فراتر از روشنگری
خطاط ولتر نوشته پابلو د سانتیس تأملی درباره مرزهای انسان و ماشین است
طهحسین فراهانی
روزنامهنگار
در جهانی که ماشینها هر روز بیش از گذشته تواناییهای انسانی را بازسازی میکنند، دستخط هنوز چیزی بیش از وسیلهای برای انتقال کلمات است. هر دستخط نشانی از حضور انسانی است که کلمات را بر صفحه مینشاند؛ حضوری که در انتخاب شکل حروف، فشار قلم، مکث میان واژهها و حتی لغزشهای کوچک دست آشکار میشود. اما اگر روزی ماشین بتواند تمام این نشانهها را چنان دقیق تقلید کند که تشخیص نسخه اصلی از بدل ناممکن شود، چه چیزی از یگانگی انسان باقی خواهد ماند؟ پابلو دِ سانتیس، نویسنده آرژانتینی، در رمان «خطاط ولتر» با بازگرداندن خواننده به فرانسه عصر روشنگری، جهانی میسازد که در آن این پرسش از دل یک ماجرای تاریخی ـ معمایی سر برمیآورد.
پابلو دِ سانتیس، متولد ۲۷ فوریه ۱۹۶۳ در بوئنوسآیرس آرژانتین، نویسنده، روزنامهنگار و طنزنویسی است که در آثارش به ظرفیتهای خیال، معما و بازیهای ذهنی توجه نشان میدهد. او برای رمان «معمای پاریس» جایزه پلانتئا ـ کاسا دِ آمریکا (Planeta-Casa de América) را در سال ۲۰۰۷ دریافت کرد و جایزه رمان آکادمی ادبیات آرژانتین نیز از دیگر افتخارات اوست. رمان «ششمین چراغ» او هم در فهرست صد کتاب برتر بیستوپنج سال گذشته قرار گرفت که در سال ۲۰۰۷ با مشارکت نویسندگان و منتقدان تهیه شده بود.
کاتب ولتر
«خطاط ولتر» را میتوان در مرز میان داستان تاریخی، معمایی و گوتیک قرار داد؛ اثری که از فضای قرن هجدهم بهره میگیرد، اما قصد ندارد صرفاً تصویری مستند از آن دوره ارائه کند. دِ سانتیس تاریخ را ماده خام تخیل خود قرار میدهد و با افزودن شخصیتها، موقعیتها و اختراعاتی خیالپردازانه، روایتی میسازد که در آن واقعیت تاریخی و افسانه چنان درهم میآمیزند که خواننده پیوسته باید نسبت میان آنچه رخ داده و آنچه نویسنده آفریده است، از نو بسنجد. راوی داستان «خطاط ولتر» مردی است به نام دالاسیوس که در ۲۰ سالگی بهعنوان خوشنویس و بایگان به خدمت ولتر درمیآید. او سالها پس از وقوع ماجراها، روایت خود را از موقعیتی نامتعارف آغاز میکند. در سفر است و داراییهای اندکش را ابزارهای نوشتن، چند پیراهن و قلب مومیاییشده ولتر تشکیل میدهند؛ قلبی که در محفظهای شیشهای نگهداری میشود. این تصویر آغازین، با تمام غرابت خود، حالوهوای رمان را بهخوبی آشکار میکند: در اینجا مرگ پایان حضور اشیا و آدمها نیست و بدن انسان میتواند پس از جداشدن از زندگی، به نشانهای رازآمیز و حتی وسیلهای برای روایت تبدیل شود. قلبی که زمانی در سینه فیلسوف میتپیده، اکنون در اختیار کاتب او است و به پیوندی میان حافظه، مالکیت و میراث بدل شده است.
با این حال، روایت دالاسیوس بیش از آنکه درباره این یادگار عجیب باشد، به گذشتهای بازمیگردد که مسیر زندگی او را تغییر داده است. او که در خوشنویسی آموزش دیده، پس از ازدست دادن شغلش بهعنوان منشی دادگاه محلی، سرانجام راهی به خانه ولتر پیدا میکند. استخدام نزد فیلسوف مشهور در آغاز میتواند فرصتی برای رهایی از زندگی نامطمئن گذشته به نظر برسد؛ اما دالاسیوس خیلی زود درمییابد که وظایفش به نسخهبرداری و مرتبکردن اسناد محدود نخواهد ماند. ولتر از او میخواهد درباره پروندهای تحقیق کند که در ظاهر به گذشته تعلق دارد، اما نشانههایی از حقیقتی پنهان را در خود نگه داشته است. به این ترتیب، کاتب جوان از پشت میز کار به میدان تحقیق کشیده میشود و مهارتی که پیشتر برای ثبت و انتقال کلمات به کار میرفت، او را در مسیر کشف رازها قرار میدهد. پرونده مورد نظر به کالاس (بازرگان پروتستان اهل تولوز) که در سال ۱۷۶۲، در فضایی آکنده از تعصب مذهبی، به قتل پسرش متهم و اعدام شد، مربوط است. ولتر بعدها به این پرونده پرداخت و برای اعاده حیثیت کالاس مبارزه کرد؛ ماجرایی که به یکی از نمونههای شناختهشده فعالیت او علیه تعصب و بیعدالتی قضایی تبدیل شد. اهمیت این واقعه برای رمان تنها در جنبه جنایی آن نیست. دِ سانتیس از این زمینه تاریخی استفاده میکند تا داستان خود را به سوی توطئهای گستردهتر هدایت کند. ماجرای واقعی کالاس نقطه آغاز است، نه مرز نهایی روایت. نویسنده با افزودن گروههای مذهبی، مخترعان، کتابفروشان، جلادان و شخصیتهای دیگری که هر یک در گوشهای از جهان داستانی فعالیت میکنند، شبکهای خیالی میسازد که ابعاد آن از آنچه ولتر در واقعیت تاریخی توانست کشف کند، فراتر میرود.
