انسان آینده در فردای رسانه
تأملی بر سیاستگذاری رسانهای با نگاهی به کتاب بازیکن شماره ۲ آماده
هومن قاپچی
دکتری مدیریت رسانه دانشگاه تهران
گاه در خلال کلاسها و کارگاهها و گاه در پنلهای خبرگی محیطهای اندیشهورزی چون خانه اندیشهورزان، معاونت علمی ریاستجمهوری، مرکز پژوهشهای مجلس، شورای سیاستگذاری صداوسیما، پژوهشکده سیاستگذاری شریف، اندیشکده برند ملی ایران، اندیشکده ایران آینده و مرکز ملی فضای مجازی، هنگامی که سخن از آیندهپژوهی رسانه به میان میآید، با پرسشی مستقیم مواجه شدهام؛ پرسشی که هر بار مرا به تأملی عمیقتر درباره آینده وامیدارد: آینده رسانه چه خواهد شد؟
پرسش سادهای به نظر میرسد؛ اما هرچه بیشتر به آن فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که شاید صورت مسأله را اشتباه پرسیدهایم. شاید مسأله فقط این نباشد که آینده رسانه چه خواهد شد. شاید باید یک قدم عقبتر برویم و بپرسیم: انسان آینده، در جهانی که رسانه دیگر فقط یک ابزار نیست، چه خواهد شد؟
این پرسش برای من تازه نیست. سالهاست هرگاه از آینده رسانه، فناوریهای نوین، واقعیت تعمیمیافته، فراجهان و دگرگونی تجربه انسان سخن میگویم، تصویری سینمایی در ذهنم زنده میشود؛ تصویری از جهانی که در آن انسان دیگر صرفاً مقابل رسانه نمینشیند، بلکه وارد آن میشود. چند سال پیش، وقتی «بازیکن شماره ۱ آماده» را دیدم، آن را فقط فیلمی درباره بازی و فناوری ندیدم. برای من، فیلم متنی درباره آینده رسانه بود؛ درباره جهانی که در آن مرز میان واقعیت و جهان ساختهشده، میان هویت واقعی و هویت مجازی، میان بازی و زندگی و میان آزادی و وابستگی، آرامآرام محو میشود. آن زمان درباره نشانههای پنهان فیلم نوشتم؛ درباره جهانی که در آن انسان برای گریز از واقعیت، جهانی تازه ساخته است؛ جهانی رنگارنگ، بیمرز و ظاهراً آزاد؛ جهانی که در آن هرکس میتواند هر هویتی را که میخواهد انتخاب کند. اما درست همانجا، پرسشی تاریکتر پنهان شده بود: اگر انسان بتواند جهانی بسازد که از جهان واقعی جذابتر باشد، آیا هنوز به جهان واقعی بازخواهد گشت؟
امروز، هنگام خواندن کتاب «بازیکن شماره ۲ آماده»، احساس میکنم این پرسش دیگر فقط یک پرسش سینمایی یا داستانی نیست. آرامآرام دارد به پرسش زندگی ما تبدیل میشود.
