یادداشت اختصاصی مسعود فروتن درباره نمایش کوروش
وقتی صحنه خاموش میشود، کلمه می ماند
در بیش از پنج دهه زندگی در جهان هنرهای نمایشی، از تئاتر و تلویزیون تا رادیو و ادبیات، همواره ترجیح دادهام به جای نوشتن درباره آثار، در کنار آنها زندگی کنم؛ در کنار هنرمندان بیاموزم، تجربه کنم و از نزدیک شاهد رنج و شور آفرینش باشم. در تمام این سالها هرگز به نوشتن نقد و تحلیل روی نیاوردم. شب پیش، به دعوت دوست عزیزم امین رهبر، به تماشای نمایش «کوروش» به کارگردانی نادر برهانیمرند نشستم. پس از اجرا، امین رهبر از من خواستند یادداشتی درباره این نمایش بنویسم. مثل همیشه، اول امتناع کردم؛ اما اندکی بعد با خود اندیشیدم شاید اگر قرار باشد روزی از تجربه سالیانم چیزی بر کاغذ بیاورم، اینبار و برای این نمایش، زمان مناسبی باشد؛ نمایشی درباره کوروش، یکی از مهمترین چهرههای تاریخ و حافظه فرهنگی ما ایرانیان.
آنچه مینویسم، نقد به معنای حرفهای آن نیست؛ با تمام احترام به منتقدان و جایگاه ارزشمند نقد. این، روایت شخصی من است؛ حاصل بیش از پنج دهه کار، تماشا، آموختن و زیستن در کنار هنرمندان این سرزمین. بیتردید، پشت این نگاه سالها تجربه ایستاده است، اما تجربه نیز به تنهایی ادعای دانستن همه چیز نیست؛ تنها به آدمی امکان میدهد از جایی که ایستاده، صادقانهتر به آنچه دیده است بنگرد.
پس این چند سطر را نه بهعنوان داوری نهایی که بهمثابه یادگاری از یک شب تئاتری بخوانید؛ حاصل گفتوگویی که میان من و نمایش «کوروش» شکل گرفت و از ذهن و خاطره به کاغذ راه یافت. شاید صحنه خاموش شود، اما اگر کلمهای از آن شب باقی بماند، چراغ کوچکی است که میتواند در جایی دیگر، دوباره روشن شود.
نمایش با خوابی هولناک آغاز میشود؛ خواب آستیاگ، پادشاه ماد؛ خوابی که مرز میان واقعیت و کابوس را درهم میریزد. اما خوابی که میبینیم از آن او نیست؛ از آن ترس است؛ ترسی که هر قدرتی، دیر یا زود، از آینده خودش پیدا میکند. برهانیمرند، با کارنامهای در قلمرو رئالیسم اجتماعی، نگاه آشنای خود را به هگمتانه برده و همچنان دنبال انسان است. او تاریخ را مثل ویترین موزه جلوی ما نمیگذارد؛ مثل زخمی بازش میکند و میپرسد: مشروعیت از تبار و قدرت میآید یا از کردار انسانی؟ مونولوگ پایانی کوروش، رها از بدن و تصویر، نه خطابهای سیاسی که سوگندی اخلاقی است؛ جایی که مشروعیت از قدرت به مسئولیت بدل میشود.
در ادامه، از منظر دریافت شخصیام، به بازیهای بازیگران میپردازم.
مرتضی اسماعیلکاشی:
بدن بهمثابه سازوکار حضور
اگر قرار باشد از این اجرا دلیلی برای تماشای دوباره انتخاب کنم، بیتردید مرتضی اسماعیلکاشی است. او از آن بازیگرانی است که پیش از اولین کلمه، با تمامیت حضورشان وارد صحنه میشوند؛ گویی بدنشان پیش از زبان، جهان شخصیت را به سخن درمیآورد. در بازی او، بدن صرفاً حامل شخصیت نیست؛ خود شخصیت است که در ژست، نگاه، مکث، چرخش سر و آهنگ کلام تجسد مییابد. بیان فیگوراتیو و آگاهانه تئاتری او، اغراق را نه در تقابل با حقیقت که راهی برای رسیدن به حقیقتی دیگر به کار میگیرد؛ حقیقتی که تنها در قراردادها و امکانات زنده صحنه مجال ظهور مییابد. او به بدن کیفیتی مجسمهوار میبخشد، بیآنکه زندگی را از آن بگیرد.
آنقدر از بازی او ذوقزدهام که دلم میخواهد بسیار بیشتر بنویسم؛ اما مجال این یادداشت کافی نیست؛ پس فعلاً همینقدر بگویم که اسماعیلکاشی یکی از درخشانترین ظرفیتهای بازیگری تئاتر امروز ایران است.