در این میان، ولتر بیش از آنکه قهرمان حاضر و فعال تمام صحنهها باشد، نیرویی هدایتکننده در پسزمینه داستان است. جایگاه او بهعنوان فیلسوفی که با تعصب و بیعدالتی مقابله میکند، به ماجرا معنایی فراتر از یک تعقیب و گریز معمولی میبخشد. او پرسش را مطرح میکند و مأموریت را به دالاسیوس میسپارد، اما این کاتب است که باید با خطرهای جهان بیرون روبهرو شود.
ورود ماشینها به دنیای آدمها
فاصله میان اندیشه و عمل، میان کسی که کلمات را میسازد و کسی که پیامدهای آنها را تجربه میکند، یکی از خطوط مهم رمان است. شاید به همین دلیل است که حرفه دالاسیوس در این رمان اهمیتی بسیار بیشتر از یک ویژگی شغلی پیدا میکند. او در دورهای زندگی میکند که چاپ مکانیکی بهتدریج جای نوشتن با دست را گرفته است. دستگاه چاپ امکان تکثیر گسترده متنها را فراهم میکند و کتاب را از محدودیت نسخههای دستنویس دور میسازد؛ با این حال، هنوز کارهایی وجود دارند که به حضور مستقیم کاتب نیازمندند. بنابراین دالاسیوس در فاصله میان دو شیوه تولید قرار دارد: شیوهای که در آن هر نسخه به مهارت و حضور یک فرد نیاز دارد و شیوهای که میتواند نوشته را از دست نویسنده جدا کند و آن را بارها و بارها بازتولید کند. این تقابل در نگاه نخست ممکن است صرفاً بخشی از بازسازی تاریخی فضای داستان به نظر برسد، اما در ادامه به یکی از مهمترین پرسشهای فکری رمان تبدیل میشود. دستنویسی تنها راهی برای تولید متن نیست؛ در آن، عمل نوشتن با ویژگیهای جسمانی و مهارت فردی پیوند دارد. خطاط برای نوشتن به ابزار، ماده و حرکت بدن خود وابسته است. در مقابل، ماشین میتواند نتیجه کار را بدون تکرار همان فرایند انسانی تولید کند. مسأله فقط سرعت و دقت نیست، بلکه تفاوت میان انجام یک عمل و بازتولید ظاهر آن است. علاقه رمان به ابزارهای نوشتن نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند. مرکب در اینجا مادهای خنثی نیست که تنها برای ثبت واژهها روی کاغذ به کار رود. انواع مرکب، از جمله نمونههای نامرئی و سمی، میتوانند اطلاعات را پنهان کنند، پیامهایی مخفی بسازند یا به ابزاری برای آسیبرساندن تبدیل شوند. شکل حروف، جنس کاغذ و ویژگیهای ابزار نوشتن در پیشبرد حوادث نقش دارند و گاهی آنچه ظاهراً جزئیاتی فنی است، به عاملی تعیینکننده در کشف رازها بدل میشود. این توجه به جزئیات مادی، رمان را از بسیاری از داستانهای تاریخی که صرفاً لباسها، بناها و آداب یک دوره را بازسازی میکنند، متمایز میسازد. دِ سانتیس اشیا را وارد سازوکار روایت میکند و به آنها نقشی فعال میدهد. خواننده باید به ابزارها توجه کند، زیرا ممکن است سرنخ اصلی نه در سخن شخصیتها، بلکه در ویژگی چیزی نهفته باشد که در دست دارند یا به کار میبرند. از این منظر، خطاطی هم موضوع داستان است و هم شیوهای برای سازماندادن آن.
در سوی دیگر این جهان، آدموارههای مکانیکی قرار دارند؛ ماشینهایی که با چنان مهارتی ساخته شدهاند که ممکن است با انسانهای واقعی اشتباه گرفته شوند. حضور آنها به رمان کیفیتی خیالپردازانه و گاه هراسآور میدهد. این موجودات مصنوعی تنها اختراعاتی شگفتانگیز نیستند، بلکه مرز میان بدن زنده و سازوکار مکانیکی را زیر سؤال میبرند. وقتی ماشین میتواند ظاهر و رفتار انسان را تقلید کند، تشخیص هویت به مسألهای دشوار تبدیل میشود. آنچه چشم میبیند، دیگر لزوماً حقیقت را آشکار نمیکند و شباهت ظاهری میتواند به ابزاری برای فریب بدل شود.
