پیوند هنر و خیال
وانگ-فو چطور نجات یافت؟ در ستایش نقاشی است که به دریا جان بخشید
غزل رضایی ثانی
گروه کتاب
گاهی کلمات نه فقط برای روایت یک داستان، که برای خلق جهانی موازی روی کاغذ میآیند؛ واژهها میتوانند از تصویری بیجان، قصهای قابل تصور بسازند. این تصویر میتواند تابلوهای بینظیر یک پیرمرد نقاش باشد که تماشاگر را در هنرش غرق میکند. اما اگر قرار باشد هنر پیرمرد برای مخاطب بیان شود، این هنر نویسنده است که تابلوهای چشمنواز او را به گونهای توصیف کند که گویی همین لحظه تابلوی نقاشی مقابل چشم خواننده قرار دارد و او میتواند تمام جزئیات مثل سایهروشن رنگها، آسمان آبی و سبزی درختان را تصور کند. این توصیف دقیق، مهارت مارگریت یورسنار، نویسنده نامآشنای فرانسوی است.
مارگریت یورسنار در داستان «وانگ-فو چطور نجات یافت؟» مرزی میان خیال و واقعیت قائل نمیشود و چنان به توصیف نقاشیهای وانگ-فو، پیرمرد نقاش میپردازد که گویی نقاشیها نفس میکشند و رویاها به واقعیت بدل میشوند. یورسنار در این اثر، با ظرافتی استادانه، روحی شرقی را در کالبد زبان فرانسوی دمیده و منوچهر انور با مهارتی تمامعیار، میان محتوای اصلی داستان یورسنار و روح زبان فارسی، ارتباطی عمیق ایجاد کرده، ارتباطی که نهتنها وفادار به اصل اثر است، بلکه چنان به فارسی جان بخشیده که گویی این قصه از ابتدا توسط یک نویسنده ایرانی نوشته شده است. انور در این کتاب به خوبی میداند از چه کلماتی استفاده کند که هم به هدف نویسنده نزدیک باشد و هم مخاطب ایرانی ذرهای از فضاسازی داستان دور
نشود.
این اثر، تجربهای است که در آن، هنر با سرنوشت آمیخته میشود؛ حکایت جوانی که عاقبت خویش را به دست پیرمرد نقاش میسپارد و این پیرمرد با نقاشیهایش حاکم قدرتمند و پرنفوذ دربار را تسلیم خود میکند. کتاب «وانگ-فو چطور نجات یافت؟» گواهی است بر اینکه هنر، تنها راه نجات انسان در مسیر سخت زندگی است.
کتاب «وانگ-فو چطور نجات یافت؟»، اثر مارگریت یورسنار که از سوی انتشارات مشکی به چاپ رسیده، روایتی از یک داستان چینی است که با جزئیات از فرهنگ چینی بیان میشود. منوچهر انور در مقدمه خود شکوه تقابل دو زبان فرانسه و فارسی را ستایش میکند و با نگاهی تحسینآمیز نشان میدهد چگونه زبان فارسی، فراتر از مرزهای جغرافیایی، قادر است ظرافتها و مفاهیم عمیق قصهای را که با قلم فرانسوی نگاشته شده، به شکلی اصیل بازتاب دهد. در ادامه، نقد عتیق رحیمی (نویسنده و کارگردان افغانستانی-فرانسوی) را میخوانیم که بر وفاداری و شفافیت این ترجمه تأکید دارد؛ او معتقد است بازگرداندن این داستان به زبان فارسی، نهتنها به اصالت متن لطمهای نزده، بلکه با ظرافتی تمام، سوژه را از میان کلمات عبور داده است. عتیق رحیمی در توصیف نویسنده میگوید:«او چنان با مهارت روایت میکند که گویی با یک نویسنده توانای چینی روبهرو هستیم.»
داستان درباره نقاش پیر و باوقاری به نام «وانگ-فو» و شاگرد جوانش «لینگ» است؛ روایتی که در میانه توصیفهای شاعرانه فضا و پیوند عمیق میان استاد و شاگرد، جریان دارد. داستان با روایت زندگی لینگ آغاز میشود؛ جوانی که پس از، از دست دادن والدینش، میراثی بسیار زیاد، با مسئولیتهایی سنگین به او واگذار شده است. او در کافهای، با وانگ-فو آشنا میشود؛ وانگ-فو هنرمندی است که جهان را با چشمان هنر میبیند و ارزش چندانی برای مادیات قائل نیست. حتی در کتاب به این موضوع اشاره میکند که او تکهای پارچه را ارزشمندتر از یک مشت سکه میداند. لینگ با مهربانی، هم خانه و هم معیشتی برای این پیرمرد فراهم میکند و این پیوند انسانی، به مرور به رابطهای عمیقتر بدل میشود.
لینگ به دلیل مرگ همسر جوانش که زندگی آرام و دلنشینی بعد از مرگ پدر و مادرش در کنار او داشت، دچار فقدان روحی بزرگی میشود اما با این حال سعی میکند خود را با نقاشیها و اثرهای بینظیر وانگ-فو همسو کند. مرگ همسر لینگ، همچون سایهای بر داستان میافتد، اما زندگی با تمام رنجهایش ادامه مییابد. شاگرد و استاد، در جستوجوی سوژههایی برای خلق زیبایی، دست به سفرهایی بیپایان میزنند. آنها در نهایت با حاکمی روبهرو میشوند که کینهای دیرینه از هنر وانگ-فو در دل دارد. حاکم از خاطرات دوران کودکی و نوجوانیاش به پیرمرد میگوید و اینکه چطور وجود نقاشیهای او در یکی از اتاقهای مخصوص کاخ، سالها او را حیرتزده کرده است. حاکم تصمیم به محاکمه وانگ-فو به خاطر تأثیر عمیق نقاشیهایش بر روح انسان میگیرد اما در واپسین لحظات، پیرمرد با تکیه بر جادوی هنر راهی به سوی آزادی از دست حاکم پیدا میکند. یکی از تابلوهای نقاش پیر، سراسر امواج دریا بود که ناگهان تبدیل به صحنهای زنده میشود و او به همراه شاگرد وفادارش از همان دریا میگریزد.
در پایان، یادداشتهای فردریک فرنه، منتقد و نویسنده فرانسوی، دریچهای به شخصیت مارگریت یورسنار باز میکند. او یورسنار را یک انسان ذاتاً سامورایی توصیف میکند؛ زنی که از تمام توانایی خود برای آراستن کلمات داستان، کوتاهی نمیکند. همچنین یادداشتهای لیلی انور، دختر منوچهر انور، با نگاهی به تاریخ و ستایشِ هنر دست چینی، این خوانش را کامل میکند. او در این یادداشت از منابعی مانند (کتاب سلسلة التواریخ یا اخبارالصین و الهند که در قرن سوم هجری تألیف شده) استفاده کرده که تأکید میکند «مردم چین از ماهرترین مخلوقات خداوند در صنایع دستیاند و در نقش و نگار، هیچ ملتی از آنها پیشی
نگرفته است.»

