در حافظه موقت ذخیره شد...
شروع جنگ را باور نمیکرد
کوهی از رختخواب و کاسه و بشقاب و چراغ خوراکپزی و وسایل دیگر، میان اتاق علم میشود و صدای مرد در میآید:
ـ زن چه کار داری میکنی؟ سفر هند که نمیخواییم بریم! یه چند روز اونجاییم و برمیگردیم سر خونه و زندگیمون. جنگ جهانی که نیس!
شهناز میگوید:
ـ آره ننه؛ بابا راس میگه.
ورود ناصر و حسین بگومگویشان را تمام میکند. دو برادر، کولهبارشان را بر دوش انداختهاند و قصد خداحافظی دارند. مادر هیکل ریز و باریکش را لای چادر پیچیده و گره چادر را بر کمر انداخته. از روی چمدان لباسها کمر راست میکند و به ناصر و حسینش زل میزند. اول فقط نگاهشان میکند و همانجا کنار کومه اثاثها میماند؛ اما ناگهان از جا کنده میشود و دستهایش را مثل بالهای کبوتر باز میکند و آن دو را به سینه میچسباند و غرق بوسهشان میکند.
نخلهای بیسر، صفحه 17 و 18

