نگاهی به ظرفیتها و زمینههای حضور در معماری جدید اتصالات اقتصادی جهان
استراتژی تنوع مسیر ایران در جاده ابریشم شبکهای
فرشید فرحناکیان
دکترای حقوق نفت و گاز
بیش از یک قرن پیش، «هالفورد مکیندر» با نظریه «قلب خشکی» Heartland Theory یکی از مشهورترین گزارههای ژئوپلتیک قرن بیستم را مطرح کرد: «هر قدرتی که بر قلب اوراسیا مسلط شود، میتواند بر بخش بزرگی از جهان اثر بگذارد.»چند دهه بعد، «نیکلاس اسپایکمن» در واکنش به مکیندر، «حاشیه پیرامونی» Rimland Theory را مهمتر دانست و استدلال کرد که کنترل کمربند ساحلی پیرامون اوراسیا، کلید مهار قدرت مرکزی است. مکیندر در سال ۱۹۰۴ هشدار داد که یک چین باثبات و مقتدر ممکن است روزی، آنچه این نویسنده انگلیسی، «آزادی جهان» خوانده بود را به خطر اندازد. زیرا به زعم مکیندر، چین هم به «ریملند» دسترسی دارد و هم از یک پسکرانه عظیم اوراسیایی برخوردار است. نیکلاس اسپایکمن نیز در سال ۱۹۴۲ پیشبینی کرد «یک چین مدرن، نیرومند و نظامیشده» میتواند بر غرب اقیانوس آرام مسلط و به «یک قدرت قارهای عظیم» تبدیل شود.در آن زمان که این دیدگاهها مطرح میشد، «قدرت» را میشد روی نقشه پیدا کرد: از سرزمین، بندر، تنگه، راهآهن، پایگاه نظامی و مرز. اما امروز «نقشه قدرت» تغییر کرده است؛ کارخانههای نیمههادی، بندر کانتینری، خط لوله، کابل فیبر نوری، شبکه برق، مرکز داده، سامانه پرداخت و حتی یک گذرگاه مرزی هم میتوانند همان نقشی را ایفا کنند که زمانی یک دژ یا تنگه استراتژیک ایفا میکرد. به همین دلیل، شاید برای فهم قرن بیستویکم باید از «هارتلند» جدیدی سخن گفت که دیگر صرفاً «قلب خشکی» نیست؛ بلکه «قلب شبکهها» است و خاورمیانه، بهویژه پس از جنگ آمریکا علیه ایران و اختلال طولانی در مسیرهای کشتیرانی، به آزمایشگاه این تحول تبدیلشده است.
بازگشت به مسیرهای زمینی
در نگاه نخست، تنگه هرمز یک «گلوگاه جغرافیایی» است؛ باریکهای آبی که بخش مهمی از تجارت انرژی جهان از آن عبور میکند. اما اهمیت ژئواکونومیک هرمز فراتر از خود تنگه است. هرمز یک «گره» در شبکهای بههمپیوسته از بازارها و شبکههای تولید و توزیع نفت، LNG، پالایش، کشتیرانی، بیمه، بنادر، خطوط لوله، تجارت، مواد غذایی، برق و سرمایه است. بنابراین، هنگامیکه این گره دچار اختلال میشود، مسأله فقط کاهش عبور کشتیها نیست، بلکه کل شبکه شروع به جستوجوی راه حل میکند؛ اتفاقی که اکنون در خاورمیانه رخ میدهد.«اکونومیست» در گزارشی، از بازگشت مسیرهای زمینی به منطقه سخن میگوید؛ پدیدهای که شاید در نگاه اول یک واکنش اضطراری به جنگ باشد اما در سطحی عمیقتر، میتواند آغاز یک تغییر پایدار در «جغرافیای اقتصادی» خاورمیانه باشد. این تغییر یک نکته نظری مهم دارد: جنگ آمریکا علیه ایران در حال تغییر اولویتها، از «هزینه جابهجایی»، به «ارزش اطمینان از جابهجایی» است.
