سه روایت از آلزایمر
داستان سه ذهن زیبا
ترانه بنییعقوب
گروه گزارش
عمه ناهید
عمه ناهید، بعد از اینکه شوهرش را از دست داده بود، وسط آشپزخانه ایستاد و با دستمال، آرامآرام روی میز را پاک کرد و گفت: «این میز چرا اینقدر خاک گرفته؟ میهمان داریم، باید همه چیز مرتب باشد.»
همه فکر کردیم غم و اندوه، حواسش را پرت کرده. چند روزی از مرگ شوهرش گذشته بود و طبیعی بود که آدم در آن حال و هوا گاهی نداند چه میکند و چه میگوید. اما روزها گذشت و این رفتارها تمام نشد. عمه ناهید کمکم در زمان و آدمها گم شد؛ انگار بخشی از زندگیاش در جایی جا مانده بود و او هر روز دنبال آن میگشت.
یک روز صبح هم بلند شد و آبپاشاش را پر از آب کرد و گفت میخواهد به گلهای قالی آب بدهد و جدی هم همین کار را کرد. مادربزرگم که این صحنه را دید، فهمید دیگر عمه ناهیدم خودش نیست.
گاهی اوقات هم صبح زود لباس میپوشید و منتظر میماند تا پدرش بیاید دنبالش که به مدرسه برود؛ در حالی که پدرش سالها پیش مرده بود و خودش هم از سن مدرسه رفتن گذشته بود. یک روز سراغ خواهر کوچکش را میگرفت و اصرار داشت باید برایش ناهار بفرستند. خواهر کوچکش اما زن میانسالی بود که سالها در شهر دیگری زندگی میکرد.
گاهی هم آدمها را اشتباه میگرفت. به نوهاش میگفت «مامان جان» و از او میخواست موهایش را برایش ببافد. اگر کسی سعی میکرد توضیح بدهد چه کسی است، ناراحت میشد و میگفت:«من که میدانم تو کی هستی، چرا هی اسمت را عوض میکنی؟»
بعدها دیگر نمیشد همه اینها را به حساب غم و اندوه گذاشت. پزشکها اسم دیگری برایش داشتند: آلزایمر.
برای ما اما اسم بیماری، چیزی را توضیح نمیداد. فقط میگفتیم ذهنش دیگر مثل قبل کار نمیکند. دیگر این عمه ناهید، عمه ناهید خودمان نیست؛ عوض شده. تغییر کرده. نمیدانستیم چطور ممکن است آدمی که تمام عمرش آدمها را از روی صدا و قدمهایشان میشناخته، حالا دختر خودش را با خواهرش اشتباه میگیرد. عمه ناهیدی که همیشه مراقب همه بود، حالا ما باید مراقبش
میبودیم.
مادربزرگم البته این اتفاق را خیلی سخت میپذیرفت. میگفت:«ما حافظهمان خوب است. این چیزها به خانواده ما نمیآید.»
عمه ناهید واقعاً هم قبلاً حافظه عجیبی داشت. شماره تلفن آدمهایی را که شاید سالها بود با آنها حرف نزده بود، به خاطر داشت. تاریخ تولدها، اسم همکلاسیهای دوران کودکی، آدرس خانهای که سالها پیش در آن میهمان شده بود. اگر داستانی را یکبار تعریف میکرد، دفعه دوم همان جزئیات را با همان ترتیب میگفت؛ انگار جایی در ذهنش بایگانی شده بود. پس باور نکردنی بود برایمان... عمه ناهید و آلزایمر؟
مادربزرگم تا آخر عمرش نپذیرفت که عمه ناهیدمان آلزایمر گرفته، با غم نگاهش میکرد اما باورش نمیشد. مادربزرگ چند سال بعد رفت اما عمه ناهید تا ده سال بعدش با همان وضعیت زندگی کرد تا یک روز که دیگر چشمهایش به این دنیا باز نشد. عمه ناهید اما همان عمه ناهید بچگیهایمان نبود.
عمو خلیل
عمو خلیل دقیق بود؛ از آنهایی که وقتی صبح از خواب بلند میشد برای خودش هزار برنامه داشت. بعد از بازنشستگی با برنامهتر هم شد، بعد از فراغت از کار به زنش آسیه گفته بود:«خانم دیگر از این به بعد بیشتر کارهای خانه را بسپار به من، تو فقط یک غذا درست کن.» بعد هم با خندهای آهنگین به آسیه گفته بود:«فقط این کار از عهدهام برنمیآید.» اصلاً آشپزی بلد نبود.
برای همین صبحها که از خواب بلند میشد، اول چای دم میکرد و صبحانه را آماده میکرد بعد آسیهخانم را از خواب بیدار میکرد. یک صبح که آسیه خانم از خواب بلند شد، دید عمو خلیل همچنان مات و متحیر دارد به گاز نگاه میکند. زنش متوجه شد که عمو خلیل کتری را پر آب کرده، توی قوری چای ریخته اما اصلاً یادش رفته اجاق گاز را روشن کند، هر دو به این موضوع خندیدند و خیلی جدی نگرفتندش.
عمو خلیل یک روز هم از خواب بیدار شده و گفته بود با خسروخان، همکار سابقش، قرار دارد تا با هم بروند تعمیر چند وسیله برقی را انجام بدهند. آسیه خانم یادش میانداخت که بازنشسته شده و حواسش کجاست.
