در حافظه موقت ذخیره شد...
تو رَستی
ما هم «باورها و احساساتی» داریم (مانند آن لقمه نان صوفی) که به انحای مختلف و عموماً با شرطیشدگیهای فرهنگی- اجتماعی به ما رسیده است و اتفاقاً یکی از قدمهای مهم سلوک، پالایش آنهاست. اما اگر امروز به مسألهای باور داریم باید با جدیت تمام و البته با علم به اینکه این باور، تنها سیری از مراتب تکامل ماست و قرار نیست همه حقیقت باشد با آن روبهرو شویم و تا زمانی که به آن آموزه پایبند هستیم باید آداب لازم برای تمرین و تقویت آن را لحاظ کنیم.
به عنوان مثال اگر امروز معتقدیم که برای بادکردن بادکنک باید با این شکل و شمایل و به این میزان قدرت دَم آن را باد کنیم باید با سعی و تلاش تمام بر این باور، قاطع بمانیم ولی راه جهد و علم را باز بگذاریم که اگر روزی دستگاهی ساخته شد که زیر یک ثانیه و بیفشار، بزرگترین بادکنکها را لبریز گاز هلیم کرد باور قبلی کنار رود و باور جدید جای آن بنشیند و تا ظهور و بروز نگاه تازه در ما طلب باقی بماند در دنیای بیرون و درون.
به متن مقالات شمس اشاره کنم: «چنانکه صوفی هر بامداد نوالهای در آستین نهد و روی در آن نواله کند گوید: ای نواله اگر چیزی دیگر یافتم تو رَستی و اگر نه تو به دستی.»
در واقع حرکت روی یک تیغ دولبه است؛ از یک طرف قرار نیست با تلقیهای ذهنی خود احساس یگانگی و همذات پنداری کنیم و از آن سو دچار شلختگی در نظام باورهایمان هم نمیگردیم.
فیلسوفی شهره میگوید:«فرض کنید فردی به من گفت که جوراب تو پاره شده است من به این دلیل که خودم را با جورابم یکی نمیدانم جوراب خود را بررسی میکنم که آیا پاره شده است یا خیر در صورتی که این قضاوت درست بود و جوراب پاره شده بود آن را عوض میکنم و از این قضاوت ناراحت نمیشوم چون خود را با جورابم یکی نمیدانم و نقد جوراب را نقد خود تلقی نمیکنم. جوراب، دارایی من است و نه خود من. به این ترتیب، هر سه حوزه باورها، احساسات و خواستهها نیز دارایی ما محسوب میشوند و نقد آنها تضعیف خود واقعیمان نیست.»