از یک اتاق کوچک تا جهانی بیانتها
یکی از تصاویر ماندگار «بازیکن شماره ۱ آماده»، تضاد میان جهان واقعی و جهان مجازی است. از یک سو، جهانی خشن، محدود، فرسوده و خاکستری؛ و از سوی دیگر، جهانی که در آن تقریباً هیچ محدودیتی وجود ندارد. میتوانی هرکس باشی. هرجا بخواهی بروی. هر چیزی را تجربه کنی. هر هویتی را امتحان کنی. و همینجا است که فناوری، از یک ابزار به چیزی بزرگتر تبدیل میشود. در ابتدا، اینترنت ابزاری برای ارتباط بود. رسانههای اجتماعی، ابزارهایی برای ارتباط با دیگران بودند. بازیهای رایانهای، سرگرمی بودند. تلفن همراه، وسیلهای برای تماس بود. اما امروز هرکدام از اینها بخشی از محیط زندگی ما شدهاند. فناوری دیگر فقط در دست ما نیست؛ در اطراف ماست. شاید مرحله بعدی این باشد که دیگر حتی «اطراف ما» هم نباشد. در ادراک ما باشد. در تجربه ما باشد. در حافظه ما باشد. در تصمیمهای ما باشد. در رابطه ما با جهان باشد. اینجاست که واقعیت تعمیمیافته و فناوریهای نوین رسانهای اهمیت پیدا میکنند. مسأله دیگر فقط این نیست که چه چیزی روی صفحه نمایش دیده میشود؛ مسأله این است که چه چیزی وارد تجربه زیسته انسان میشود. رسانهای که زمانی پیامی را از فرستندهای به گیرندهای منتقل میکرد، اکنون میتواند محیطی بسازد که انسان درون آن زندگی، کار، خرید، آموزش، تفریح و ارتباط برقرار کند. بنابراین مدیریت رسانه نیز ناگزیر باید تغییر کند. دیگر فقط با مدیریت محتوا مواجه نیستیم. با مدیریت تجربه مواجهیم. با طراحی زیستبوم مواجهیم. با انسانی مواجهیم که دیگر صرفاً «مخاطب» نیست. او بخشی از صحنه است.
قهرمان پنهان آینده
در تمام این سالها، هنگام صحبت از آینده فناوری، معمولاً درباره خود فناوریها حرف زدهایم. هوش مصنوعی. روباتها. واقعیت تعمیمیافته. فراجهان. رابطهای مغز و رایانه. رایانش کوانتومی. اما در بسیاری از این روایتها، یک شخصیت آرام و کمحرف گوشه قاب نشسته است؛ شخصیتی که گاهی آنقدر بدیهی فرض میشود که اصلاً دیده نمیشود: مخاطب. شاید بزرگترین تغییر آینده، دقیقاً برای همین شخصیت اتفاق بیفتد. مخاطب آینده دیگر فقط تماشاگر نیست. فقط مصرفکننده نیست. حتی صرفاً تولیدکننده هم نیست. او وارد صحنه میشود. انتخاب میکند. تغییر میدهد. روایت را میپذیرد یا پس میزند. از یک جهان به جهان دیگر میرود. هویتهای مختلف را تجربه میکند. و گاهی خودش بخشی از رسانه میشود. اینجاست که مفهوم «مخاطب خاکستری» اهمیت پیدا میکند.
انسانی که نمیخواهد وابسته باشد
رسانهها سالهاست دوست داشتهاند مخاطب را در دستههای روشن قرار دهند. مخاطب جوان، مخاطب سنتی، مخاطب مدرن، مخاطب وفادار، مخاطب مخالف، مخاطب داخلی، مخاطب خارجی و... اما انسان آینده بهسادگی در این جعبهها قرار نمیگیرد. ممکن است صبح یک مستند علمی ببیند، ظهر یک محتوای سرگرمی، عصر با یک روایت سیاسی مواجه شود و شب وارد یک جهان مجازی شود و در آنجا هویتی کاملاً متفاوت را تجربه کند. ممکن است بخشی از یک روایت را بپذیرد و بخش دیگری را رد کند. ممکن است امروز طرفدار یک برند باشد و فردا از همان برند انتقاد کند. ممکن است یک روز تولیدکننده محتوا باشد و روز دیگر مصرفکننده. ممکن است در یک موضوع بسیار سنتی فکر کند و در موضوعی دیگر کاملاً نوگرا باشد. این انسان را نمیتوان با دوگانههای ساده توضیح داد. او خاکستری است. اما خاکستری بودن به معنای بیهویتی، بیتصمیمی یا بیتفاوتی نیست. برعکس. مخاطب خاکستری، مخاطبی است که نمیخواهد وابسته باشد. نه میخواهد تمام حقیقت را از یک رسانه دریافت کند، نه حاضر است تمام تجربه خود را به یک پلتفرم بسپارد. میخواهد ببیند، بشنود، مقایسه کند، تجربه کند، انتخاب کند و حتی مخالفت کند. به همین دلیل، مخاطب خاکستری را نباید صرفاً مسألهای برای مدیریت یا کنترل دانست. او نشانهای از پیچیدهتر شدن انسان رسانهای است و شاید مهمتر از آن، واحد انسانی ایران آینده
باشد.
