امیدوار و خوشبین هستم
گفتوگو با لیلی گلستان درباره کتاب حال حیرت و فعالیتهایش
وقتی نام لیلی گلستان به میان میآید، ذهن خیلی از افراد به سمت گالری گلستان میرود؛ فضایی که برای دههها، خانه امن هنرمندان بوده و سکوی پرتاب بسیاری از استعدادهای جوان. اما لیلی گلستان فقط یک مدیر گالری نیست؛ میتوان او را بخشی از حافظه زنده فرهنگ و هنر معاصر ایران دانست. کسی که در طول این سالها، هم بهعنوان مترجم و نویسنده و هم بهعنوان یک زن فعال و پیشرو، در قلب اتفاقات مهم فرهنگی و هنری حضور داشته است. نکتهای که لیلی گلستان را از بسیاری دیگر متمایز میکند، صراحت کلام اوست؛ چه در گفتوگوهایش، چه در کتابهایی که ترجمه کرده و چه در «حال حیرت» که جدیدترین اثر اوست، همانطور حرف میزند که زندگی میکند؛ بیپرده و صمیمی. وقتی از هنر میگوید، انگار از یک امر حیاتی صحبت میکند، نه از یک کالای لوکس یا تزئینی. همین روحیه باعث شده تا آثار او، مثل همین کتاب آخرش، نه فقط خاطرهنویسی که نوعی ثبت حس و حال زمانه باشد. در «حال حیرت»، لیلی گلستان ما را به سفری میبرد که فرهنگ و هنر، معنا و مفهوم زندگی میدهد. او در این کتاب از ملاقاتها، خواندنها، دیدنها و از آن لحظههایی میگوید که یک اثر هنری یا یک گفتوگوی عمیق، آدمی را در حیرت فرو میبرد. برای لیلی گلستان، هنر یک شغل نیست؛ یک شیوه زیستن است. او همیشه در حال کشف کردن است؛ چه در میان بومهای نقاشی نقاشان جوان در گالریاش، چه در لابهلای سطور کتابهایی که ترجمه میکند. او در تمام این سالها، با نگاهی دقیق و البته دلی که هنوز برای زیبایی میتپد، شاهد تغییرات بزرگ و کوچک جامعه بوده است. در دنیایی که تحولات با شتاب بیشتری شکل میگیرند، لیلی گلستان ما را به یک مکث دعوت میکند که بایستیم، دقت کنیم و دنیا را با صراحت و دلی بیدار تماشا کنیم. خواندن روایتی از نگاه او، فرصتی است برای تأمل. او به ما یادآوری میکند هنوز هم میتوان در برابر یک نقاشی خوب، یک موسیقی اصیل یا یک فکر تازه، ایستاد و حیرت کرد. او پل ارتباطی است بین نسلی که هنر را با جان و دل لمس کرده و نسلی که امروز در تلاش است جایگاه خود را در این فضای پر از هیاهو پیدا کند. او خستگی نمیشناسد و با وجود همه فراز و نشیبهای روزگار، همچنان مشتاق یادگیری و تجربههای نو باقی مانده است. به همین بهانه و با انتشار تازهترین اثرش یعنی کتاب «حال حیرت»، پای صحبتهای او نشستیم.
بهار خسروی
گروه کتاب
«حال حیرت» حاصل سالها فعالیت شما در دل فرهنگ و هنر است. حیرتی که از آن حرف میزنید، چقدر ریشه در شگفتی دنیای هنر دارد و چقدر حاصل وضعیت جامعه است؟
«حال حیرت» را میتوان جلد دوم «آنچنان که بودیم» دانست. دنیای فرهنگ و هنر حیرت و شگفتی ندارد. دارد آرام پیش میرود و من آینده خوبی برای آن پیشبینی میکنم. با خواندن این دو کتاب، دورهای از زمانهمان را مکتوب میبینیم و اجتماع و مردم و واکنشها را بیشتر میشناسیم؛ پس میشود گفت همهاش حاصل وضعیت جامعه است.
