بزرگترین چالش دموکراسی

مروری بر کتاب پوپولیسم و فاشیسم نوشته کارلوس دِ لا توره

کتاب «پوپولیسم و فاشیسم؛ چهره‌های نوین اقتدار» اثر کارلوس دِ لا توره، پژوهشگر شناخته شده جامعه‌شناسی سیاسی - مطالعات تطبیقی دموکراسی و استاد علوم سیاسی و مدیر مرکز مطالعات آمریکای لاتین دانشگاه فلوریدا، از سوی انتشارات دُکسا و با ترجمه آروین مرادی منتشر شده است. اثر حاضر، که ابتدا در سلسله‌جستارهای دانشگاه کمبریج انتشار یافت، تلاشی است برای رفع یک انگاره نادرست رایج در گفتمان سیاسی معاصر: برچسب‌زنی شتاب‌زده «فاشیست» به هر رهبر عوام‌گرا و ناهمخوان با قواعد لیبرال. دِ لا توره در این واکاوی، به جای هم‌رده دانستن دو پدیده پوپولیسم و فاشیسم یا نادیده گرفتن خطرات آنها، با ترسیم دقیق مرزهای مفهومی، زمینه تاریخی، سازوکارهای کسب مشروعیت و نسبت هریک با مفهوم دموکراسی، نشان می‌دهد پوپولیسم چگونه به‌جای سرنگونی ناگهانی صندوق رأی، نهادهای مردم‌سالار را از درون نابود می‌کند؛ اثری خواندنی برای درک آشوب‌های گفتمانی و نظم سیاسی شکننده جهان امروز.

مریم شهبازی
گروه کتاب


خاستگاه نظری مدرنیزاسیون
برای فهم جایگاه کتاب «پوپولیسم و فاشیسم؛ چهره‌های نوین اقتدار» نخست باید مروری هرچند مختصر بر کارنامه نویسنده کتاب داشت. کارلوس دِ لا توره که سال‌ها در مباحث مرتبط با پوپولیسم پژوهش کرده را نمی‌توان صرفاً یک نظریه‌پرداز انتزاعی محبوس در اتاق‌های آکادمیک غرب دانست؛ او از بستر زیسته و پژوهشی آمریکای لاتین برآمده است، منطقه‌ای که خاستگاه و آزمایشگاه اصلی موج‌های گوناگون پوپولیسم کلاسیک، چپ‌گرای رادیکال و راست‌گرای نوین در سده‌های بیستم و بیست‌ویکم به شمار می‌رود.
تألیفات پیشین  او نظیر «وسوسه پوپولیستی در آمریکای/ Populist Seduction in Latin America» پیرامون ماهیت پوپولیسم جهانی و سرپرستی دانشنامه‌های تخصصی این حوزه، او را در جایگاهی قرار داده که بتواند با فاصله از پیشداوری‌های رسانه‌ای، دو مفهوم پرتکرار و اغلب بدفهمیده‌ شده سده اخیر را به تیغ نقد بسپارد. دِ لا توره طی سال‌ها تدریس و تحقیق، برای بازتعریف مرزهای مفهومی پوپولیسم و رهایی از رویکردهای تک‌خطی یا قضاوت‌های سطحی رسانه‌ای کوشیده است. نویسنده در چکیده کتاب از انتخاب دونالد ترامپ و ژائیر بولسونارو (سیاستمدار برزیلی) و همچنین تقویت جریان راست افراطی در سطح جهانی، به عنوان یکی از مهم‌ترین دلایل توجه دوباره به مباحث مرتبط با شباهت‌ها و تفاوت‌های میان پوپولیسم و فاشیسم یاد می‌کند؛ اینکه هرکدام به شیوه‌ای متفاوت از انتخابات یا لغو دموکراسی برای ایجاد مشروعیت بهره می‌برند.
پیشگفتار به بسط بیشتر این پرداخته که تقویت جهانی راست افراطی پوپولیست، که برخی از آن با عناوینی چون فاشیست‌مآب یا پسافاشیست یاد می‌کنند، یکی از بزرگ‌ترین چالش‌ها برای دموکراسی لیبرال از زمان بحران‌های آن در دهه‌های 1920 و 1930 است؛ بحران‌هایی که منجر به تثبیت رژیم‌های فاشیستی یا پذیرش برخی از شیوه‌ها و سیاست‌های آنها در سراسر جهان است و درباره نقش‌آفرینی احزاب راست افراطی طی یک قرن اخیر در آن آمده: «آنها تلاش می‌کنند تا در اروپا به قدرت برسند یا احتمالاً بخشی از دولت‌های ائتلافی شوند. نارندرا مودی به دنبال بازسازی یک ملت هندو از طریق حذف جمعیت مسلمان است و بنیامین نتانیاهو تلاش می‌کند تا از طریق به حاشیه راندن بیشتر شهروندان غیریهودی اسرائیل و جمعیت فلسطینی، [دولتی قومی را] را جایگزین دولت سکولار کند.» نویسنده در ادامه تأکید می‌کند در قاره آمریکا نیز نوع جدیدی از رهبران راست‌گرا چون دونالد ترامپ، ژائیر بولسونارو و خاویر میلی برنده انتخابات شده و پس از دستیابی به قدرت، از نهادهای دموکراتیک مشروعیت‌زدایی کرده‌ و بر قطبی‌سازی تکیه کرده‌اند.
دِ لا توره، با اشاره به اقدامات رئیس‌جمهورهایی چون ترامپ، این سوال را طرح کرده که: «آیا ما شاهد بازگشت فاشیسم هستیم؟» و اینکه صرف وجود چنین افرادی، برای شکل‌گیری فاشیسم کافی است یا نه؟ و از پرسش‌های اینچنینی به عنوان سؤالات عمیقاً آکادمیک یاد کرده است. نویسنده‌، این کتاب را با تمرکز بر پیامدهای متفاوت فاشیسم و پوپولیسم بر دموکراسی و به بیانی مناسب مخاطبان عمومی نوشته است، البته که اثری خواندنی برای دانشجویان کارشناسی رشته‌های مرتبط با علوم سیاسی و متخصصان نیز به‌شمار می‌آید.
همان‌طور که به روی جلد نسخه فارسی کتاب، تصویری از دونالد ترامپ و ایلان ماسک جای گرفته، نویسنده بارزترین مثال برای شرح مضامین مورد نظرش را بر انتخاب ترامپ گذاشته، اینکه به‌رغم چهار کیفرخواست، 91 اتهام جنایی و محکومیت در 34 مورد، در سال 2024 پیروز انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا شد، ژائیر بولسونارو و خاویر میلی، تحسین‌گران او نیز به ترتیب، به عنوان رؤسای جمهوری برزیل و آرژانتین، دو کشور بزرگ آمریکای جنوبی انتخاب شدند؛ رؤسای جمهوری که در مواجهه با احزاب و افکار عمومی، شیوه‌ای مشابه ترامپ دارند.  دِ لا توره، با بیان نمونه‌های معاصر اینچنینی درصدد فهم آن است که آیا شاهد ظهور چیزی هستیم که برخی آن را فاشیست‌مآب‌ها می‌نامند! یا آنچه می‌بینیم تجلیات پوپولیسم در جامعه راست افراطی است؟ و سؤالاتی از این دست. او در این کتاب برای تحلیل شباهت‌ها و تفاوت‌های فاشیسم و پوپولیسم و همین‌طور عملکرد آنها در تضعیف دموکراسی کوشیده است و از اصطلاح راست افراطی برای توصیف جنبش‌ها، احزاب و حکومت‌ها در اروپا و آمریکا استفاده می‌کند.