آن حرف «C» که نباید فراموش کنیم
در میان بحثهای مربوط به فناوریهای نوظهور، گاهی از منظومهای با عنوان QNBIC سخن گفته میشود؛ مجموعهای از فناوریهای کوانتومی، نانو، زیستی، اطلاعاتی و شناختی. اما برای من، حرف آخر این ترکیب اهمیت ویژهای دارد: C؛ شناخت.
زیرا در نهایت، فناوری هرچقدر هم پیشرفته شود، دوباره به انسان بازمیگردد. به ادراک، به توجه، به حافظه، به هیجان، به تصمیم، به انتخاب، به هویت. شاید بزرگترین میدان رقابت آینده نه روی صفحه نمایش، بلکه در ذهن انسان باشد، جایی که واقعیت معنا پیدا میکند. جایی که روایت پذیرفته یا رد میشود. جایی که توجه جابهجا میشود. جایی که تصمیم شکل میگیرد و درست به همین دلیل است که در آیندهپژوهی رسانه، نمیتوان فناوری را بدون شناخت مطالعه کرد. ممکن است فناوری بتواند جهان تازهای بسازد، اما این شناخت انسان است که تعیین میکند آن جهان برای او چه معنایی داشته باشد.
از سواد رسانهای تا پادشکنندگی شناختی
سالها به مخاطب گفتهایم «سواد رسانهای» داشته باش، منبع را بررسی کن، خبر جعلی را تشخیص بده، تصویر را بدون بررسی باور نکن، اما مسأله آینده پیچیدهتر از اینها خواهد بود. شاید با یک خبر جعلی ساده مواجه نباشیم که فقط باید بپرسیم: «واقعی است یا جعلی؟» ممکن است با جهانی مواجه شویم که بخشی از آن واقعی، بخشی شبیهسازیشده و بخشی توسط ماشین تولید شده باشد. در چنین جهانی، سواد رسانهای ضروری است، اما کافی نیست. انسان آینده به «سواد شناختی» نیاز دارد و حتی فراتر از آن، به چیزی که میتوان از آن با عنوان «پادشکنندگی شناختی» یاد کرد. یعنی توانایی مواجهه با تضاد، ابهام، تنوع، شوک و حجم بالای اطلاعات، بدون آنکه قدرت تشخیص و انتخاب انسان فرو بریزد. «پادشکنندگی شناختی» به معنای قرار گرفتن دائمی در معرض هر چیزی نیست. همچنین به معنای بستن پنجرهها و حذف جهانهای متفاوت نیز نیست. مسأله، ایجاد تعادل میان مواجهه و انتخاب است. انسان باید بتواند جهانهای مختلف را ببیند و در عین حال بداند کدام جهان را میخواهد انتخاب کند. اینجاست که آزادی انتخاب، از یک شعار به یک «ظرفیت شناختی» تبدیل میشود.
