جهان پرالتهاب نوجوانی
۸ روایت موازی و بیتعارف از دل دغدغههای نوجوانان در مجموعه بیاجازه در مدرسه
گروه کتاب
دوران نوجوانی، همان فصل پرشور و پرتبوتابی است که آدم میان زمین و هوا معلق میماند؛ نه دیگر کودک است که به بهانهای ساده آرام بگیرد و نه هنوز بزرگسالی جاافتاده که راه و چاه دنیا را بلد باشد. این گذرگاه حساس، پر از طوفانهای درونی، پرسشهای بیپاسخ درباره هویت و جنگی مداوم میان استقلالطلبی و پناه جستن است. دوره دبیرستان در این دوران، فقط محل درس خواندن نیست؛ بخشی از زندگی نوجوانان است، جایی برای شکلگرفتن دوستیها، تجربه کردن شادیها، دلخوریها و روبهروشدن با احساساتی تازه. با وجود همه استرسها، دغدغه نمره و آینده، فاصلههای ناخواسته با والدین و حس مبهم ناامنی، سالهای دبیرستان و خاطره خندههای جمعی، حرفهای دوستانه و حتی اختلافها و آشتیها، اغلب تا سالها پس از پایان مدرسه در ذهن میماند و در حافظهمان تهنشین میشوند؛ چرا که دقیقاً در همین پیچ وخمهاست که خود واقعیمان را پیدا میکنیم، رویا میسازیم، زمین میخوریم و از نو بلند میشویم. این روزها و حال و هوایش آمیزهای از متناقضترین تجربههاست: از تلخی تنهاییهای پنهان در میان جمع گرفته تا شیرینی کشف یک شعر، یک قطعه موسیقی یا داشتن دوستی که تکیهگاه آدمی میشود. ادبیات درست مانند آیینهای زلال، این روزهای پرالتهاب را به تصویر میکشد، مأمنی است برای دلمشغولیهای نوجوان امروز و هشداری لطیف به بزرگترها که پشت شیشههای بخارگرفته این کلاسها، قلبهایی چنان پرشور و رویاهایی چنان بزرگ در حال تپیدن هستند که نباید نادیده گرفته شوند. مجموعه رمانهای «بیاجازه در مدرسه» به همت انتشارات قدیانی منتشر شده و از 8 کتاب مستقل اما بههمپیوسته تشکیل شده است. این آثار با همکاری جمعی از نویسندگان نوشته شده و در یک جهان داستانی مشترک - یک دبیرستان دخترانه در تهران- روایت میشوند. شخصیتهای ثابت، دغدغههای واقعی دختران دبیرستانی و روایتهایی واقعگرایانه از اعتیاد، بیماری، سوگ، اختلاف با والدین و دوستی، این مجموعه را به یکی از کمنظیرترین تجربههای همنویسندگی ادبیات نوجوان بدل کرده که با نگاهی عمیق، واقعبینانه و بهدور از شعارزدگی به واکاوی جهان درونی، چالشها و دغدغههای دختران نوجوان میپردازد.
ورود به دنیای رنگارنگ ۸ نوجوان
کتاب «آخرین نامه به سبک شوپن» اثر فاطمه سرمشقی با ۱۲۸ صفحه، داستان دختری است که احساسات و جهان درونیاش را در آیینه موسیقی جستوجو میکند؛ اثری که نامش یادآور ملودیهای پرشور و ماندگار شوپن است. پشت جلد کتاب، نقلقول کوتاهی آمده که فضای شاعرانه و تأملبرانگیز کتاب را بیش از پیش به نمایش گذاشته؛ روایتی از آخرین وصیت «فدریک شوپن»، آهنگساز بزرگ لهستانی: این که او خواسته بود پس از مرگ، قلبش را از پاریس به لهستان برگردانند تا در نزدیکی کلیسای سن فلورین دفن شود؛ تا بعد از مرگ هم بتواند صدای سازی را که عمری با آن نواخته بود، بشنود. پیوند زدن این رویای لطیف و حسرت بازگشت به وطن با دنیای درون یک نوجوان، پیشدرآمدی هوشمندانه است که از عمق احساس و درونمایه موسیقایی کتاب پرده برمیدارد.
«کافهبام» نوشته سمیرا قیومی با ۱۵۲ صفحه، ما را به دل فضایی شهری و امروزی میبرد تا روایتگر دغدغهها، پویاییها و ماجراهای دخترانی باشیم که جهانشان فراتر از دیوارهای مدرسه جریان دارد. این اثر از همان سطر اول خواننده را به قلب روابط و فضاهای صمیمانه دخترانه پرتاب میکند. نکته قابلتوجه این است که روایت این کتاب در قالب دفتر روزنوشتهای «آتنه» شکل گرفته است؛ فرمی صمیمی و درونی که به مخاطب اجازه میدهد بیواسطه به افکار، دلمشغولیها و پنهانکاریهای یک دختر نوجوان در بستر روزمرگیهای شهری و امروزی سرک بکشد.