آدموارهها از این نظر با مسأله دستخط پیوندی مستقیم دارند. همانگونه که ماشین میتواند شکل حروف را بازتولید کند، سازوکار مکانیکی نیز قادر است صورت ظاهری بدن و حرکت انسان را تقلید کند. در هر دو مورد، پرسش اصلی درباره نسبت میان ظاهر و حقیقت است. دِ سانتیس از این شباهت ساختاری برای پیچیدهکردن فضای معمایی رمان استفاده میکند. از همینجا میتوان به وجه انتقادی رمان نسبت به آرمانهای روشنگری رسید. عصر روشنگری معمولاً با گسترش عقلانیت، نقد اقتدارهای سنتی و مبارزه با تعصب شناخته میشود. حضور ولتر و پرونده کالاس، این جنبه تاریخی را وارد داستان میکند؛ اما دِ سانتیس اجازه نمیدهد تقابل عقل و تاریکی به دوگانهای کاملاً ساده تبدیل شود. عقل و دانش میتوانند به افشای بیعدالتی کمک کنند، ولی همان توانایی علمی و فنی ممکن است در خدمت ساختن ابزارهای کنترل و خشونت قرار گیرد. مسأله فقط این نیست که انسان در برابر ماشین چه جایگاهی دارد، بلکه این نیز هست که انسان با دانشی که به دست میآورد چه میکند. در واقع، ماشینهای رمان بهتنهایی تهدید اصلی نیستند. آدمها نیز میتوانند به سازوکارهایی فرمانبردار تبدیل شوند که بدون پرسش، فرمان قدرت را اجرا میکنند. تعصب، ترس، اطاعت و میل به سلطه گاه رفتاری در انسان ایجاد میکنند که از هر دستگاهی قابلپیشبینیتر است. از این منظر، خشونت موجود در داستان صرفاً نتیجه حضور جلادان و توطئهگران نیست؛ این خشونت از جهانی برمیخیزد که در آن اشخاص ممکن است به ابزار اجرای اراده دیگران تقلیل یابند. بدینترتیب، رمان میان انسانبودن و صرفاً انجامدادن یک وظیفه تمایز میگذارد؛ تمایزی که در تقابل دست آزاد خطاط با ماشین برنامهپذیر نیز بازتاب مییابد.
فضای گوتیک داستان این پرسشها را از سطح اندیشه به تجربه حسی خواننده منتقل میکند. کوچههای خلوت، خانههای عظیم و پیچیده، گورستانها، محلهای اعدام و مسیرهای تاریک، جغرافیایی میسازند که در آن خطر همیشه نزدیک به نظر میرسد. شخصیتها در این محیط پیوسته در حرکتاند و هر مکان ممکن است به صحنه برخوردی پیشبینیناپذیر تبدیل شود. خانهها بهسادگی میتوانند به هزارتوهایی برای گمشدن بدل شوند و اشیا، بهجای آنکه آرامش و اطمینان ایجاد کنند، احساس ناامنی را افزایش دهند. فضای تاریک رمان نهفقط برای ایجاد هیجان، بلکه برای بیان بیثباتی حقیقت نیز به کار میرود؛ در مقابل این تاریکی، کتابخانهها، کتابفروشان و نسخههای خطی حضور پررنگی دارند. دانش در رمان نیرویی زنده است که میان افراد دستبهدست میشود و مسیر رویدادها را تغییر میدهد. کتابها و اسناد، برخلاف تصور رایج از اشیایی خاموش، در اینجا درگیر مناسبات قدرتاند؛ ممکن است اطلاعاتی را حفظ کنند، حقیقتی را آشکار سازند یا به موضوع رقابت و پنهانکاری تبدیل شوند. این حضور گسترده کتاب، با حرفه دالاسیوس نیز هماهنگ است. او، هم با ماده نوشته سروکار دارد و هم با معنایی که نوشته منتقل میکند.
با وجود این لایههای فکری، «خطاط ولتر» بیش از هر چیز رمانی پرحادثه است. تعقیب و گریزها، جابهجایی شخصیتها، افشای تدریجی رازها و برخورد با موقعیتهای نامتعارف، روایت را با شتابی چشمگیر پیش میبرند. دِ سانتیس از کنار هم قرار دادن عناصر ناهمگون لذت میبرد. همین تنوع، جهان داستان را سرشار از تصویرها و موقعیتهای بهیادماندنی میکند. طنز نیز در دل این فضای تاریک حضور دارد و گاه از تضاد میان جدیت حوادث و غرابت ابزارها یا رفتار شخصیتها پدید میآید. در نهایت، «خطاط ولتر» رمانی است که از یک ماجرای تاریخی آغاز میکند و به تأملی درباره معنای انسانبودن میرسد، بیآنکه جذابیت داستانگویی را قربانی بحثهای نظری کند. نقطه قوت آن بیش از هر چیز در پیوند میان اشیا و ایدههاست. «خطاط ولتر» در پس ظاهر سرگرمکنندهاش، درباره مرزهای دانش، قدرت و یگانگی انسان پرسش میسازد.