فرمول انسان آینده
اگر بخواهم تمام این بحث را در یک مدل مفهومی خلاصه کنم، پیشنهاد من این است:
انسان آینده = مخاطب خاکستری × سواد شناختی × اختیار انتخاب × زیستبوم رسانهای متکثر
این یک جمع ساده نیست؛ یک ضرب است. زیرا اگر اختیار انتخاب نباشد، سواد شناختی هم ممکن است به انباشت اطلاعات تبدیل شود. اگر سواد شناختی وجود نداشته باشد، تکثر رسانهای میتواند به آشفتگی شناختی منجر شود. اگر تکثر از بین برود، مخاطب خاکستری دوباره به مخاطبی وابسته تبدیل میشود و اگر انسان امکان انتخاب نداشته باشد، فناوری میتواند بهجای افزایش ظرفیت او، دامنه انتخابش را محدود کند؛ حتی اگر در ظاهر گزینههای بیشتری پیش روی او گذاشته باشد. پس مسأله ایران آینده فقط این نیست که چه فناوریهایی خواهیم داشت. مسأله این است که چه انسانی قرار است در کنار این فناوریها زندگی کند.
حرکت از «ساختن مخاطب»
به «فهمیدن مخاطب»
یکی از خطاهای قدیمی مدیریت رسانه این است که رسانهها معمولاً فقط صدایی را میشنوند که دوست دارند بشنوند. وقتی مخاطب تعریف میکند، میگوییم داده است. وقتی تشویق میکند، میگوییم سرمایه اجتماعی است، اما وقتی اعتراض میکند چه؟ وقتی عصبانی است؟ وقتی ناسزا میگوید؟ باز هم داده است. نه به این معنا که ناسزا را تأیید کنیم؛ بلکه به این معنا که باید بفهمیم پشت آن چه چیزی قرار گرفته است. چه تجربهای؟ چه انتظاری؟ چه شکافی؟ چه بیاعتمادیای؟ چه نیازی؟ مخاطب آینده را نمیتوان با حذف صدای او مدیریت کرد. باید او را فهمید. به همین دلیل، یکی از تغییرات مهم در مدیریت رسانه آینده، حرکت از «ساختن مخاطب» به «فهمیدن مخاطب» خواهد بود. ما مخاطب را نمیسازیم. میتوانیم بر او اثر بگذاریم، میتوانیم تجربه رسانهای او را طراحی کنیم، میتوانیم مسیرهایی برای انتخاب پیش روی او بگذاریم، اما نمیتوانیم ذهن او را در یک مسیر واحد کانالیزه کنیم.
جامعه یک مسیر ندارد، انسانها یک سلیقه ندارند و رسانه هم نباید یک نسخه واحد برای همه داشته باشد. شاید مدیریت رسانه آینده بیشتر از آنکه شبیه کشیدن یک خط مستقیم باشد، شبیه طراحی شبکهای از مسیرها باشد. ریلهایی که جهت کلی را مشخص میکنند، اما همه قطارها مجبور نیستند با سرعت و مقصد یکسان حرکت کنند. قواعد لازماند؛ کنترل جزئی همهچیز نه. اصول لازماند؛ یکشکلسازی نه. سیاست رسانهای لازم است؛ اما رسانه را نمیتوان با مدیریت جزءبهجزء زنده نگه داشت. زیستبوم رسانهای سالم، زیستبومی است که در آن تفاوت وجود دارد. چون انسان واقعی، خاکستری است و شاید بزرگترین اشتباه مدیریت رسانه این باشد که تلاش کند جامعه را شبیه رسانه کند، در حالی که رسانه باید تلاش کند جامعه را بفهمد.
ایران فقط مصرفکننده آینده نباشد
اگر فناوری آینده فقط از بیرون وارد شود، اگر جهانهای رسانهای آینده را دیگران طراحی کنند، اگر روایتهای آینده را دیگران بسازند و ما فقط مصرفکننده آنها باشیم، حتی پیشرفتهترین فناوریها هم الزاماً به معنای ساختن آینده خودمان نخواهد بود. ایران فقط یک بازار بالقوه برای فناوریهای آینده نیست؛ ایران یک ذخیره عظیم روایی و فرهنگی است؛ حافظ، سعدی، مولانا، شاهنامه، اسطورهها، تاریخ، معماری، موسیقی، هنر و تجربه زیسته چندین نسل. اگر اینها فقط در کتابها بمانند، سرمایه فرهنگیاند، اما اگر بتوانیم آنها را به تجربههای رسانهای جدید تبدیل کنیم، میتوانند به سرمایه رسانهای آینده تبدیل شوند.
