در حافظه موقت ذخیره شد...
جواب وافی و کافی
او قبل از تماس با پیک تأمین خوراک با یک حساب سرانگشتی متوجه شد آنها هفت نفر هستند و به قصد شیرینکاری یا هرچیز دیگر غذایی به اندازه بیست نفر برای آنها فراهم کرد و تمام اعضای خانواده را هم به دیدار خویشان و خرید نخود سیاهرنگ فرستاد و قول گرفت تا عصر هیچکدامشان تا شعاع یک کیلومتری خانه پیدایشان نشود. در را هم به نحوی بست که مطمئن شوند او آنجا نیست اما در واقع نرفته بود و از جاکلیدی، پنهانی آنها را زیر نظر داشت. پیک آمد و جماعت صوفی شروع به خوردن کردند. مرد سفرهدار با تعجب و گردشدن چشم به آن نفرات نگاه میکرد که بیتوجه به او یکییکی تناول میکردند ولی یکانیکان نقش زمین میشدند تا رسید به نفر هفتم. مرد از ترس آنکه آخرین آنها هم از فرط خوردن و ترکیدن معده، جان را به جانآفرین تسلیم کند شتابان داخل شد و رو کرد به او و پرسید که غذا چگونه بود و کیفیت و کمیت آن به چه ترتیب، که آن آخرین بازمانده با دهان پر اشاره کرد که غذا کافی نبوده و او هم به هیچوجه سیر نشده است چون اگر قرار بر سیرشدن بود او هم باید به سرنوشت دوستان همسفرهاش دچار میگشت.
حکایت شیرینی است اما شمس از این حکایت میخواهد این نتیجه را بگیرد که در پاسخ «سؤالات مختلف» باید «جواب» آنچنان «کافی و وافی» باشد که هیچ سؤالی برای درخواستکننده باقی نمانده و کاملاً قانع شده باشد. اصل متن را روایت کنم:
«جواب مشبع مستوفی آن باشد که در اندرون هیچ جنبش سؤال و جواب نماند. تا طلب سؤال و جواب باقی است، مستوفی نیست. تا او را سخن دگر و جواب دگر خوش میآید دلیل آن است که در اندرون شکی هست و محتاج است به جواب. اگر مستوفی بودی من زنده ماندمی؟ چو مرا دمی باقی است مستوفی نیست.»
از نظر شمس جواب مشبع مستوفی (جواب وافی و کافی) یک سنگ محک دارد و آن است که در «اندرون» جایی برای هیچ سؤال باقی نماند. تا وقتی طلب سؤال و جواب باقی است نشان میدهد پاسخ قانعکننده نبوده است.