«من مادر مادرم بودم» نوشته سمیه سیدیان با ۱۳۶ صفحه روایتی تلخ و تکاندهنده از دختری به نام سارا است که در اوج بحرانهای هویت و آشفتگیهای نوجوانی، با حقیقتی سنگین روبهرو میشود: اعتیاد مادر. موقعیتی ناخواسته که او را وادار میکند پیش از موعد بزرگ شود و بار سنگین مادری کردن برای مادر خودش را به دوش بکشد. این داستان با لحنی ملموس، چرخشی ناگهانی به سمت دردهای پنهان و چالشهای سنگین شخصیت اصلی دارد و به تابوهایی چون اعتیاد در حریم خانواده و بزرگ شدن زودهنگام دختران نوجوان اشاره دارد.
در «راز عروسک یکچشم» اثر مهسا تکاپومنشبقایی با ۲۹۶ صفحه، با فضایی معمایی روبهرو میشویم؛ داستانی که با تکیه بر گرهافکنیهایش، یکی از پرکششترین جلد این مجموعه است. کتاب بلافاصله خواننده را به قلب یک ماجرای پرمخاطره و معمایی پرتاب میکند؛ جایی که راوی با توصیف دردسرها و پنهانکاریها، فضایی پر از تعلیق، کنجکاوی و رازهای پنهان پشت دیوارهای مدرسه را ترسیم میکند. این داستان نشان میدهد که چگونه یک اتفاق به ظاهر کوچک در کلاس، گرهگشای رازهای بزرگتر و دغدغههای پیچیده دختران نوجوان میشود. ساختار روایی کتاب با الگویی سینمایی و دقیق شکل گرفته است؛ داستان به صورت نما به نما پیش میرود و ابتدای هر بخش با ذکر تاریخ، ساعت دقیق و موقعیت مکانی و ... آغاز میشود.
«مچپوینت» اثر زهرا جلائیفر با ۲۰۰ صفحه، رمانی پرکشش و صمیمی که نامش را از لحظات سرنوشتساز و نفسگیر زمین ورزش وام گرفته است؛ داستان دختری که روزهایش بین باشگاه و تمرین با توپ در حیاط مدرسه میگذرد و در فضایی پرشور، به نقاط عطف و چالشهای دنیای نوجوانیاش میرسد. کتاب فضایی پر از تعلیق، تقابل و مسابقهای نفسگیر را ترسیم میکند. راوی با لحنی رقابتی اما درونی از لحظات سرنوشتساز زندگی میگوید؛ جایی که با وجود تلاش برای حفظ کنترل و عبور از قوانین سخت، تنش میان بردن و باختن و سنگینی تصمیمات در مقطع حساسی از زندگی یک نوجوان به تصویر کشیده میشود.
در «رادیو ترانه، موج ممنوعه» نوشته شهرزاد شهرجردی با ۱۸۴ صفحه، امواج صدا و ترانهها به بستر اصلی روایت ناگفتهها، آرزوها و عواطف نسل جوان تبدیل میشوند؛ فضایی که در آن رادیو نه فقط یک رسانه که پناهگاهی برای شنیده شدن صداهای خاموش آنها میشود. متن پشت جلد کتاب با لحنی عمیقاً روانشناختی آغاز میشود؛ جایی که راوی درباره آدمهایی میگوید که از تنهایی میترسند و دست به هر کاری میزنند: «شاید میترسد از تنهایی بمیرد. برای همین باج میدهد اما بعد دوباره تنهایی است و یک ولوله عجیب…» این برش تأملبرانگیز با ادامهای چون «آنقدر تنها بودهای که برای شکستن تنهایی همهجور تقلایی کردهای، اما تو دنبال نجات خودت بودهای نه دنبال یک دوست»، تم مرکزی رمان را آشکار میکند: تقابل میان نیاز مبرم به ارتباط با دیگران، ترس از طرد شدن و در نهایت تلاش دردناک یک دختر نوجوان برای رسیدن به خودآگاهی، استقلال و نجات خویشتن در دنیایی پر از موجهای ممنوعه.
در «تا کردن یک گوساله» اثر معصومه یزدانی با ۱۱۲ صفحه و نگاهی تازه روبهرو میشویم؛ روایت دختری در فضای مدرسه که با زبانی طنز به چالشها و اتفاقات اطرافش نگاه میکند. ماجرا از دریچه ذهن حساس و نگران راوی روایت میشود. جزئیات روزمره، گفتوگوهای پراکنده و برداشتهای اغراقآمیز او، لحنی طنزآمیز به صحنه میبخشند و از همان ابتدا خواننده را با صدای شخصی و بازیگوش راوی آشنا میکنند.
