تازه‌دامادی که قربانی آرزوهای یک نوجوان شد

بر اساس خاطره‌ای از سرهنگ صالح عبدی‌نژاد، عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم انتظامی و مطالعات اجتماعی

گروه حوادث: مرضیه همایونی/ نزدیک ظهر بود و آفتاب بی‌رمق زمستانی از پشت پنجره خود را تا وسط اتاق رسانده بود. با لیوانی چای در دست کنار پنجره نشسته و به رفت و آمد ارباب رجوع در محوطه حیاط اداره چشم دوخته و غرق در افکارم بودم که صدای سلام یک زن مرا به خود آورد، وقتی برگشتم زنی جوان را در آستانه در اتاق دیدم، مضطرب و آشفته گفت: «جناب سرهنگ، نامزدم شب گذشته از خانه ‌ما در محدوده غرب تهران خارج شد تا به خانه‌اش در محدوده شیان برود. اما دیگر خبری از او ندارم، هر چه با تلفن همراهش تماس می‌گیرم، خاموش است. شهرام، آدمی نبود که بدون اطلاع جایی برود. به مقابل خانه‌اش رفتم اما نه از خودش خبری است و نه از ماشینش. خانواده‌اش هم از او بی‌خبر هستند حالا هم همراه پدرش به اینجا آمده‌ام و درخواست کمک دارم.»
مرد میانسال با تأیید حرف‌های عروسش گفت: «پسرم به ما گفت به خانه نامزدش می‌رود اما هر چه منتظر ماندیم خبری از برگشتش نشد، فکر کردیم آنجاست اما وقتی فهمیدیم از خانه آنها برگشته و به خانه نرسیده نگرانش شدیم. او راننده تاکسی اینترنتی است، نمی‌دانم بین راه چه اتفاقی برایش افتاده است.»
با این اطلاعات بلافاصله مشخصات مرد جوان و شماره پلاک خودروی شهرام را که پژو پارس بود، گرفتم. با هماهنگی مرجع قضایی دستور بررسی دوربین‌ها صادر شد و بازبینی دوربین‌ها نشان می‌داد شهرام در محدوده جنت‌آباد ناپدید شده است. از آنجا که خانه نامزدش در مسیر تردد منطقه جنت‌آباد نبود احتمال دادیم بین راه مسافری به آن مقصد سوار کرده باشد.
 
استعلام شماره پلاک
با این احتمال با مرکز پشتیبانی خودروهای اینترنتی تماس گرفته و استعلام کردم خودرویی با مشخصات خودروی شهرام، در لیست خودروهای شماست. حدسم درست بود و اعلام شد که شب حادثه پسری به نام آرمان، درخواست خودرو داده و شهرام نیز آن را پذیرفته اما مسافر درخواست خودرو را لغو کرده است، به‌طوری‌که تصور می‌شد او سوار خودرو نشده است.
در استعلام هویت آرمان، متوجه شدیم او 17 ساله و اهل یکی از شهرستان‌های غربی کشور است. همزمان به بررسی پلاک خودرو پرداختیم و مشخص شد که خودرو به سمت یکی از شهرهای غربی کشور در حال حرکت است. 
بلافاصله با پلیس شهرستان مورد نظر هماهنگ کرده و از آنها خواستیم خودرو را متوقف کنند. آنها نیز ایست بازرسی گذاشتند و خودروی شهرام را مشاهده می‌کنند، اما راننده خودرو با دیدن مأموران خودرو را رها کرده و فرار می‌کند.
طبق اظهارات مأموران، سرنشینان خودرو دو پسر جوان بودند اما چهره‌های آنها را به‌خوبی ندیده بودند. محلی که خودرو رها شده بود، در نزدیکی شهرستان محل زندگی آرمان بود. به مأموران گفتم بی‌شک یکی از سرنشینان خودرو آرمان است و احتمالاً به خانه پدری‌اش می‌رود و در آنجا پناه می‌گیرد، به آنجا بروید.
پیشنهاد شوم
مأموران هم راهی محل شده و خانه پدری آرمان را زیر نظر گرفتند و زمانی که آنها قصد ورود به خانه را داشتند، دستگیر شدند.
به آنها گفتم همانجا از دو پسر تحقیق کنند تا مشخص شود چه سرنوشتی برای شهرام رقم خورده است. ساعت 8 شب بود که مأموران پلیس آگاهی شهرستان مورد نظر مقابل آرمان قرار گرفته و از او در رابطه با شهرام سؤال کردند.
آرمان ابتدا منکر ماجرا شد اما در برابر مدارکی که در دست داشتیم، اعتراف کرد و گفت: «همیشه حسرت پولدار شدن داشتم، پوشیدن کفش و لباس گرانقیمت و مارک و خرید هر آنچه دلم می‌خواست آرزوی بزرگ من بود. چندی قبل با یکی از بچه‌محل‌هایم مشغول صحبت بودم و از آرزوهایم می‌گفتم که او گفت اگر بتوانی ماشین سرقت کنی و برایم بیاوری به ازای هر ماشین چند میلیون تومان به تو می‌دهم و خیلی راحت پولدار می‌شوی و به آرزوهایت می‌رسی. من هم وسوسه شدم و به همراه یکی از دوستانم راهی تهران شدیم. ماشینی را اینترنتی کرایه کردیم و من در صندلی عقب نشستم و دوستم در صندلی جلو، وقتی راننده شروع به حرکت کرد و وارد یکی از خیابان‌های خلوت جنت‌آباد شد از عقب دستمالی دور گردن راننده انداختم و آنقدر فشار دادم که تقریباً نیمه‌جان شد. با همدستی دوستم دست‌ها و پاهایش را بستیم و او را به صندوق خودرو انتقال دادیم. بعد از آن به سمت منطقه کوهسار حرکت کردیم و او را به یکی از درخت‌های آن منطقه بستیم، بعد هم خودرواش را سرقت کرده و شبانه به سمت زادگاهمان به راه افتادیم تا خودروی سرقتی را تحویل دهیم و پولم را بگیرم، البته برای اینکه رد گم کنیم بعد از سوار شدن به خودرو سفر را لغو کردیم تا کسی نتواند ردمان را بزند.»
با اطلاعاتی که پسر نوجوان در اختیارمان قرار داد، با یک تیم 10 نفره راهی منطقه کوهسار شدیم. شب بشدت سردی بود برای پیدا کردن او وجب به وجب آن منطقه را جست‌وجو کردیم. از تپه‌ها بالا می‌رفتیم و به خاطر یخ‌زدگی زمین بارها از بالای تپه‌ها به زمین افتادیم. با چراغ قوه، لابه‌لای تمام درخت‌های منطقه را بررسی کردیم اما هیچ اثری از شهرام نبود. امیدوار بودیم که بتوانیم شهرام را زنده پیدا کنیم، اما هیچ ردی از او به دست نیاوردیم.
 
