر هم که رفتارش بدتر شده بود و دائم خودش را نفرین میکرد. فامیل به او میگفتند که رفتارت را با خانواده ات تغییر بده، اما او بدتر رفتار میکرد. من یک خواهر کوچکتر دارم که محجور است و رفتارش دست خودش نیست اما پدرم او را هم کتک میزد.
تصورش را میکردی چنین اتفاقی بیفتد؟
راستش را بخواهید دیگر خسته شده بودم و میدانستم که یک اتفاقی در خانواده ما میافتد برای همین بیشتر اوقات سرم را با شطرنج و بازیهای ریاضی گرم میکردم تا فکرم مشغول باشد و سختی شرایط را متوجه نشوم.
از روز حادثه بگو
روز قبل از این ماجرا پدرم با مادرم دعوا کرد حتی میخواست به مادرم حمله کند که من مانعش شدم. دعوایشان سر پول بود. مادرم گفت پول بده برای خرج و مخارج زندگی و داروهای خواهرم اما پدرم قبول نمیکرد. مادرم گفت حداقل ماشین را بده که هومن با آن کار کند و بتواند پول داروها را بدهد. اما پدرم اصلاً توجه نمیکرد. من سنگصبور مادرم بودم وقتی از درد دلهایش میگفت و سختیهایی که در زندگی با پدرم کشیده بود حالم بد میشد دلم برایش میسوخت. حسرت یک مسافرت به دلش مانده بود ولی پدرم با اینکه خودش با دوستان و فامیلش به مسافرت میرفت به مادرم توجهی نمیکرد. روز حادثه دوباره دعوا شد و پدرم چاقو برداشت و میخواست به مادرم حمله کند که چاقو را از او گرفتم. به حیاط رفت و چوب بزرگی برداشت و با آن به سرم ضربه زد بهطوریکه چوب چند تکه شد. من هم با همان تکهها دو ضربه به سر پدرم زدم. خودم وحشت کردم وقتی روی زمین افتاد ترسیدم و به عمویم زنگ زدیم و کمک خواستیم.
پدرت را به بیمارستان بردید؟
عمویم به خانه ما آمد خواستیم او را به بیمارستان ببریم اما گفت میخواهد اول به پزشکی قانونی برود تا طول درمان بگیرد و از من شکایت کند. هرچه اصرار کردیم اول به بیمارستان برویم قبول نکرد.
از مادر و خواهرانت خبر داری؟
دلم برای مادرم خیلی تنگ شده میدانم من نباشم مادرم هیچ کاری نمیتواند انجام دهد. به من میگفت یک هفته از من دور شوی من میمیرم. خواهر بزرگترم به من رضایت داده الان منتظر خواهر دیگرم هستیم که محجور است. اگر محجوریتش ثابت شود و مادرم قیم او شود رضایت میدهد اگر نه که خود خواهرم باید رضایت دهد. او خیلی باهوش است. کم حرف میزند اما همه چیز را متوجه میشود امیدوارم او هم رضایت دهد. هرچند که باید از جنبه عمومی جرم محاکمه و مجازات شوم. بدترین مجازات حق من است.
پشیمانی؟
خیلی پشیمانم هرچه باشد پدرم بود هرچند میتوانست پشتیبان و حامی من باشد اما الان خیلی پشیمانم که این اشتباه بزرگ را مرتکب شدم و هم خودم را بدبخت کردم هم خانوادهام را از هم پاشیدم.


