ژیژک از اهمیت فلسفه برای جهان آینده میگوید
بازگشت قدرتمند فیلسوفان
جهان عوض شده، اما پرسشهای ما هنوز قدیمی است
جهان در حال تغییر است و بسیاری از مفاهیمی که با آنها زندگی و سیاست معاصر را توضیح میدادیم، دیگر به سادگی گذشته کار نمیکنند. اسلاوی ژیژک، فیلسوف اسلوونیایی، در گفتوگویی که با مجموعه فلسفی HowTheLightGetsIn وابسته به مؤسسه بریتانیایی Institute of Art and Ideas (IAI) داشته است، به همین بحران مفهومی میپردازد و به این پرسش محوری پاسخ میدهد که «آیا فلسفه میتواند با پرسشهای قدیمی به سراغ جهان تازه برود؟» او به صراحت میگوید در جهانی که نظمهای سیاسی و اقتصادی قدیم در حال فروریختن هستند و فناوری و بحرانهای تازه، مفاهیم سنتی ما از آزادی، اخلاق و حقیقت را به چالش کشیدهاند، به فیلسوفان بیش از گذشته نیاز پیدا کردهایم؛ نه برای اینکه نسخه گذار از بحران را برای ما بیابند ؛ برای اینکه ما را وادار کنند به پرسشهای درست و متناسب با زمانهمان بیندیشیم.
اعظم فردوست
گروه اندیشه
فلسفه همیشه اندکی دیر میرسد
ژیژک در مصاحبه با مجموعه فلسفی HowTheLightGetsIn بحثش را با دیدگاه هگل درباره فلسفه آغاز میکند: «فلسفه قرار نیست آینده را پیشگویی کند؛ وظیفهاش فهم منطق درونی زمانهای است که در آن زندگی میکنیم. به همین دلیل، فلسفه همیشه اندکی دیر میرسد؛ زمانی که یک دوره به اندازهای از بلوغ یا بحران رسیده که میتوان تناقضهای آن را بهتر دید.» از این رو، ژیژک به اهمیت اندیشه هگل برای جهان امروز اشاره میکند و هشدار میدهد: «در دورههایی که همهچیز ظاهراً رو به پیشرفت است، بیش از همیشه باید امکان شکست و فروپاشی را جدی گرفت.»
وقتی جهان قدیم فرو میریزد، فلسفه ضروریتر میشود
برای ژیژک، یکی از مهمترین درسهای هگل این است که تاریخ برخلاف روایتهای ساده پیشرفت، الزاماً به سمت وضعیت بهتر حرکت نمیکند. او در تقابل میان هگل و مارکس، به این تفاوت اشاره میکند که مارکس و انگلس در عین پرهیز از جبرگرایی، به برخی گرایشهای عینی در تاریخ و امکان حرکت به سوی سوسیالیسم باور داشتند؛ در حالی که هگل نسبت به سرانجام پروژههای بزرگ انسانی بدبینتر بود. انقلاب فرانسه و سپس تجربه قرن بیستم، از نظر ژیژک، نشان میدهند که دورههای مملو از وعدههای آزادی و پیشرفت، بیشتر میتوانند به جنگ، بحران و فاجعه ختم شوند.
او البته از این بحث نتیجه نمیگیرد که باید دست از عمل کشید. برعکس، آموزه هگل برای ژیژک این است که شکست یک پروژه الزاماً به معنای کنار گذاشتن آن نیست؛ شاید باید دوباره و در سطحی دیگر تلاش کرد. همینجاست که بدبینی هگلی میتواند به جای ناامیدی، نوعی واقعبینی سیاسی ایجاد کند: «آینده تضمینشده نیست و هیچ نظمی از پیش مصون از تناقض و بحران نیست.»
اما مسأله فقط بحرانهای سیاسی و تاریخی نیست. ژیژک معتقد است خود سرمایهداری نیز در حال عبور از شکل آشنای خود است. او با اشاره به ایدههایی مانند «نئوفئودالیسم» و «اقتدارگرایی شرکتی» میگوید، چهرههایی مانند ایلان ماسک و
بیل گیتس دیگر بهسادگی در قالب الگوی کلاسیک «سرمایهدار لیبرال» قابل توضیح نیستند. به تعبیر او، «چیز جدیدی در حال ظهور است» و مشکل اینجاست که هنوز دقیقاً نمیدانیم با چه چیزی روبهرو هستیم.
هنوز نمیدانیم
جهان تازه چگونه کار میکند
این ناتوانی در فهم جهان جدید، از نگاه ژیژک فقط یک سردرگمی سیاسی نیست؛ بلکه یک بحران مفهومی است. ساختارهای قدرت و فناوری تغییر کردهاند، اما ما هنوز در بسیاری از موارد با همان واژگان و مفاهیمی به آنها مینگریم که برای جهان دیگری ساخته شده بودند. نتیجه آن است که گاه تصور میکنیم مسأله را میشناسیم، در حالی که فقط نامهای قدیمی را بر پدیدههای جدید گذاشتهایم.
در چنین شرایطی، حتی مرز میان پرسشهای روزمره و پرسشهای فلسفی هم کمرنگ میشود. ژیژک نمونه همهگیری کرونا را مطرح میکند: بحث بر سر ماسک، فاصلهگذاری اجتماعی و حدود مداخله در زندگی فردی، در سطحی عمیقتر به پرسشهایی درباره آزادی و کرامت انسانی مربوط میشد. بحرانهای جدید، پرسشهایی را دوباره به زندگی روزمره برمیگردانند که شاید تصور میکردیم پاسخ آنها از مدتها پیش روشن شده است.
از نظر ژیژک، این همان نقطهای است که فلسفه دوباره به میدان بازمیگردد. دستکاریهای دیجیتال، علوم مغزی و فناوریهای تازه، پرسشهایی درباره اختیار و عاملیت انسان را از کتابهای فلسفه به متن زندگی روزانه آوردهاند.
ژیژک در عین حال به یک محدودیت مهم هم اشاره میکند: فلسفه نباید برای نجات خود، به تولید پاسخهای کلی و قطعی پناه ببرد.
او حتی از بخشی از جریانهای فلسفی معاصر انتقاد میکند که مسائل بزرگ هستیشناختی را کنار گذاشتهاند و همهچیز را به افق تاریخی و زبانی انسان محدود کردهاند. از نظر او، فلسفه زمانی دوباره زنده میشود که بتواند از این محدودیت عبور کند و بار دیگر پرسشهای بزرگ درباره واقعیت، حقیقت، اخلاق و آزادی را جدی بگیرد.
بــــرش
کار فلسفه یافتن پرسشهای درست است
مهمترین ادعای ژیژک در این مصاحبه این است که فیلسوف قرار نیست برای جهان نسخه بپیچد. او میگوید از فیلسوفان انتظار «راهحل» ندارد؛ مسأله اصلی این است که وقتی با پدیدههای جدید مواجه میشویم، اغلب با همان اصطلاحات و مفاهیم قدیمی به سراغشان میرویم. در صورتی که وظیفه فیلسوفان این است که ما را متوجه این خطای اولیه و دستکم وادارمان کنند درباره چگونگی مواجهه با مسائل دوباره بیندیشیم. بنابراین مشکل همیشه فقدان پاسخ نیست؛ گاهی مشکل، سؤالی است که از ابتدا اشتباه طرح شده است. ژیژک آینده فلسفه را دقیقاً در همین نقطه میبیند: «جهانی تازه در حال شکلگیری است، اما هنوز زبان کافی برای فهم آن نداریم.»

