«چیستی و ابعاد دیستوپیا» به روایت ناصر فکوهی، استاد انسانشناسی دانشگاه تهران
آینده هراسناک انسان مدرن
فناوری و مدرنیته آیا قادرند آینده بهتری برای انسان بسازند؟
«دیستوپیا» فقط تصویر آیندهای هراسناک نیست؛ روایتی است از ترس انسان از قدرتی که میخواهد همه چیز را کنترل کند. ناصر فکوهی معتقد است مسیر این هراس را میتوان ابتدا در توتالیتاریسم سیاسی، سپس در سلطه بر طبیعت و امروز در قدرت فزاینده فناوری و هوش مصنوعی دنبال کرد. ادعای اصلی او در این گفتار این است که این سه شکل قدرت، در صورت تمرکز و فقدان مهار، میتوانند انسان را از وعده «بهشت زمینی» به سوی نوعی «دوزخ زمینی» سوق دهند. مکتوب حاضر متن ویرایش و تلخیص شده «ایران» از سخنرانی اوست که با عنوان «مفهوم دیستوپیا» در مدرسه مطالعات اتوپیا باشگاه اندیشه ارائه شده است.
آینده در آیینه تاریک دیستوپیا
بحث «دیستوپیا» یا «ویرانشهر» در پیوند با مفهوم «اتوپیا» یا «آرمانشهر» شکل میگیرد. مفهوم مدرن دیستوپیا را باید در بستر تحولات بزرگی دید که از میانه قرن نوزدهم تا میانه قرن بیستم رخ دادند: صنعتی شدن، انقلابهای فناورانه، دگرگونیهای سیاسی و شکلگیری شهر مدرن. این تحولات، در کنار امید به آیندهای بهتر، نگرانیهای عمیقی درباره آینده انسان ایجاد کردهاند؛ نگرانیای که با ظهور نظامهای توتالیتر در قرن بیستم، از فاشیسم و نازیسم، به اوج رسید.
بخش مهمی از ادبیات دیستوپیایی قرن بیستم، بازتاب همین هراس است. آثاری چون «ما» اثر یوگنی زامیاتین، «۱۹۸۴» جورج اورول، «دنیای قشنگ نو» آلدوس هاکسلی و «فارنهایت ۴۵۱» ری بردبری، جوامعی را تصویر میکنند که در آنها قدرت، فناوری و سازوکارهای کنترل اجتماعی میتوانند آیندهای هراسناک برای انسان رقم بزنند.
با این حال، ریشه این تفکر به دوران مدرن محدود نمیشود. آرمانشهر و ویرانشهر را میتوان در تصاویر کهن «بهشت» و «دوزخ» نیز ردیابی کرد: از یک سو رویای بازگشت به بهشت و ساختن جهانی بهتر و از سوی دیگر ترس از سقوط به جهانی دوزخی. تفاوت جهان مدرن در این است که انقلاب صنعتی و فناوری این پرسش را به شکلی تازه مطرح کردند. انسان مدرن از خود میپرسد آیا فناوری میتواند برای من یک آینده درخشان بسازد یا اینکه برعکس موجب رنج و عذاب من خواهد شد؟ تجربه جوامع صنعتی نیز به این پرسش دامن میزند؛ صنعتی شدن اولیه با فقر، استثمار، ساعات طولانی کار، بیماری و آلودگی همراه بود و مهاجرت گسترده روستاییان به شهرها لزوماً به بهبود زندگی آنان منجر نشد. در چنین شرایطی، آرمانشهرها وعده آیندهای بهتر میدادند، اما دیستوپیاها بهتدریج از دل همین تجربه سر برآوردند و وجه تاریک آینده را به تصویر کشیدند.
بحرانهای اقتصادی و سیاسی دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، ظهور نظامهای توتالیتر و سپس جنگهای بزرگ، تصور انسان از آینده را دگرگون کردند. آینده دیگر فقط موضوع امید نبود؛ به موضوع ترس تبدیل شد. ادبیات دیستوپیایی قرن بیستم را باید در همین نقطه فهمید: جایی که رویای آرمانشهر، در برابر تجربه مدرنیته، صنعت، فناوری و توتالیتاریسم، به هراس از ویرانشهر بدل میشود.
دنیایی که «حقیقت» را هم میبلعد
پس از جنگ جهانی دوم، ترس از توتالیتاریسم به یکی از مهمترین موضوعات ادبیات دیستوپیایی تبدیل شد. در آثاری چون «ما»ی زامیاتین و بویژه در کتاب «۱۹۸۴» جورج اورول، سایه قدرت تخریبگر را میتوان دید؛ قدرتی که با در اختیار گرفتن همه عرصههای زندگی مدعی است میتواند برای انسان «بهشت زمینی» بسازد. اهمیت اورول در این است که نشان میدهد خطر فقط در قدرت سیاسی و اقتصادی خلاصه نمیشود؛ قدرت میتواند ذهن انسان را نیز در اختیار بگیرد؛ قدرت علاوه بر رفتار شهروندان، میتواند زبان، حافظه، تاریخ و تعریف حقیقت را کنترل کند. حتی در این کتاب گفته میشود «زبان نو» بهگونهای طراحی میشود که حتی امکان اندیشیدن به مخالفت با قدرت از میان برود؛ «حقیقت دیگر چیزی مستقل از قدرت نیست؛ حقیقت همان چیزی است که قدرت اعلام میکند.»