اگر قرار بود ادامهای بر یادداشتهای این کتاب بنویسید، آن را با چه حال و هوایی مینوشتید؟ هنوز حیران هستید یا به امید و تماشا رسیدهاید؟
من اصولاً تماشاگر خوبی هستم. آدم امیدوار و خوشبینی هستم. منفیباف و غرغرو هم نیستم. در مقابل هزاران عیب دارم. میتوانم بگویم تماشاگر حیرانی هستم. بهشدت حیران، بهخصوص دراین دوران. از صبح که بلند میشویم مدام میگوییم: عه، نه بابا، وای، جداً؟ مگه میشه؟ ای وای...
شما خودتان را یک آدم امیدوار و خوشبین معرفی کردید و از طرفی گفتید که این روزها مدام در حالت حیرت هستید؛ یعنی مدام با دیدن اتفاقات میگویید: عه، مگه میشه؟ چطور میتوانید همزمان هم امیدوار باشید و هم در وضعیتی زندگی کنید که مدام شما را شوکه میکند؟ یعنی مرز بین حیرت سازنده و بهتزدگی منفعلانه کجاست؟
حیرت باعث ناامیدی نمیشود. حیرت سازنده هم نیست. حیرت میکنید، همین. بهتزدگی هم منفعل نمیکند. اینها حواشیاند واگر حواسمانجمع باشد وهدفمان مشخص، نمیتوانند ضرری به کارمان بزنند. این همه سال گذشت، این همه کتاب خوب نوشته شد و فیلم و تئاتر خوب هم ساخته شد. بهت و حیرت توانستند مانع شوند؟ نه.
در دنیای امروز که همه چیز آنلاین شده به نظر شما میشود پشت صفحه گوشی و مانیتور، عمق واقعی هنر را درک کرد؟ یا هنر اصیل در هیاهوی زرقوبرق شبکههای اجتماعی مثل اینستاگرام گم شده است؟
هنر وقتی واقعاً اصیل باشد، گم نمیشود. آنلاین شدن هم اصلاً بد نیست، بلکه کمک میکند که بیشتر دیده شوید. هیاهو و زرق و برق هم اگر باشد در حاشیه است و باز اگر حواستان جمع باشد هیچ ضرری نمیتوانند بزنند. مهم این است که هدف درست داشته باشیم و توانمندی و جسارت کافی، همینها کفایت میکنند.
یکی از ویژگیهای نوشتهها و مصاحبههای شما در «حال حیرت»، شجاعت در بیان نظر واقعی و پرهیز از تعارفات است. چطور توانستید در این سالها روی این خصلت باقی بمانید؟ این صراحت چقدر برایتان ضرر داشته است؟
من آدم رک و راست و صافی هستم؛ نه با کسی تعارف دارم و نه از تعارف خوشم میآید. متأسفانه بین جدی بودن و صراحت، فاصله کمی است و یادم میآید اول گالریداری دربارهام میگفتند: اوه اوه! گلستان بد اخلاق! بعد که با من آشنا میشدند، میگفتند: شما که اینقدر بگو و بخند دارید، چرا ما را از شما میترساندند؟!
جدی بودم و هستم. منضبط و سر ساعت هستم. خب، خیلی از هنرمندان جوان این اخلاق را برنمیتابیدند اما بعد عادت کردند. مثلاً قرارمان برای چیدن آثار ساعت 10 صبح بود و طرف 12 میآمد و اصلاً فکر نمیکرد کار نادرستی کرده؛ برایش عادی بود! بهش یاد نداده بودند. گناهی نداشت و من درکش میکردم. نمیدانست و یاد نگرفته بود. اما با دو سه بار کار کردن با من وقتشناسی را یاد گرفت، بعد از آن هم تبدیل به یک آدم منضبط و سر ساعت شد. بین 10 هنرمند میتوانم بگویم 6 نفرشان نامنضبط بودند. 4 نفر از این 6 نفر متوجه شدند و 2 نفر دیگر از دور خارج شدند و دیگر اسمی از آنها نیست.
آیا جایی بوده که بعد از چاپ یادداشتی با خودتان بگویید شاید بهتر بود ملایمتر مینوشتم؟
نه، هرگز از نوشتهام پشیمان نشدهام که کاش ملایمتر مینوشتم؛ اما برعکسش شده که ایکاش تندتر مینوشتم!