امین میری: دستاورد بزرگ بازیگری
امین میری یکی از دستاوردهای درخشان بازیگری این اجراست. باید اعتراف کنم آنقدر این سه نقش، شبان، مغ بزرگ و راشین را متمایز و باورپذیر بازی میکند که در لحظاتی فراموش کردم هر سه را یک بازیگر ایفا میکند. میری برای هر شخصیت جهانی جداگانه میسازد و با دگرگونی بدن و بیان، هویت هریک را از نو خلق میکند؛ این فقط مهارت در تغییر نقش نیست، قدرت محو کردن مرز میان بازیگر و شخصیت است.
روزبه حصاری:
بازگیری با صدایی گیرا و قهرمانی باورپذیر
ایستادن زیر سایه اسطورهای که هر تماشاگر، تصویری از پیشساخته از آن دارد، سختترین کار برای هر بازیگری است. حصاری با بدن جذاب و حضور روشن این چالش را پذیرفته و در بهترین لحظهها از دام کلیشه گریخته است. صدای او گرم و استوار است و در صحنههای عاطفی لایههای تازهای پیدا میکند. جذبه او در ایستایی آرام و نگاهی استوار دیده میشود؛ وقتی کوروش سکوت میکند، سکوتش وزن دارد و این همان ویژگیای است که یک قهرمان تاریخی را از یک بازیگر معمولی جدا میکند.
باران نیکراه: ظرفیت صوتی
و حضوری که از عهده نقش برآمد
پیش از رسیدن نمایش به صحنه، نام باران نیکراه در گفتوگوها شنیده میشد. اما به گمانم، انصاف حکم میکند که میان انتخاب یک بازیگر و حاصل حضورش روی صحنه تفاوت بگذاریم. آنچه من دیدم، حضور بازیگری بود که توانست از عهده نقش برآید و بیش از انتظار من روی صحنه ایستاد.
صدای باران، با گرمای دلنشین، در کنار زبان فاخر و آهنگین متن پیوندی خوشایند پیدا میکند. گاهی صدا، پیش از آنکه کلمهای معنا شود، راهی به دل باز میکند و باران در لحظاتی از اجرا از همین راه با تماشاگر سخن میگوید. او در همین ابتدای راه به طور غریزی از پس کار برآمده و غریزهای چنین گرم و صادق سرمایهای کمیاب است؛ آنچه هنوز با تجربه کهنهکاران فاصله دارد از جنس بیتجربگی است، نه بیاستعدادی. برخی گفتهاند او را به خاطر دنبالکنندگانش در یکی از شبکه های اجتماعی آوردهاند؛ سندی برای این ادعا ندیدهام. مشهور بودن، شایستگی هنری نیست، اما مانع آن هم نیست؛ آنچه دیدم بازیگری با ظرفیت واقعی بود، نه چهرهای برای پوستر.
از سایر بازیگران نیز باید گفت که در مجموع قابل قبولاند؛ محمودرضا رحیمی با بیان روشن و تسلط بر متن، بیش از خودنمایی به ساختار صحنه میاندیشد، پیمان قریبپناه در مجموع دو نقش خوب و قابل قبول بود، دو نقش زن این نمایش یعنی نیلوفر هوشمند و مهسا باقری خیلی خوب از پس کار برآمدند و لحظههای نمایشی زیبایی را ساختند، اما گروه کاملاً هم کوک نیست و در صحنههای شلوغ ریتم میلنگد.
نادر برهانی مرند: کارگردانی در مرز سکوت
و شاعرانگی
من همیشه از تماشای آثار نادر برهانیمرند لذت بردهام، اما «کوروش» بیش از بسیاری از کارهای دیگر او در ذهنم ماندگار شده است. آنچه بیش از همه تحسینبرانگیز است، میزانسنهای مینیمال و شاعرانهای است که به جای انباشت عناصر تاریخی، از خلأ، سکوت، فاصله و هندسه بدنها معنا میسازند. برهانیمرند به صحنه اعتماد دارد؛ به اینکه یک فاصله میتواند از دیالوگی بلند گویاتر باشد. مینیمالیسم در این اجرا، نه حاصل کمبود امکانات، بلکه انتخابی آگاهانه و زیباییشناختی است؛ گویی بدنها پیش از آنکه کلامی بگویند، در حال روایت کردناند.
طراحی صحنه سینا ییلاقبیگی با پرهیز از شلوغی در خدمت همین رویکرد است و لباس آستیاگ چشمگیر است؛ اما کیفیت لباسها یکدست نیست؛ گریم نیز در نمایش گذر زمان به دقت بیشتری نیاز دارد و نوزاد مصنوعی و سرهای آویزان چندان باورپذیر نیستند. با این همه، این کاستیها از ارزش کلی اجرا نمیکاهند.
امیرحسین شفیعی نیز شایسته تحسین است که چنین گروه ناب و ریشهداری از تئاتر را گردهم آورده است.
«کوروش» برای من نشانه تداوم خلاقیت کارگردانی است که هنوز میتواند با زبان صحنه غافلگیرمان کند و تصویری بسازد که پس از پایان اجرا نیز در ذهن باقی بماند.

