ابوالفضل دلاوری از یک خلأ در سنت فکری ایرانیان گفت
جنگ را روایت کردهایم کمتر درباره آن اندیشیدهایم
جنگ از پرتکرارترین تجربههای تاریخ بشر است، اما صرف تجربهکردن یک پدیده به معنای اندیشیدن به آن نیست. دکتر ابوالفضل دلاوری، استاد علومسیاسی دانشگاه علامهطباطبایی، معتقد است سنت فکری و ادبی ایرانیان، با وجود مواجهه طولانی و گسترده با جنگ، بیشتر به روایت و بازنمایی جنگ پرداخته تا به تأمل منسجم و نظری درباره آن: «در ادبیات و تاریخ ما، شرح فتوحات، حماسههای جنگی و روایت نبردها فراوان است، اما متونی که خود جنگ را بهعنوان مسألهای اخلاقی، فلسفی، اجتماعی و سیاسی موضوع تأمل قرار دهند، بسیار اندکاند.» مسأله اصلی او در این گفتار همین شکاف است: اینکه چرا جامعهای با این همه تجربه جنگ در تاریخ خود، تا این اندازه کم درباره خود جنگ اندیشیده است. مکتوب حاضر متن ویرایش و تلخیص شده «ایران» از سخنرانی اوست که در نشست علمی «مناظرات بنیادین در باب جنگ» در محل کتابخانه ملی ایران ارائه شده است.
جنگ، در تاریخ بشر، همواره بخشی از تجربه دیرپای زندگی اجتماعی و از پرتکرارترین موضوعات در ذهن، زبان و ادبیات انسان بوده است. از اسطوره هابیل و قابیل تا کتیبهها و روایتهای تاریخی و اخبار امروز، جنگ همواره حضوری پررنگ داشته است. با این همه، میان «زیستن با جنگ» و «اندیشیدن درباره جنگ» تفاوتی اساسی وجود دارد؛ تفاوتی که در سنت فکری ایرانیان چندان مورد توجه قرار نگرفته است.
جنگ؛ موضوع آفرینشهای ادبی
ایران بهدلیل موقعیت جغرافیایی و تاریخ طولانی خود، متأسفانه جنگهای بسیاری را تجربه کرده است. در طول تاریخ، نسلهای مختلف ایرانی کموبیش در سایه جنگهای داخلی و خارجی و پیامدهای آنها زیستهاند. با این حال، به نظر میرسد در سنت فکری ما، بیش از آنکه درباره خود پدیده جنگ تأمل کرده باشیم، به روایت جنگها، شرح فتوحات، حماسهها و آفرینشهای ادبی پیرامون آن پرداختهایم. متون عالمانه و منسجمی که جنگ را بهعنوان یک مسأله فلسفی، اخلاقی، حقوقی یا اجتماعی موضوع تأمل قرار دهند، در مقایسه با حجم روایتهای تاریخی و ادبی، بسیار اندکاند.
این درحالی است که پدیده جنگ در برخی دیگر از نقاط جهان، بهویژه در غرب از منظرهای مختلف فلسفی، حقوقی، جامعهشناختی و... مورد تأمل قرار گرفته است.
جنگ؛ به روایت شاعران
زبان شاعرانه ما امکان آن را فراهم کرده که یک مفهوم، در بافتهای گوناگون، معانی و حتی مواضعی متعارض پیدا کند. درباره جنگ نیز با چنین وضعی مواجهیم. مولوی از یک سو جهان مادی را بر بنیاد جنگ و تنازع تصویر میکند و از سوی دیگر در جایی، برخی جنگها را در راه خدا موجه و حتی بنیاد صلح معرفی میکند؛ اما در غزلی دیگر، بهروشنی از صلح سخن میگوید و مسئولیت فردی انسان را به پرهیز از جنگ یادآور میشود. این دوگانگی تنها در آثار مولوی نیست، در نوشتهها و اشعار سعدی، حافظ، بهار، فرخی یزدی، شاملو و دیگران نیز گاه جنگ نکوهش، گاه ستایش و گاه ضرورت آن پذیرفته شده است. افزون بر این، در ادبیات فارسی توصیههای فراوانی درباره اخلاق جنگ، رفتار با دشمن و اسیر و مجروح وجود دارد، اما این مباحث کمتر در قالب یک منطق روشن و منسجم صورتبندی شدهاند، این درحالی است که باید برای ما روشن باشد که جنگ در چه شرایطی و تا کجا میتواند موجه تلقی شود و بر اساس چه معیارهایی باید درباره آن داوری کرد.
شاهنامه از این حیث نمونهای مهم است. فردوسی جنگ را با جزئیات بسیار روایت میکند و در پارهای موارد، زمینههایی برای پذیرش یا توجیه جنگ میآورد؛ اما در همان حال، با نگاهی انتقادی ریشه بسیاری از جنگها را در حرص، آز، گسترش قلمرو و انتقامجویی میبیند.
بــــرش
نسبت فرهنگ ایرانی با پدیدههای جنگ و صلح
با یک نگاه کلی میتوان گفت ما در سنت ادبی خود جنگ را بسیار روایت کردهایم، اما کمتر درباره منطق آن اندیشیدهایم. در نتیجه، در ذهن و زبان امروزین ما نیز همچنان نظرات متناقض درباره جنگ باقی است. از یک سو ضرورت دفاع، آمادگی و مقابله با تجاوز فهمپذیر است و از سوی دیگر، تجربه جنگها نشان میدهد که پیامدهایی ناخواسته و ویرانگر دارند. از این منظر، صلح را نباید صرفاً «غیاب جنگ» دانست. صلح میتواند یک منطق راهبردی برای تنظیم روابط میان افراد، گروهها، جوامع و کشورها باشد؛ منطقی که در آن سیاستگذاری و هدفگذاری، همواره با پیوستهای حفظ صلح و اجتناب از جنگ همراه باشد و اگر جنگی تحمیلی رخ داد، مسأله اصلی باید پایان دادن به آن و یافتن راههای بدیل برای حل تعارض باشد. بنابراین شاید یکی از ضرورتهای امروز ما این باشد که از شرح جنگها فراتر برویم و خود جنگ را بهعنوان مسألهای مستقل، پیچیده و اخلاقاً دشوار، موضوع تفکر قرار دهیم.