شما خودتان استاد گفتوگونویسی هستید؛ بویژه گفتوگوهایتان با چهرههای برجسته مثل کتاب «در پس آیینه» (گفتوگویتان با محمود دولتآبادی) و کتاب «حکایت حال» (گفتوگو با احمد محمود). وقتی از جایگاه پرسشگر به صندلی پاسخدهنده مینشینید، چه حساسیتی روی سؤالات پیدا میکنید؟
من قبل از مصاحبه هرگز نشده سؤالات را طرح کنم. همهچیز فیالبداهه اتفاق میافتد. قبل از مصاحبه خیلی در مورد فرد سؤالشونده میخوانم تا او را تا جای ممکن بشناسم و همین کمک میکند که سؤالها خودشان بیایند. من از خواندن مصاحبه خیلی لذت میبرم. مصاحبه باعث میشود شما آن فرد را بهتر بشناسید و هنرش را بیشتر درک کنید؛ حالا میخواهد نقاش باشد یا نویسنده یا شاعر و یا حتی آهنگساز.
در کل یک گفتوگوی خوب از نظر لیلی گلستان چیست؟
گفتوگو یا مصاحبه خوب از نظر من این است که فرد مصاحبهشونده را بهتر بشناسانیم با سؤالهای درست و بجا.
در یادداشتها و مصاحبههای کتاب، احساس مسئولیت نسبت به ثبت کردن به چشم میخورد؛ ثبت خاطرات آدمها، رفتارها و رویدادها. به نظر شما اگر این یادداشتها و گفتوگوها گردآوری نمیشدند، چه بخشی از حافظه فرهنگی ما امروز تحریف شده بود؟
یکی از مزایای این گفتوگوها همین است که گردآوری شوند و برای آیندگان بمانند. ثبت و ماندگاری این گفتوگوها خیلی مهم است.
در یادداشتهای مرتبط با گالری گلستان و جریان هنرهای تجسمی، بارها به نقد بیاخلاقیها یا نادیده گرفته شدن استعدادهای جوان اشاره کردید. با توجه به تجربه کاریتان در این چند دهه، گالریداری و بازار هنر توانسته به آرمانهایی که در این نوشتهها از آنها دفاع میکردید، نزدیک شود؟
من وقتی در سال ۶۷ گالری گلستان را افتتاح کردم، در روزنامه کیهان آن موقع! نوشتهای نوشتم مبنی بر اینکه دو هدف اصلی برای باز کردن گالری دارم: یکی کشف استعدادهای جوان و دیگری قسطی فروختن اثر هنری که در هر دو آنها موفق شدم. اولین کار قسطی را یکی از مغازهدارهای میدان هدایت دروس خرید و گفت:«هر روز از در گالری رد میشدم و آه میکشیدم که چرا نمیتوانم یک نقاشی قشنگ به دیوار خانهام داشته باشم تا نوشته شما را در کیهان خواندم.» تعداد قسط را هم به خود خریدار محول میکردم. هنوز هم که گالری را بستهام و آنلاین کار میکنم، قسطی دادن ادامه دارد.
اما در مورد کشف استعدادهای جوان؛ آن موقع سیدی نبود که بیاورند تا ببینم؛ باید میرفتم خانهشان تا کارها را از نزدیک ببینم و انتخاب کنم! و آنجا بود که حیرت میکردم. چطور یک جوان با زن و بچه در یک اتاق هم زندگی میکند، هم نقاشی میکشد و آن هم چه کارهایی! الان میتوانم به ضرس قاطع بگویم که 70 درصد نقاشهای معروف و موفق الان از گالری گلستان آمدهاند، اولین نمایشگاهشان پیش من بوده و خیلی باعث افتخارم است. در حال حاضر گالریها خیلی زیاد شدهاند اما بیشتر به فکر فروشاند تا اشاعه هنر، در واقع تجارت میکنند؛ تاجران خوبی هم نیستند. به نظر من شاید فقط 10 گالری داشته باشیم که خوب و درست کار میکنند
و نه بیشتر.
