مأموریت علوماجتماعی ایران در شرایط بحران
فهمپذیر کردن مسائل و جستوجوی راه خروج
دکتر حسین سراجزاده
جامعهشناس و استاد دانشگاه خوارزمی
در جامعهای که مشکلات از یک رخداد مقطعی فراتر میرود و به مجموعهای از مسائل مزمن و درهمتنیده تبدیل میشود، بررسی این موضوع اهمیت پیدا میکند که آیا علوماجتماعی نیز در این شرایط دچار بحران میشود یا میتواند همچنان ظرفیت خود را برای فهم جامعه، تبیین مسائل و یافتن امکانهای تغییر حفظ کند. در این گفتار بر این نکته تأکید گذاشته میشود که بحران جامعه الزاماً به معنای بحران علوماجتماعی نیست؛ بلکه زمانه بحران، بیش از همیشه، به دانشی نیاز دارد که بتواند وضعیت را فهمپذیر و امکانهای عبور از آن را آشکار کند.
«بحرانی بودن جامعه» مفهومی اجتماعی و تا حدی برساخته است؛ به این معنا که بحران صرفاً مجموعهای از واقعیتهای عینی نیست، بلکه ادراک گروههای مختلف اجتماعی از وضعیت نیز در شکلگیری تصور بحران نقش دارد. با این حال، هنگامی که هم شاخصهای عینی و هم نوعی اجماع در میان صاحبنظران درباره وجود مسائل مزمن و حلنشده شکل گرفته باشد، میتوان از قرار داشتن جامعه در یک وضعیت بحرانی سخن گفت.
بحران وضعیتی است که در آن مسائل مزمن و پیچیده را دیگر نمیتوان با سازوکارها و ترتیبات معمول مدیریت یا حل کرد و برای عبور از آنها به تغییر در رویکردها و ترتیبات اجتماعی و سیاسی نیاز است. برای مثال، حل مسألهای مانند تورم ممکن است دیگر صرفاً با راهحلهای متعارف اقتصادی ممکن نباشد و به تغییراتی در ساختارها و نحوه اداره جامعه نیاز
داشته باشد.
دانشی برای فهم وضعیت و تغییر آن
علوماجتماعی در وضعیت بحران چه کارکرد و مسئولیتی دارد؟ تاریخ علوماجتماعی نشان میدهد که این علوم در مواجهه با مسائل و بحرانهای اجتماعی شکل
گرفتهاند.
دورکیم مسأله بحران اخلاقی جامعه مدرن را در مرکز اندیشه خود قرار داد؛ مارکس نظریه اجتماعی خود را در مواجهه با تناقضها و بحرانهای جامعه سرمایهداری صورتبندی کرد؛ و مکتب شیکاگو نیز از دل تلاش برای فهم و تبیین مسائل اجتماعی ناشی از دگرگونیهای سریع شهری و صنعتی پدید
آمد.
بنابراین، اندیشیدن درباره مسائل و بحرانهای جامعه یکی از سرچشمههای اصلی تکوین علوماجتماعی است.
علوماجتماعی ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. این علوم در مواجهه با مسائل جامعه ایران شکل گرفته و رشد کردهاند. از این منظر، یکی از وظایف اساسی علوماجتماعی، فهمپذیر کردن مسائل جامعه، تبیین آنها و جستوجوی امکانهایی برای بهبود شرایط و عبور از بحران است. علوماجتماعی صرفاً دانشی برای توصیف جامعه نیست؛ در سنتهای مهم این رشته، نوعی مسئولیت اجتماعی نیز برای آن قائل بودهاند؛ دانشی که باید بتواند به فهم وضعیت و در صورت امکان، به تغییر آن کمک کند.
برش
علوماجتماعی فقط تماشاگر بحران نیست
آیا بحرانی شدن جامعه الزاماً به معنای بحرانی شدن علوماجتماعی است؟ برخی اندیشمندان، از جمله آلوین گلدنر، از «بحران در جامعهشناسی» سخن گفتهاند؛ بحرانی که در آن علوماجتماعی از توضیح مسائل جامعه و ارائه راههایی برای مواجهه با آنها ناتوان میشوند. با این حال، میان «بحران جامعه» و «بحران علوماجتماعی» نمیتوان رابطهای جبری برقرار کرد. جامعه ممکن است در بحران باشد، اما علوماجتماعی همچنان بتواند کارکرد خود را در فهم وضعیت و کمک به تغییر آن حفظ کند. بحرانی بودن جامعه لزوماً به معنای ناکارآمد شدن علوماجتماعی نیست. تاریخ علوماجتماعی نشان میدهد که این علوم میتوانند در دل بحران شکل بگیرند، رشد کنند و ظرفیت خود را برای فهم وضعیت و کمک به تغییر آن حفظ کنند. از این منظر، چالش علوماجتماعی ایران در شرایط کنونی، صرفاً تشخیص بحران خود نیست؛ مسأله اصلی حفظ و تقویت توانایی آن برای فهم بحران و ایفای مسئولیت اجتماعی خویش است. جامعهای که با مسائل مزمن و پیچیده دستبهگریبان است، بیش از هر زمان به دانشی نیاز دارد که بتواند این وضعیت را بهدرستی صورتبندی، تبیین و قابل گفتوگو کند. علوماجتماعی زمانی کارکرد واقعی خود را نشان میدهد که بتواند در دل بحران، امکان فهم و امکان تغییر را همزمان زنده نگه دارد.