شاید یکی از فرصتهای بزرگ ایران همین باشد: اینکه بهجای آنکه فقط جهانهای ساختهشده دیگران را مصرف کند، بتواند جهانهای روایی خود را بسازد. جهانهایی که ریشه در فرهنگ و تاریخ این سرزمین دارند، اما زبانشان برای انسان امروز و فردا قابل فهم است. جهان آینده فقط به فناوریهای بهتر نیاز ندارد به روایتهای بهتر برای زندگی در آن جهان نیز نیاز دارد.
یک آزمایشگاه فکری
به همین دلیل است که کتاب «بازیکن شماره ۲ آماده» برای من صرفاً ادامه یک داستان نیست. اگر «بازیکن شماره ۱ آماده» ما را وارد جهانی کرد که در آن انسان برای گریز از واقعیت، واقعیتی تازه ساخته بود، کتاب دوم فرصتی است برای یک قدم جلوتر رفتن و پرسیدن: اگر فناوری قدرتمندتر شود، آیا انسان هم قدرتمندتر میشود؟ اگر جهانهای بیشتری در اختیار ما قرار بگیرند، آیا انتخابهای بیشتری خواهیم داشت؟ یا فقط گزینههای بیشتری برای انتخاب به ما نمایش داده خواهد شد؟ اگر آواتارهای بیشتری داشته باشیم، آیا خودمان را بهتر خواهیم شناخت؟ یا پیدا کردن «خود واقعی» دشوارتر خواهد شد؟ به همین دلیل، «بازیکن شماره ۲ آماده» را فقط بهعنوان ادامه ماجرا نخوانیم. آن را مثل یک آزمایشگاه فکری بخوانیم. آزمایشگاهی برای فکر کردن به جهانی که شاید فاصله چندانی با آن نداشته باشیم.
سیاستگذاری مبتنی بر تابآوری
حالا به سیاستگذاری میرسیم. اگر جهان رسانهای آینده متکثرتر، پیچیدهتر و پیشبینیناپذیرتر خواهد شد، پاسخ ما نمیتواند این باشد که همه درها را ببندیم تا مبادا چیزی وارد شود. همانطور که برای عبور از یک شهر ناهموار، لازم نیست تمام خیابانها را فرش کنیم؛ گاهی کافی است کفش مناسب به پای افراد بپوشانیم.
این شاید یکی از مهمترین تغییرات نگرش ما به سیاستگذاری رسانهای باشد. قرار نیست برای ساختن جامعهای مقاوم، تمام محیط را از هر محرک نامطلوب پاک کنیم. قرار نیست انسان را از مواجهه با تفاوت، تضاد، روایتهای رقیب و حتی برخی شوکهای اطلاعاتی دور نگه داریم. باید بخشی از این ظرفیت را در خود انسان ایجاد کنیم. اینجاست که مفاهیمی مانند «واکسیناسیون شناختی»، «مانورهای شناختی» و «پادشکنندگی شناختی» اهمیت پیدا میکنند. «واکسیناسیون شناختی» را میتوان نوعی آمادهسازی پیشینی دانست؛ مواجهه کنترلشده و علمی با برخی الگوهای خطا، فریب، اقناع یا دستکاری، پیش از آنکه فرد در شرایط واقعی و پرشدت با آنها مواجه شود. «مانور شناختی» نیز میتواند تمرینی برای همین آمادگی باشد. همانطور که پیش از وقوع بحران، سناریو میسازیم، تمرین میکنیم و واکنش خود را میآزماییم، در حوزه شناخت نیز میتوان ظرفیت تشخیص، تردید، ارزیابی و تصمیمگیری را تمرین کرد. این نگاه، تفاوت مهمی با سیاستگذاری مبتنی بر حذف دارد. در سیاستگذاری مبتنی بر حذف، تلاش میکنیم جهان را برای انسان امنتر کنیم. در سیاستگذاری مبتنی بر تابآوری و پادشکنندگی شناختی، تلاش میکنیم انسان را برای جهان پیچیدهتر آماده کنیم.