در بخشهایی از کتاب به سختیهای گالریداری اشاره کردید؛ نظرتان درباره تبدیل شدن هنر به یک کالای لوکس در سالهای اخیر چیست؟ این روند به اصل دیده شدن هنر اصیل آسیب زده است؟
اولین سختی گالریداری، جلب اعتماد خریدار است. این کار مهمی است که باید خیلی آن را جدی گرفت. اعتماد، مهمترین چیز است. بگذارید بعضیها اثر هنری را یک کالای لوکس ببینند؛ آرامآرام چشمشان عادت میکند. یک روز یک خانم دکوراتور نزد من آمد و تعداد زیادی کار آبستره برای یک خانه بزرگ انتخاب کرد و گفت:«فردا آقایی میآید و پول میدهد و کارها را میبرد.» گفتم:«اگر خوشش نیامد چی؟» گفت:«من دکوراتورش هستم!» فردا آقا آمد؛ من کارها را روی زمین چیدم. آقا گفت:«من از اینها هیچی نمیفهمم.» گفتم:«میتوانید نخرید.» گفت: «میخرم تا بچههایم به دیدن اثر هنری عادت کنند. ما در خانهمان فقط فرش به دیوار داشتیم.» من اینقدر از حس این آدم خوشم آمد که یکی از کارها را به او هدیه دادم. حالا این آقا یکی از مجموعهدارهای مهم است.
در یادداشتهای مختلف از آشفتگی بازار کتاب و افت کیفی ترجمهها گلایه کردهاید. اگر در وضعیت کنونی بخواهید وضعیت نشر را آسیبشناسی کنید، مهمترین مشکلات این حوزه را چه میدانید؟
مهمترین مشکل، ناشرانی هستند که هر چیزی را چاپ میکنند و بیسوادند. مردم آگاهتر شدهاند و ترجمههای بد را متوجه میشوند. اما چرا به این ناشرین مجوز میدهند؟ این دیگر به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مربوط میشود.
گفتید دنیای هنر آرام پیش میرود و آینده خوبی دارد، اما به این هم اشاره کردید که ۷۰ درصد گالریهای امروز تاجرند و ناشران هم هر چیزی را چاپ میکنند. با این همه آشفتگی در بازار نشر و گالریها، خوشبینی شما به آینده فرهنگ از کجا میآید؟
همیشه هستند کسانی که درست کار میکنند و همانها هستند که میمانند. خوشبینی و امیدواری من از آنها و زحمتی که میکشند میآید. همان 30 درصد کافی است. بیشتر طول میکشد اما در نهایت «میشود».
شما معمولاً در نوشتهها و ترجمههایتان، مدافع سادگی و شیوایی زبان بودهاید. به نظرتان چرا نویسندگان و مترجمان نسل جدید گاهی از این سادگی فاصله میگیرند؟
فکر میکنند اگر کلمات قلمبهسلمبه به کار ببرند، فارسی بهتری ارائه دادهاند. من شخصاً به سبک نویسنده خیلی وسواس دارم که دقیقاً باید سبک نویسنده را درست دربیاورم.
شما آثار ماندگار بسیاری مثل کتاب «زندگی در پیش رو» را به فارسی برگرداندهاید. معیار اصلیتان برای انتخاب یک متن چیست؟
من فقط کتابی را برای ترجمه انتخاب میکنم که خیلی دوستش داشته باشم. نه به جایزه گرفتنش کاری دارم و نه به اینکه کتاب پرفروشی خواهد شد؛ فقط باید خیلی دوستش داشته باشم.
امروز هم کتابی پیدا میشود که مثل گذشته شما را برای ترجمه وسوسه کند؟
همیشه کتابهایی هستند که وسوسهات کنند، اما من مدتی است که فرانسه نرفتهام؛ بنابراین کتابهای جدید را ندیدهام.
در کتاب «حال حیرت»، رد پای تلاش شما برای ساختن هویتی مستقل و دور از سایه نام خانوادگی کاملاً پیداست. چقدر در این زمینه موفق بودهاید؟
من برای از زیر سایه درآمدن کوششی نکردم. خودبهخود به وجود آمد و خیلی زود مردم من را مستقل دانستند. مردم درست متوجه شدند و موفق شدند، نه من!

