زمان در واحد عشق

  سینا دادخواه
نویسنده «شکستن هسته زردآلو»
من به اتفاق‌هایی که در زندگی‌ام می‌افتد خیلی فکر می‌کنم و سعی می‌کنم در داستان‌هایم همیشه به سطحی از اتفاق‌ها، تجربه‌ها و خاطرات شخصی وفادار بمانم. کتاب «شکستن هسته زردآلو» را هم بر اساس چند اتفاق مشخص نوشتم. یکی مهاجرت پیاپی دوستان نزدیکم و اثری که این مهاجرت بر روان و به‌خصوص بر انرژی عاطفی آدم‌ها می‌گذارد. دیگری درگیری شخصی خودم با مقوله‌ای که شاید بشود اسمش را «حافظه‌ رابطه» گذاشت؛ یعنی وقتی رابطه‌ای ظاهراً تمام می‌شود، کِی واقعاً تمام می‌شود؟ به نظر خودم هسته‌ کتاب همین است. بنفشه، صدف و میلاد -شخصیت‌های این داستان- در نهایت درگیر زمان عاطفی خودشان هستند. فکر می‌کنم «زمان در واحد عشق» جور دیگری می‌گذرد؛ یک دقیقه می‌تواند چند ساعت به نظر برسد یا برعکس، چند سال می‌تواند در یک لحظه خلاصه شود. این رمان را نوشتم چون نسبت زمان و عشق برایم جالب شده بود. در واقع انگار، تلاطم عاطفی درک ما را نسبت به زمان و البته مکان عوض می‌کند. این را هم بگویم که شهر به‌عنوان مهم‌ترین گرانیگاه زمان-فضایی که روان و تن ما آدم‌ها را دربرگرفته، نقش مهمی در این درک متلاطم دارد. بیشتر رمان من در یک کافه می‌گذرد؛ یک نقطه‌ شهری. انگار این فشردگی مکانی به  شخصیت‌های داستان کمک می‌کند که بیشتر در درون خودشان پیش بروند. این هم یکی دیگر از انگیزه‌هایم برای نوشتن کتاب بود؛ تأثیر شهر بر کیفیت زندگی عاشقانه.
 
 تقابل ظاهر و باطن
عنوان «شکستن هسته زردآلو» به نظرم بیشتر همان نسبت سطح و عمق است، نسبت پوسته و هسته؛ تقابل ابدی و آشکار ظاهر و باطن. هر سه شخصیت اصلی در ادامه‌ داستان با ادراک‌ها و واقعیت‌های تازه‌ای درباره‌ خودشان مواجه می‌شوند که در ابتدای روایت هیچ تصوری از آنها ندارند؛ یعنی از ادراکی مسطح و مسلط به ادراکی عمیق‌تر و پیچیده‌تر می‌رسند. در خود کتاب، ولی هسته زردآلو بار استعاری‌تری دارد و برمی‌گردد به تجربه‌ای که میلاد با مراجعه به یک آسترولوژیست و طالع‌بین داشته است. در انتخاب عنوان کتاب به این تجربه هم فکر می‌کردم؛ اینکه در چه شرایطی زندگی آن‌قدر پیچیده می‌شود که حتی آدم‌های واقع‌گرا هم نیاز پیدا می‌کنند سویه‌ ناشناخته‌ ذاتی زندگی را در نقاط دیگر و نامتعارف‌تری ببینند و جست‌وجو کنند. یک نکته دیگر هم هست؛ همه‌ ما همزمان زندگی‌های پنهان و پیدا داریم و زیر نقاب زندگی روزمره، از امیال و باورهای دیگری تغذیه می‌کنیم. در عصری که شبکه‌های اجتماعی همه چیز را به سطح تقلیل داده‌اند -اتفاقاً چیز بدی هم نیست از برخی جهات- این خطر وجود دارد که  ما هم فکر کنیم آدم‌ها پیش‌بینی‌پذیر و قضاوت‌پذیر شده‌اند. در این داستان سعی کردم اقلاً به خودم ثابت کنم که همیشه بیشتر از آنچه که فکرش را می‌کنیم، کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه هست! و ما شاید بی‌آنکه واقعاً بخواهیم، به آدم‌های سوپرپیچیده‌ای تبدیل شده‌ایم که نمی‌دانیم کدام‌ یک از احساسات ما واقعی است و کدام غیراصیل؟ و اصلاً کدام یک از تجربه‌های شخصی ما واقعاً تلخ است و واقعاً شیرین؟
 