 هشدار به یک خطای تحلیلی خطرناک
کتاب با فصلی تحت عنوان «مقدمه» آغاز می‌شود؛ جایی که نویسنده انگشت روی ترومای سیاسی جهان غرب می‌گذارد: ظهور دونالد ترامپ در ایالات متحده و خیزش احزاب راست افراطی در اروپا با افرادی نظیر جورجا ملونی در ایتالیا. دِ لا توره با مرور هشدارهایی که از بازگشت دهه ۱۹۳۰ و احیای فاشیسم سخن می‌گفتند، متذکر می‌شود این نوع فرافکنی تاریخی اگرچه واکنشی عاطفی و قابل درک به لرزش پایه‌های لیبرالیسم است، اما از منظر جامعه‌شناسی سیاسی یک خطای تحلیلی خطرناک به شمار می‌آید. این رویکرد، سازوکار واقعی تسخیر قدرت در عصر حاضر را پنهان می‌کند و با ساده‌سازی مسأله، ما را از پاسخ‌گویی واقع‌بینانه بازمی‌دارد. دِ لا توره تأکید می‌کند: «برخلاف فاشیسم، پوپولیسم هم می‌تواند متعلق به جریان راست (آنگاه که مردم به مثابه یک قوم تجسم می‌شوند) و هم می‌تواند متعلق به جریان چپ (زمانی که مردم به صورت توده تصور می‌شوند) باشد. در نهایت، مفاهیم پوپولیسم و فاشیسم به طور همزمان هم روشنگرند و هم گمراه‌کننده»
در پی این ورودیه، فصل دوم کتاب با عنوان «تعریف و تبیین فاشیسم و پوپولیسم» صورت‌بندی مفهومی مباحث مذکور را بسط می‌دهد و با تمایز پیشگامانه‌ای آغاز می‌شود که جینو جرمانی، جامعه‌شناس ایتالیایی- آرژانتینی بین فاشیسم و پوپولیسم ملی می‌‌گذارد: «جرمانی از پارادایم‌های جامعه‌شناختی غالب زمان خود، مدرنیزاسیون و نظریه جامعه توده‌ای، برای بررسی شباهت‌ها و تفاوت‌های بین فاشیسم و پوپولیسم ملی استفاده کرد. مدل مد نظر او برای [توضیح] تغییر [اجتماعی]، مبتنی بر مفهوم یکپارچگی اجتماعی است.» دِ لا توره در این بخش به نظریه‌های مدرنیزاسیون، نظریه جامعه توده‌ای و طبقه اجتماعی رجوع می‌کند. او نشان می‌دهد فاشیسم تاریخی محصول بحران‌های ساختاری جنگ اول، سرخوردگی ملی‌گرایانه و هراس تمام‌عیار طبقه متوسط و سرمایه‌داری از خطر بلشویسم بود؛ بستری که به شکل‌گیری یک جنبش توتالیتر با محوریت میلیتاریسم تمام‌عیار انجامید. در مقابل، پوپولیسم همواره ساختاری لغزنده‌تر داشته است. نویسنده با بهره‌گیری از دیدگاه جیووانی سارتوری درباره تعاریف حداقلی و مفهوم‌پردازی‌های پیچیده، نشان می‌دهد پوپولیسم بیش از آنکه یک ایدئولوژی تام باشد، نوعی شیوه بیان و کنش سیاسی و منطقی دوگانه است که جامعه را به دو جبهه همگن و آشتی‌ناپذیر تقسیم می‌کند. دِ لا توره تأکید دارد رها کردن تعاریف دقیق و غلتیدن به تعاریف مبهم، روند تلاش علمی برای مواجهه با آن را کُند می‌کند.