رقابت بر سر معماری شبکهها
این تحول برای ایران اهمیت مضاعف دارد. سالها تحریم، ایران را ناگزیر به توسعه شبکههایی از تجارت منطقهای و مسیرهای غیررسمی کرده است. تحریمهای ایران پیشتر شبکه گستردهای از تجارت غیررسمی با همسایگان ایجاد کرده بود. اما آنچه زمانی یک سازوکار «دورزدن تحریم» تلقی میشد، اکنون میتواند معنای وسیعتری پیدا کند: زیرساخت تابآوری ژئواکونومیک. پاکستان برای کاهش انباشت کالا، شش گذرگاه زمینی با ایران را بازگشایی کرد و باوجود این، تا همین اواخر، حدود 3 هزار کانتینر ایرانمقصد که در بندر کراچی بودند، در انتظار عبور قرار داشتند. همزمان، کامیونهای ترکیهای ماشینآلات و دارو به ایران منتقل کردند و امارات و عمان نیز برخی تشریفات گمرکی مرزی را تسهیل کردند. این تحولات نشان میدهد که در شرایط اختلال، مرز از یک خط سیاسی به یک زیرساخت اقتصادی تبدیل میشود. از این رو، کشوری که بتواند مرزهای خود را سریعتر، ارزانتر و قابلپیشبینیتر مدیریت کند، عملاً یک مزیت ژئواکونومیک به دست میآورد.این بازگشت، فقط به کامیون محدود نیست. مسیرهای ریلی نیز در حال احیاست. تجارت ریلی ایران و افغانستان در دوره جنگ بیش از دو برابر شده است. مسیرهای ریلی میان بنادر خزر ایران و تهران با تناوب بالا برای حمل کالاهای متنوع مورداستفاده قرار میگیرند. حتی مسیر ریلی ایران به چین از طریق ترکمنستان، با وجود مشکلات فنی مانند تفاوت عرض خطوط، شاهد افزایش تعداد قطارها و آغاز حمل نفت بوده است. این نکته برای ایران بسیار مهم است. در ادبیات سنتی، راهآهن یک زیرساخت حملونقل بود. در نظم جدید، راهآهن بخشی از «استراتژی تنوع مسیر» است؛ یعنی سؤال دیگر این نیست که «کدام مسیر ارزانتر است؟» بلکه این است: «اگر مسیر اصلی فردا قطع شد، مسیر دوم کجاست؟» این همان منطقی است که در زنجیرههای تأمین جهانی پس از بحرانهای سالهای اخیر با عنوان «تابآوری زنجیره تأمین» شناخته شد.شاید مهمترین نشانه تغییر مفهوم ژئوپلتیک همینجا باشد. درگیری های نظامی مانند جنگ آمریکا علیه ایران مسیر اینترنت را هم تغییر میدهد. بخش بزرگی از ترافیک دیجیتال میان اروپا و آسیا از کابلهای فیبر نوری واقع در زیر دریای سرخ عبور میکند. حملات سال ۲۰۲۴ به این زیرساختها باعث شد شرکتهای ارتباطی به دنبال مسیرهای جایگزین زمینی باشند. این همانجایی است که وضعیت کلاسیک «قلب خشکی» به وضعیت «قلب شبکهها» به تبدیل میشود. به دیگر سخن، در گذشته، قدرت در کنترل جاده بود، امروز در کنترل جاده و داده است.از این منظر، رقابت امروز آمریکا و چین نیز دیگر صرفاً رقابت بر سر تایوان، دریای چین جنوبی یا حضور نظامی نیست. رقابت اصلی بر سر معماری شبکههاست: «چه کسی تراشه تولید میکند؟ چه کسی مواد معدنی حیاتی را پالایش میکند؟ چه کسی کابلهای ارتباطی را کنترل میکند؟ چه کسی بندر را اداره میکند؟ چه کسی شبکه پرداخت را در اختیار دارد؟ چه کسی میتواند یک مسیر انرژی را جایگزین مسیر دیگر کند؟ و مهمتر از همه، چه کسی در زمان بحران میتواند جریان را حفظ کند؟»
پارادوکس کریدور