هم‌عصر با خودم
«شکستن هسته زردآلو» حتماً و قطعاً با وضعیت فرهنگی یا روحی جامعه نسبت دارد. داستان‌های من غالباً به گذشته‌ خیلی نزدیک مربوط‌ هستند. طبیعتاً من، به‌عنوان نویسنده‌ای که چهل‌ سالگی را پشت سر گذاشته، جهان و حافظه‌ نسلی خودم را دارم؛ اما بر اساس بازخوردهایی که می‌گیرم، می‌بینم داستان‌هایم برای نسل جوان هم تا حد زیادی مربوط و نزدیک است. یکی از اصلی‌ترین نقدها به من همیشه این بوده که در معاصرنویسی اصرار دارم و دنبال ساختن زبانی ادبی برای تجربه‌هایی هستم که هنوز به لحاظ اجتماعی کاملاً تثبیت نشده‌اند و ممکن است در گذر زمان از بین بروند. من همیشه دوست دارم داستان‌هایی «هم‌عصر» با خودم بنویسم؛ درباره‌ نهایتاً چند سال گذشته، درباره اتفاق‌ها و تأثیراتی که هنوز با آنها دست ‌به‌ گریبانیم. در همین کتاب هم به وقایع «می‌تو»، به‌عنوان بخشی از جنبش زنان، ارجاع مستقیم دارم. تأکید می‌کنم که این موضوع، برخلاف برداشت برخی نقدها، یکی از لایه‌های کتاب است، اما دست‌کم برای یکی از شخصیت‌ها، یعنی صدف، بسیار معنادار و الهام‌بخش است. از همین پاسخ پیداست که آگاهی زنانه‌ای که به‌خصوص در سال‌های اخیر با شدت بیشتری جهان پیرامون ما را تغییر داده، برایم بسیار مهم بود و سعی کردم برایش نمودی داستانی پیدا کنم. اما راستش، دست‌کم من دوست دارم خوانندگان، این کتاب را اثری درباره دشواری‌های ناگزیر عشق بدانند و تأثیر حافظه و خاطره‌ عاطفی بر زندگی. در یک معنای دیگر، تاثیر آدم‌های قبلی بر آدم‌های بعدی زندگی و برعکس.
 
 رد پایی از چخوف
 جزئیات در داستان واقعاً مهم‌اند. من توصیف عینی را دوست دارم، به عکاسی هم علاقه دارم و دوست دارم تصویر بسازم. در واقع فکر می‌کنم روایت، جدا از گسترش طولی‌اش، یعنی همان قصه و شخصیت و ماجرا به گسترش عمقی هم نیاز دارد؛ یعنی زیبایی‌شناسی، تصویرپردازی و خلق لحظه‌هایی به تعبیری شاعرانه. نوشتن برای من تمرین هر دو اینهاست: هم روایتگری و هم زیبایی‌شناسی. علاوه ‌بر این در سنت داستان‌نویسی که خودم را به آن متعلق می‌دانم و حالا می‌شود اسمش را چخوفی نوشتن گذاشت، جزئیات از کلیات بسیار مهم‌ترند و نویسنده باید بتواند حرفش را از خلال تصویرسازی بزند. اگر به همان فشردگی زمان و مکانی که اول صحبتم مطرح کردم برگردیم، همین جزئیات هستند که می‌توانند تلاطم‌های عاطفی شخصیت‌ها را در یک زمان و مکان مشخص مثلاً در کافه یا خیابان آشکار کنند. پیشبرد داستان یعنی قرار گرفتن شخصیت‌ها در موقعیت و فضای جدید، خب این موقعیت چگونه پیش می‌آید وقتی مثلاً ظرف داستانی، باید از چند ساعت بیشتر تجاوز نکند؟ برای من این اتفاق به ‌واسطه‌ کمک‌ گرفتن از جزئیات زندگی شهری ممکن می‌شود: موتورسوار، مترو، واکسی‌ کنار خیابان، مدیر سالن یک کافه یا حتی یک هسته‌ زردآلو که ناگهان می‌تواند نقش مهمی در داستانی که می‌نویسم بازی کند.
صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و پنجاه
 - شماره نه هزار و صد و پنجاه - ۲۵ مهر ۱۴۰۵