«عروسکساز» اثر زهرا شاهی با ۱۲۸ صفحه روایتگر داستانی دیگر در همان جهان داستانی مشترک و آشنای دختران مدرسه است.کتاب با جملهای تأملبرانگیز و معصومانه از زبان شخصیت اصلی آغاز میشود؛ جایی که او به یاد حرفهای پدرش میافتد که میگفته «هر کسی توی دنیا واسه یک کاری آفریده شده و خدا به هر کسی یک استعدادی داده»، اما بلافاصله با ترسی عمیق و نوجوانانه اضافه میکند: «من میترسم. میترسم خدا بین این همه آدمی که آفریده، یادش رفته باشد به من هم یک استعدادی بده. اصلاً استعداد داشتن یعنی چی؟» این شروع جالب و در عین حال پر از پرسشهای هویتی، خواننده را بلافاصله با حس سرگردانی، جستوجوی خویشتن و اضطرابهای درونی یک دختر نوجوان در آستانه بحرانهای سخت زندگیاش همراه میکند.
پنجرهای به درک عمیقتر نوجوانان
برجستهترین ویژگی این مجموعه، واقعگرایی بیتعارف در بافت داستانهاست؛ چنان که نویسندگان از ارائه پاسخهای شعاری، پند و اندرزهای کلیشهای و فرمولبندیهای مرسوم پرهیز کرده و مخاطب را در بطن دغدغهها، تناقضها و کشمکشهای درونی شخصیتها شریک میکند. نمونه بارز این رویکرد را میتوان در رمان «من مادر مادرم بودم» دید؛ اثری که به سراغ موضوعی دشوار، ملتهب و کمتر روایتشده در ادبیات نوجوان ایران یعنی آسیبهای اجتماعی، اعتیاد در حریم خانواده و بزرگ شدن زودهنگام دختران رفته است. این صداقت روایی باعث میشود نوجوان امروز، بازتاب راستین مسائل، ترسها و دردهای فروخفته خود را بیهیچ نقابی در کتابها ببیند. نویسنده در این آثار از سیاهی مطلق یا خوشبینیهای کاذب پرهیز میکند؛ به همین دلیل، بحرانها همانقدر که گزنده و واقعیاند، رگههایی از امید و تلاش برای بقا را نیز در خود دارند.
نکته قابل تأمل دیگر این است که این مجموعه داستان به قالبهای محدود و کلیشهای ژانر مدرسهای سنتی تن نداده است. مدرسه در این روایتها، صرفاً فضایی محصور برای حضور کلاسی، درس خواندن و امتحان دادن نیست؛ بلکه جامعه کوچک، پویا و زندهای است که دختران جوان، بارهای سنگین زندگی شخصیشان از سوگ، بیماری، گسستهای عاطفی با والدین گرفته تا طردشدگی و جستوجوی هویت را با خود به درون آن میآورند. راهروها، حیاط مدرسه و حتی پشتبامها و اتاقهای تمرین، به پناهگاههایی بدل میشوند که در آنها نقابها برداشته میشود. به همین دلیل است که محورهایی چون مسئولیتپذیری، دوستیهای عمیق، رفاقتهای شکننده و بحرانهای فردی، اینچنین طبیعی در تاروپود داستانها تنیده شدهاند و مجموعه در کنار جذابیتهای ادبی و سرگرمکنندهاش، کارکردی اجتماعی، روانشناختی و جامعهشناختی پیدا میکند؛ جایی که ادبیات به مدد جامعهشناسی میآید تا از رنجهای پنهان یک نسل رمزگشایی کند.
یکی از جذابترین ابتکارات این پروژه و کارگروهی، تنوع در نگاه و لحن در عین حفظ وحدت موضوعی است. هر کتاب توسط نویسندهای مستقل با سبک، لحن و زاویه دید منحصربهفرد خود نوشته شده است؛ از رویکرد موسیقایی «آخرین نامه به سبک شوپن» و فرم دفتر روزنوشت «کافهبام» گرفته تا لحن طنزآمیز «تا کردن یک گوساله»، طنین موجهای رادیویی در «رادیو ترانه، موج ممنوعه» و ساختار سینمایی و نمابهنمای «راز عروسک یکچشم». با این حال، همه این آثار در یک اقلیم داستانی واحد دستهبندی میشوند؛ همان دبیرستان، همان شبکه ارتباطی دانشآموزان و همان حلقههای دوستی. این ساختار شبکهای و چندصدایی به خواننده اجازه میدهد هر کتاب را به عنوان یک رمان مستقل و جذاب ورق بزند و با خواندن کل مجموعه، تصویر کاملتری از یک جهان مدرسهای زنده، چندلایه، پر از تضاد و ملموس پیدا کند؛ تجربهای خلاقانه و جمعی که در ادبیات نوجوان کمتر نمونه مشابهی دارد و نشان میدهد چگونه میتوان با حفظ استقلال فردی به یک هارمونی جمعی بینظیر دست پیدا کرد. در نهایت، مجموعه داستانی «بیاجازه در مدرسه» اثری است که شعار نمیدهد، برای نوجوانان ملموس، مأنوس و آشناست و خواندن تکتک جلدهای آن، پنجرهای تازه و روشن به سوی درک عمیقتر نسلی میگشاید که شجاعانه در حال پرسشگری، عبور از بحرانها و معنا بخشیدن به دنیای پیرامون خویش
است.