اولش همه چیز همینقدر کوچک بود. نمک را جای شکر گذاشتن. فراموش کردن اینکه چرا وارد اتاق شده. گذاشتن عینکش در یخچال. چند بار پرسیدن یک سؤال و هر بار شنیدن جواب، بدون اینکه چند دقیقه بعد چیزی از آن یادش مانده باشد.
یک روز هم برای خرید نان از خانه بیرون رفت و دیر برگشت. آنقدر دیر که بچههایش توی خیابان دنبالش گشتند و پدر را چند کوچه آن طرفتر پیدا کردند؛ ایستاده بود کنار یک مغازه و با تعجب به تابلوها و خیابان نگاه میکرد. یک روز اما رفتارش عجیبتر هم شد، خیال میکرد پسرش یوسف، پدرش است و بنا کرد با او کودکانه حرف زدن و آنقدر بر این کار اصرار کرد که پسر آخر مجبور شد با زبان پدرانه با او حرف بزند و آرامش کند و آن موقع بود که دیگر به رفتارهای عمو خلیل حسابی مشکوک
شدند.
بچههای عمو خلیل فهمیدند او یک مشکل جدی دارد. اسمها را فراموش میکند. خیابانی را که پنجاه سال از آن گذشته است، درست و حسابی نمیشناسد. دیگر راه خانه خودش را هم بلد نیست. آشپزخانهای که هزار بار در آن چای درست کرده، ناگهان برایش جایی غریب شده. آلزایمر برای آنها اینجوری شروع شد. دکترها گفتند خیلی دیر برای تشخیص اقدام کردهاند؛ اگر زودتر میآمدند، گمگشتگی پدرشان کمتر بود.
خاله شکوفه
خاله شکوفه حافظه خوبی داشت. زن تنهایی بود که خواهر و خواهرزادهها هرازگاهی با همسر و بچههایشان سراغش را میگرفتند. شکوفه سه خواهر داشت.
خاله شکوفه در جوانیهایش یکبار شوهر کرد، اما شوهرش دقیقاً سه سال بعد از ازدواج تصادف کرد و به رحمت خدا رفت. خاله شکوفه هیچوقت از این سوگ بیرون نیامد و تا سالها سیاهپوش مرگ شوهرش مرتضی بود. بچه هم نداشت. همیشه آه میکشید و به خواهر و خواهرزادههایش میگفت کاش دستکم یک بچه داشتم که دلم بهش خوش میشد؛ یک یادگاری از مرتضی. خاله شکوفه آنقدر هم شانس نداشت در زمانهای زندگی کند که بتواند یک بچه به سرپرستی بگیرد تا تنها حسرت زندگیاش رنگ واقعیت بگیرد و با همین غم پیر نشود. خاله شکوفه از درد مرتضی و بچه نداشتن، خودش سعی میکرد خیلی از خاطرات را به یاد نیاورد. مرتضی که مرد، اگر کسی از خاله درباره زندگیاش میپرسید، اخم میکرد و تشر میزد که حرف الانتان را بزنید. خانواده هم خیال میکردند او بعضی خاطرات را پس میزند تا کمتر غصه بخورد و همین باعث شدهبود فراموشیهایش را جدی نگیرند.
میگفتند خاله جوانیهایش خیلی خوشگل بوده و شوهرش هم بدجوری عاشقش بوده. یک عشق افسانهای. البته که همه تأکید میکردند مرتضی، شوهرش، فقط از آنها نبود که عاشق چشم و ابرو باشد، عاشق هوش و ذکاوت خاله هم بوده. خاله که در سن پایین زبان انگلیسی را روان حرف میزد و فرانسهاش هم واقعاً خوب بود.
بعدترها اما موضوع خاله شکوفه از توپ و تشر و فراموش کردن گذشته دردناک، فراتر رفت؛ روزهایی کاملاً گیج و گمگشته بود و چون تنها زندگی میکرد، شاید خیلی دیر به مشکلاتش پی بردند.
مثلاً یک روزهایی از خواب بیدار میشد و به خواهرهایش زنگ میزد و میگفت با شوهرش مرتضی قرار دارد بروند خانه ببینند. یک روز هم خیال میکرد حامله است. اوایل فکر میکردند به سرش زده، بعداً فهمیدند این رفتارها گاهی در آلزایمر و انواع دمانس دیده میشود و لزوماً به معنای دیوانگی و جنون نیست.
یک روزهایی هم برای کسانی که هنوز زنده بودند داد و فغان و سوگواری به راه میانداخت که مردهاند. یک سؤال را چند بار میپرسید و باز هم یادش
نمیآمد.
امروز که من دارم اینها را مینویسم، خاله شکوفه تقریباً حافظهاش پاک شده؛ یک پرستار از او مراقبت میکند. خواهران و خواهرزادههایش گاهی به او سر میزنند.
این روزها دیگر خیلیهایمان بیماری آلزایمر را میشناسیم. میدانیم که آلزایمر با افزایش سن بیشتر سراغ آدم میآید. اما هنوز خیلی از ما نمیدانیم این بیماری دقیقاً چه نشانههایی دارد؟ دمانس چیست و آلزایمر چه تفاوتی با آن دارد؟ و کلی سؤالات دیگر. اما هر چه هست باید بدانیم ذهن زیبا ممکن است یک روز کارکردش را از دست بدهد، شاید بهتر باشد همه اینها را به پای پیری، غصه و سوگ نگذاریم، تشخیص زودهنگام میتواند از ذهنمان تا حد زیادی محافظت کند.