این دو رویکرد البته جایگزین یکدیگر نیستند. همچنان به تنظیمگری، حفاظت از حریم خصوصی، استانداردگذاری و مداخله در شرایط پرخطر نیاز داریم. اما اگر همه بار حفاظت را بر دوش محیط بگذاریم، با تغییر محیط، تمام سازوکار دفاعی ما نیز فرو میریزد. انسان آینده باید بتواند حتی وقتی زمین زیر پایش تغییر میکند، تعادل خود را حفظ کند. پس شاید یکی از وظایف مهم سیاستگذاری رسانه در ایران آینده این نباشد که برای شهروند، جهانی کاملاً بیخطر بسازد؛ بلکه این باشد که شهروندی بسازد که بتواند در جهانی پیچیده، متکثر و گاه پرخطر، آگاهانه انتخاب کند. به زبان سادهتر: بهجای فرش کردن تمام دنیا، کفش پوشیدن را یاد بگیریم. شاید این یکی از مهمترین معناهای «مخاطب خاکستری» باشد. او مخاطبی نیست که همهچیز را بپذیرد. مخاطبی هم نیست که از همهچیز بترسد. او انسانی است که میتواند وارد جهانهای مختلف شود، آنها را ببیند، تجربه کند، مقایسه کند و در نهایت، انتخاب کند.
ایران آینده؛ فناوری یا انسان؟
در نهایت، آینده ایران را نمیتوان فقط با فهرست کردن فناوریهای آینده توضیح داد. هوش مصنوعی مهم است، واقعیت تعمیمیافته مهم است، فراجهان مهم است. رابطهای مغز و رایانه مهماند، رایانش کوانتومی مهم است، اما هیچکدام بهتنهایی آینده را نمیسازند. فناوری، آینده را میسازد؛ رسانه آن را به تجربه تبدیل میکند؛ اما انسان تعیین میکند در آن آینده چه کسی باشد. اینجاست که «مخاطب خاکستری» برای من دیگر فقط یک اصطلاح در مدیریت رسانه نیست. مخاطب خاکستری، تصویری از انسان آینده است؛ انسانی که نمیخواهد وابسته باشد. میخواهد ببیند. بشنود. مقایسه کند. تجربه کند. انتخاب کند. تردید کند. حتی مخالفت کند. اما در نهایت، تصمیم خودش را بگیرد. شاید آینده ایران نه با پرسش «چه فناوریای خواهیم داشت؟»، بلکه با پرسشی بنیادیتر آغاز شود: چه انسانی میخواهیم در کنار فناوریهای آینده زندگی کند؟
و شاید پاسخ من این باشد: انسانی که رسانه را میشناسد، اما اسیر آن نیست. فناوری را به کار میگیرد، اما هویتش را به آن واگذار نمیکند. جهانهای مختلف را میبیند، اما در آنها گم نمیشود. اطلاعات بیشتری دارد، اما فقط به دلیل اطلاعات بیشتر، تصمیمهای بهتری نمیگیرد؛ بلکه میداند چگونه فکر کند و میتواند در میان صداهای متضاد، روایتهای متفاوت و جهانهای گوناگون، همچنان حق انتخاب خود را حفظ کند. این شاید معنای واقعی انسان آینده باشد و شاید ساختن ایران آینده، پیش از آنکه ساختن فناوریهای آینده باشد، ساختن انسانی باشد که بتواند در هزارتوی آیندههای نااندیشیده زندگی کند.

