در حافظه موقت ذخیره شد...
رنج میهمان تو شد نیکوش دار
باز از نگاهی دیگر مولوی رنج را موجب کمال میداند در حالی که ما از نقش سازنده آن بیخبر هستیم. در مثنوی معنوی در یک حکایت از مردی نقل میشود که با دهان باز خوابیده بود و سواری از کنار او میگذشت. مرد سوار با مشاهده او از اسبش پیاده شد و با چوب به جان آن مرد خفته افتاد. آن شخص از همه جا بیخبر پا به فرار گذاشته بود در حالی که علت چوبهایی که از آن شخص نوش جان میکرد را متوجه نمیشد. آنها به زیر درخت سیبی رسیدند که میوههای تازه و پلاسیده در پای آن ریخته بود و سوار، آمرانه پیاده را مجبور کرد آن سیبهای پلاسیده را بخورد. مرد بیچاره فریاد میزد و هیچ بنی بشری هم آن اطراف نبود تا به دادش برسد و مستأصل شروع به خوردن آنها کرد. به سیب چهارم نرسیده بر اثر شدت بدطعمی و خرابی هرچه خورده بود بالا آورد اما در میان بقایای سیبهای کرم زده یک مار هم مشاهده شد که از دهانش بیرون افتاد. مرد سوار در پی تعجب بیش از حد او گفت من در حال عبور به سمت انجام کارهای خود بودم که متوجه شدم یک مار وارد دهان تو شد و رساندن تو تا اینجا همه به آن سبب بود که آن خزنده را از تو دفع کنم.
ما هم از جهتی دیگر همگی مانند همان مرد خفته هستیم که چون از حکمت رنجهای خود بیخبریم و از نقش مثبت آن مطلع نیستیم زبان به شکایت میگشاییم در حالیکه شمس تبریزی کاملاً نسبت به «نقش سازنده رنجها» آگاه بود که گفت: «مرا اگر هزار برنجانند هیچ جز قویتر نشوم و جز عظیمتر نشوم.» یعنی رنج هست کم هم نیست هزار است اما نمیتواند من را زمین بزند.