 مقایسه شباهت‌ها و تفاوت‌ها
فصل‌های سوم و چهارم، به نوعی بخش‌های اصلی کتاب را تشکیل می‌دهند؛ جایی که نویسنده به مقایسه شباهت‌ها و تفاوت‌های فاشیسم و پوپولیسم می‌پردازد. دِ لا توره در فصل سوم، یعنی «شباهت‌ها»، پرده از خویشاوندی روانی و گفتمانی فاشیسم و پوپولیسم برمی‌دارد: «پوپولیسم و فاشیسم به کسانی صدا می‌دهند که توان سخن گفتن‌شان به رسمیت شناخته نمی‌شود؛ کسانی که صدایشان از منظر الیت‌ها چیزی جز قیل‌ و قال تلقی نمی‌شود.» از سوی دیگر هر دو گروه، مردم را به صورت سلسله‌مراتبی می‌فهمند؛ یعنی متشکل از رهبران و پیروان. در عین حال هر دو وعده می‌دهند که مردم را از چنگ روزمرگی‌های سیاست اداری که در دست بوروکرات‌هاست رها خواهند کرد و شباهت‌های دیگری که با ارائه نمونه و مثال در این فصل درباره‌شان می‌خوانید.
با وجود شباهت‌های بسیاری که میان فاشیست‌ها و پوپولیست‌ها در فصل سوم آمده، نویسنده در فصل چهارم که «تفاوت‌ها» نام دارد،  اجازه نمی‌دهد شباهت‌هایی که به آنها پرداخته شده مخاطب را گمراه کند و تفاوت‌های مختلفی را بر هر دو برمی‌شمارد. از جمله این تفاوت‌ها در خشونتی است که ابراز می‌کنند؛ پوپولیست‌ها خواهان پاکسازی سیاسی هستند اما خشونت فاشیستی ریشه در انسان‌زدایی زیستی نژادپرستانه دارند؛ نظیر مواجهه کشورهای اروپایی و آمریکایی در دوره استعمار و امپریالیسم با بومیان غیرسفیدپوست که آنان را ذاتاً فروتر و بدوی می‌انگاشتند و در نتیجه‌اش توجیه‌های نظری برای نسل‌کشی غیرسفیدپوست‌ها می‌آوردند.
پژوهشگران فاشیسم، با وجود اختلاف‌نظرهای عمیق، توافق دارند که فاشیسم به لحظه‌ای خاص در تاریخ، یعنی دوره میان دو جنگ جهانی تعلق داشت و آنچه بعدتر آمد، پسافاشیسم بود. درباره پوپولیسم نیز تأکید می‌شود: «پدیده‌ای است که در دوره گذار به مدرنیته یا در مرحله جایگزینی صنعتی‌سازی به جای واردات در آمریکای لاتین رخ داد.» هرچند که امروزه اغلب پژوهشگران، پوپولیسم را به یک دوره تاریخی خاص محدود نمی‌کنند. جنبش‌ها و احزاب پوپولیستی در زمینه‌های گوناگون اجتماعی- اقتصادی، جرافیایی، تاریخی و نهادی پدید آمدند.