البته نباید درباره بازگشت جاده تاریخی ابریشم اغراق کرد. حملونقل دریایی همچنان از نظر اقتصادی بر مسیرهای زمینی برتری عظیمی دارد. برآورد «اکونومیست» حاکی است که حمل دریایی حدود شش برابر ارزانتر از راهآهن، ۲۰ برابر ارزانتر از جاده و ۳۰۰ برابر ارزانتر از حمل هوایی است. پس چرا مسیرهای گرانتر در حال رشدند؟ زیرا قیمت، تنها متغیر تصمیمگیری نیست. در شرایط عادی «کارآیی» از «تابآوری» مهمتر است؛ اما در شرایط بحران بالعکس است؛ البته فقط تا جایی که هزینه اختلال از هزینه مسیر جایگزین بیشتر باشد. این همان نقطهای است که جنگ میتواند رفتار سرمایهگذاری را تغییر دهد. ممکن است یک مسیر جدید در زمان صلح توجیه اقتصادی نداشته باشد، اما اگر خطر انسداد مسیر اصلی افزایش یابد، همان پروژه به یک دارایی استراتژیک تبدیل میشود (پارادوکس کریدور.)در این میان، یک لایه کمتر دیدهشده نیز وجود دارد: حقوق اقتصادی بینالملل. براساس حقوق اقتصادی بینالملل، هر کریدور جدید به مجموعهای از قواعد درباره ترانزیت، گمرک، سرمایهگذاری، بیمه، مسئولیت، حل اختلاف، تحریم و دسترسی به زیرساخت نیاز دارد. به همین دلیل، «جنگ شبکهها» بهتدریج می تواند به «جنگ قواعد» نیز تبدیل شود. زیرا، یک کشور میتواند با تحریم مالی، دسترسی یک شرکت را محدود کند، با کنترل صادرات، فناوری را از رقیب دریغ کند، با مقررات سرمایهگذاری، مالکیت یک زیرساخت را محدود کند، یا با اعمال صلاحیت فرامرزی رفتار اقتصادی بازیگران خارج از قلمرو خود را تحت تأثیر قرار دهد. این همان «جنگ قانونپایه اقتصادی» است: تبدیل حقوق و مقررات از چارچوبی برای تنظیم اقتصاد به ابزاری برای توزیع قدرت اقتصادی. در چنین فضایی، مزیت ایران فقط به این بستگی ندارد که چه مقدار نفت، گاز یا مواد معدنی دارد؛ به این بستگی دارد که آیا میتواند حقوق، قرارداد، زیرساخت و امنیت را به یکدیگر متصل کند یا خیر.
جاده ابریشم شبکهای
مکیندر میپرسید: «چه کسی قلب خشکی را کنترل میکند؟» اسپایکمن میپرسید: «چه کسی حاشیه پیرامونی را کنترل میکند؟» اما سؤال قرن بیستویکم شاید این باشد: «چه کسی میتواند جریانها را کنترل کند؛ جریان نفت، گاز، کالا، سرمایه، داده، فناوری و حتی آب و برق. در این نظم، کشوری قدرتمندتر است که بتواند نهفقط یک مسیر، بلکه مجموعهای از مسیرها را در اختیار داشته باشد، نهفقط یک بندر بلکه شبکهای از بنادر، نهفقط یک خط لوله بلکه امکان اتصال چند خط لوله، نهفقط یک کابل بلکه مسیرهای جایگزین داده. به همین دلیل، آنچه امروز در خاورمیانه رخ میدهد را نباید صرفاً «بازگشت جاده ابریشم» نامید. آنچه در حال شکلگیری است، «جاده ابریشم شبکهای» است؛ شبکهای که جاده، راهآهن، بندر، خط لوله، برق، آب و داده را به یکدیگر متصل میکند.ایران ازنظر جغرافیایی یکی از معدود کشورهایی است که میتواند چند شبکه را به یکدیگر متصل کند: خلیج فارس، دریای عمان، آسیای مرکزی، قفقاز، افغانستان، روسیه، چین و شبهقاره هند.اما جغرافیا بهتنهایی قدرت نیست. «ظرفیت اتصال» است که جغرافیا را به قدرت تبدیل میکند. اگر ایران بتواند راهآهن، جاده، بندر، خط لوله، گمرک، نظام مالی، بیمه و چارچوب قراردادی خود در زمینه این فعالیتها را به یکدیگر متصل کند، موقعیت جغرافیایی ایران میتواند به یک مزیت ژئواکونومیک تبدیل شود.