مردی در میان درختان
تا ساعت دو بامداد تمام آن محل را جست‌وجو کردیم اما نتوانستیم شهرام را پیدا کنیم، درنهایت با پلیس شهرستان مورد نظر تماس گرفتم و گفتم اثری از شهرام نیست، به نظر می‌رسد متهم واقعیت را نگفته است.
آرمان که کتمان حقیقت را بی‌فایده می‌دید، این بار نشانی محل جدیدی را اعلام کرد و گفت: «در منطقه کوهسار یک رستوران خانوادگی قرار دارد، جاده‌ای از کنار رستوران می‌گذرد و به طرف بالا می‌رود. آنجا سه باغ است که در یکی از باغ‌ها باز است ما شهرام را آنجا به درخت بستیم.»
از همانجا راهی آدرس جدید شدیم، سر بالایی و شیب زیادی بود و با اینکه هوا واقعاً سرد بود، اما من که با سرعت در حال حرکت بودم تا هر چه سریع‌تر خود را به باغ برسانم، خیس عرق شده بودم.
در میان راه، سرایدار یکی از باغ‌ها به من مشکوک شده بود، وقتی به او گفتم پلیس هستم و دنبال باغی می‌گردم که درش باز است نشانی را داد و درنهایت به باغ رسیدم. وقتی داخل باغ رفتم در لابه‌لای درخت‌ها، از دور پسر جوان را دیدم که دست و پا بسته به یک درخت زنجیر شده و روی پاهایش نشسته بود.
با دیدنش خوشحال شدم و از دور صدایش کردم: شهرام، شهرام. اما او جواب نمی‌داد هر چه بیشتر به او نزدیک می‌شدم بیشتر امیدم را از دست می‌دادم. وقتی نزدیکش رسیدم متوجه شدم شهرام مرده است. آنها گردن و دهان شهرام را هم بسته بودند و همین مسأله باعث شده بود پسر جوان بعد از ساعاتی خفه شود و جانش را از دست بدهد.
باورم نمی‌شد که به خاطر آرزوهای پیش‌پا‌افتاده یک نوجوان، مرد جوانی که در تلاش برای پیدا کردن نان حلال و تشکیل خانواده و ازدواج بود به این شکل هولناک جانش را از دست داده باشد. در نهایت عاملان قتل به تهران منتقل شده و بعد از بازسازی صحنه و تکمیل تحقیقات به زندان منتقل شدند.
صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • بین الملل
  • اقتصادی
  • علم و فناوری
  • اندیشه
  • حوادث
  • اجتماعی
  • صفحه آخر
  • کتاب
  • خودرو
  • ایران زمین
  • ورزشی
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و چهل
 - شماره نه هزار و صد و چهل - ۱۳ مهر ۱۴۰۵