 نحوه رویارویی با حیات دموکراسی
نقطه اوج کتاب در بخش‌های پایانی یعنی فصل پنجم، «فاشیسم، پوپولیسم و دموکراسی» و در نهایت فصل ششم، «نتیجه»، صورت‌بندی می‌شود. نویسنده تفاوت بنیادین در نحوه رویارویی این دو جریان با حیات دموکراسی را پیش چشم می‌گذارد. فاشیسم به دنبال «پایان قطعی و رادیکال دموکراسی» بود، اما خطر پوپولیسم، آن‌گونه که دِ لا توره هشدار می‌دهد، در ماهیت متناقض آن نهفته است: «مرگ آرام و تدریجی دموکراسی» از درون نهادهای قانونی.
در فصل نتیجه‌گیری، دِ لا توره چکیده این هشدار روشنفکرانه را جمع‌بندی می‌کند که پناه بردن به واژگان هراس‌انگیزی چون فاشیسم برای طرد حریفان، اگرچه وجدان لیبرال‌ها را آسوده می‌سازد، اما در عین حال نوعی فرار از چرایی پناه‌ بردن برخی جوامع، همچون آمریکا به سیاستمداران پوپولیستی چون ترامپ است. دِ لا توره، با وجود تعاریف و نظریات مختلفی که درخصوص فاشیسم و پوپولیسم ارائه می‌دهد ولی تأکید دارد که هنوز توافقی درباره اینکه فاشیسم یا پوپولیسم دقیقاً چه هستند، وجود ندارد و ایسم‌های اینچنینی را صرفاً واژگانی می‌داند که در منازعات سیاسی به کار می‌روند.  با این حال حذف واژگان مذکور را نیز راه‌حل نمی‌داند: «با وجود ابهام‌ها و تورم معنایی‌شان، این مقوله‌ها برای فهم گذشته و تمایز نهادن میان گذشته و اکنون همچنان ضروری‌اند.» چرا که برای رسیدن به نوعی اجماع، وجود تعریف‌های حداقلی‌ای که قابلیت کاربرد در زمان‌ها و مکان‌های مختلف را داشته باشند، مهم است. از سوی دیگر اگر پژوهشگران نمی‌توانند بر سر تعریف‌ها به نظر واحدی برسند، شاید بتوانند درباره عملکرد و شیوه‌های عملی خود برای تمایزگذاری میان این اسم‌ها و یافتن وجوه مشترک‌شان توافق کنند. همان‌طور که نویسنده، در صفحات نخستین کتاب از انتخاب سیاستمدارانی چون دونالد ترامپ به عنوان دلایلی در طرح دوباره تفاوت‌ها و شباهت‌های میان پوپولیسم و فاشیسم یاد کرده، در صفحه پایانی کتاب نیز نوشته است: «ترامپ، بولسونارو و دیگران ممکن است فاشیست‌مآب‌هایی باشند که تمایلی به پیشبرد ایده‌های خود تا آخرین پیامده‌های آن ندارند، یا به احتمال بیشتر درست این است که بگوییم آنها در یک بستر بین‌المللی و فکری جدید فعالیت می‌کنند که دیکاتوری را، دست‌کم تاکنون، برنمی‌تابد. مسئولیت ما به عنوان شهروند این است که سیاستمدارانی را توانمند نسازیم که وعده بازگرداندن عظمت یک ملت خیالی را، که منزه از منحرفان و دشمنان سیاسی و قومی است، می‌دهند.» درست مشابه وعده‌ها و شعارهای ترامپ از دوره نخست ریاست‌جمهوری‌اش تا به امروز. و آن‌گونه که نویسنده در کتاب تأکید دارد، درمان پوپولیسم، دشنام‌گویی تاریخی نیست؛ بلکه احیای کارآمدی دموکراسی، بازگرداندن حس کرامت به شهروندان و بازسازی نهادهایی است که بتوانند در برابر فرسایش تدریجی ایستادگی کنند.

 

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • چین‌شناسی
  • اقتصادی
  • گزارش
  • اجتماعی
  • حوادث
  • زیست بوم
  • صفحه آخر
  • همچنین در نسخه برخط می خوانید:
  • کتاب
  • خودرو
  • ایران زمین
  • ورزشی
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و پنجاه و سه
 - شماره نه هزار و صد و پنجاه و سه - ۲۸ مهر ۱۴۰۵