وقتی طبیعت به میدان دیستوپیا تبدیل میشود
ادبیات دیستوپیایی بهتدریج از «دیستوپیای سیاسی» فراتر رفت و هراسهای دیگری را نیز بیان کرد. در کتاب «سیاره میمونها» اثر پییر بول، جایگاه انسان و حیوان واژگون میشود؛ تصویری که میتوان آن را هشداری درباره برهم خوردن رابطه انسان و طبیعت دانست.
قدرت انسان بر طبیعت، از کشاورزی تا صنعت و انقلاب اطلاعاتی، اگرچه رفاه بیشتری ایجاد کرده، اما فشار فزایندهای نیز بر محیطزیست وارد آورده است. از این منظر، جدا شدن انسان از طبیعت و تلاش برای سلطه بیحد بر آن، زمینه ساختن جهنم خود اوست؛ بحرانهای زیستمحیطی، از گرمایش زمین و خشکسالی تا سیل، طوفان و همهگیریها، نشان میدهند که انسان نمیتواند خود را از طبیعت جدا تصور کند. این بحرانها بیش از آنکه طبیعت را تهدید کنند، خود انسان را در معرض خطر قرار میدهند. انسان بخشی از طبیعت است و تصور اینکه میتواند بر آن سلطه مطلق پیدا کند، توهمی است که ممکن است به نابودی خودش بینجامد. از این منظر، «دیستوپیای زیستمحیطی» ادامه همان میل به سلطه بینهایت است. انسان با تلاش برای افزایش نامحدود ثروت، قدرت، مصرف و طول عمر، تعادل رابطه خود با طبیعت را برهم میزند و در نهایت شرایطی میسازد که خود او قربانی آن خواهد شد.
از دیستوپیای زیستمحیطی تا کابوس فناوری
در کنار دیستوپیای سیاسی و زیستمحیطی، «دیستوپیای فناورانه» در دهههای اخیر نگرانیهای زیادی را برای انسان مدرن ایجاد کرده است. کتابهایی مانند «دنیای قشنگ نو» و «فارنهایت ۴۵۱» از جمله نمونههایی هستند که از خطر سلطه فناوری سخن گفتهاند.
امروز با گسترش فناوری اطلاعات و هوش مصنوعی، این نگرانی شکل تازهای پیدا کرده است: آیا فناوری میتواند به مرحلهای برسد که دیگر به انسان نیاز نداشته باشد و خود به قدرتی مستقل و هژمونیک تبدیل شود؟ این خطر ممکن است در پیوند با توتالیتاریسم سیاسی ظاهر شود یا حتی بدون ساختار سیاسی، از خود فناوری و تمرکز قدرت در آن ناشی شود.
مسأله فقط این نیست که فناوری میتواند در خدمت قدرت سیاسی مخرب قرار گیرد؛ این احتمال نیز مطرح است که خود فناوری به قدرتی تبدیل شود که بتواند بدون نیاز به ساختارهای سیاسی متعارف، بر انسان و جامعه سلطه پیدا کند. از این منظر «انقلاب هوش مصنوعی» میتواند یکی از مهمترین افقهای جدید دیستوپیا باشد.
بــــرش
منطق قدرت در جهان دیستوپیایی
دیستوپیاهای جدید، سه شکل اصلی تمرکز قدرت را در برابر ما قرار میدهند: الیگارشی اقتصادی، الیگارشی سیاسی و الیگارشی فناورانه که هر سه یک منطق مشترک دارند: تمرکز هر چه بیشتر قدرت در یک مرکز، شکلگیری لایهای از کارگزاران برای اعمال این قدرت و قرار گرفتن اکثریت در موقعیتی که آزادی، رفاه و حتی امکان تعریف حقیقت را از دست میدهند. از این منظر، مسأله امروز انسان مدرن، شکلگیری نوعی اقتدارگرایی فناورانه است که میتواند با کنترل سیاست، اطلاعات، حافظه، رفتار اجتماعی و رابطه انسان با طبیعت، قدرت را متمرکز کند. در این چارچوب، دیستوپیا هشدار درباره مسیری است که در آن میل به تمرکز قدرت، سلطه بر طبیعت و اتکای بیحد به فناوری میتواند انسان را از رویای ساختن «بهشت زمینی» به سوی دوزخی واقعی سوق دهد.

