شروع جنگ را باور نمی‌کرد

صدای گاه به گاه انفجار از نزدیکی مرز به گوش می‌رسد. دل مادر خالی شده است و نگرانی‌اش بیشتر. برای بستن بار سفر نه دستش پیش می‌رود و نه پایش. وامانده و سردرگم است و اگرچه هم خبر شهادت آن بیست نفر را از زبان شهناز شنید و هم صدای انفجار و شلیک را به گوش می‌شنود، اما نمی‌خواهد شروع جنگ را قبول کند. دست و دلش برای جمع کردن اثاثیه لازم به کار نمی‎آید. سردرگم و بی‌میل هر تکه اثاث را از گوشه‌ای برمی‌دارد و چنان روی هم تلنبار می‌کند که انگار دیگر همان کبری خانم باسلیقه نیست. انگار این خانه با دست‌های او عین یک دسته گل چیده نشده است، انگار کبری دیگر کبرای سابق نیست. 
کوهی از رختخواب و کاسه و بشقاب و چراغ خوراک‌پزی و وسایل دیگر، میان اتاق علم می‌شود و صدای مرد در می‌آید:
ـ زن چه کار ‌داری می‌کنی؟ سفر هند که نمی‌خواییم بریم! یه چند روز اونجاییم و برمی‌گردیم سر خونه و زندگیمون. جنگ جهانی که نیس!
شهناز می‌گوید:
ـ آره ننه؛ بابا راس می‌گه.
ورود ناصر و حسین بگومگویشان را تمام می‌کند.   دو برادر، کوله‌بارشان را بر دوش انداخته‌اند و قصد خداحافظی دارند. مادر هیکل ریز و باریکش را لای ‌چادر پیچیده و گره چادر را بر کمر انداخته. از روی چمدان لباس‌ها کمر راست می‌کند و به ناصر و حسینش زل می‌زند. اول فقط نگاهشان می‌کند و همانجا کنار کومه اثاث‌ها می‌ماند؛ اما ناگهان از جا کنده می‌شود و دست‌هایش را مثل بال‌های کبوتر باز می‌کند و آن دو را به سینه می‌چسباند و غرق بوسه‌شان می‌کند. 
نخل‌های بی‌سر، صفحه 17 و 18
صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • بین الملل
  • اقتصادی
  • علم و فناوری
  • اندیشه
  • ایران زمین
  • کتاب
  • خودرو
  • حوادث
  • دولت چه کار می‌کند
  • اجتماعی
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و سی
 - شماره نه هزار و صد و سی - ۰۱ مهر ۱۴۰۵