گفت‌وگو با یک متهم به قتل

پدرم دنبال تصاحب اموالم بود

گروه حوادث: مرضیه همایونی/ رهگذران با قدم‌های سریع پیاده‌رو را طی می‌‌کردند که هر چه سریع‌تر به خانه‌هایشان برسند و از گرمای هوا نجات پیدا کنند. آنها در افکار خود غوطه‌ور بودند که ناگهان متوجه صدای درگیری دو مرد در خیابان شدند. همه چیز در یک چشم برهم زدن رقم خورد. مرد جوان تیغ موکت‌بری را از جیبش بیرون آورد و چند ضربه به سمت مرد میانسالی که با او گلاویز شده بود پرتاب کرد. تیغ تیز به بدن مرد اصابت کرد و  نقش بر زمین شد. ضارب قبل از آنکه شاهدان ماجرا فرصت پیدا کنند او را دستگیر کنند، از محل متواری شد.
خون زیادی از مرد میانسال می‌‌رفت و شاهدان بلافاصله با اورژانس و پلیس تماس گرفتند. مأموران پلیس و امدادگران راهی محل شدند، اما معاینات اولیه حکایت از آن داشت که مرد میانسال جانش را از دست داده است. گزارش این جنایت به بازپرس کشیک قتل پایتخت و تیم بررسی صحنه جرم اعلام شد. خیلی زود اطراف محل درگیری با نوارهای زرد رنگ که روی آنها نوشته شده بود «ورود به صحنه جرم ممنوع» احاطه شد.
تصاویر دوربین‌های مداربسته اطراف محل جنایت مورد بازبینی قرار گرفت و تصویر متهم به دست آمد. زمانی که تصویر مرد جوان به همسر مقتول نشان داده شد، در کمال ناباوری گفت: این پدرام، پسرمان است.
 با به دست آمدن هویت متهم، کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی پایتخت راهی خانه پدرام شدند. اما قبل از رسیدن به خانه‌اش، او گریخته بود. در حالی که تحقیقات ادامه داشت، کارآگاهان در بررسی‌ها دریافتند که پدرام از کشور خارج شده است بنابراین بلافاصله مکاتبات با پلیس بین‌الملل آغاز شد و مدتی بعد خبر رسید پدرام از سوی پلیس ترکیه به ایران برگردانده شده است. با این سرنخ، کارآگاهان جنایی، متهم را در فرودگاه دستگیر و به اداره آگاهی منتقل کردند.
 
پدرم مرا دوست نداشت
مرد جوان در گفت‌وگو با خبرنگار ایران به شرح ماجرای زندگی‌اش پرداخت و همه آنچه که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد و او را به قاتل پدرش تبدیل کرد برای ما شرح داد: 
 از وقتی خودم را شناختم، متوجه شدم پدرم محبتی به من و مادرم ندارد با اینکه تنها فرزند خانواده بودم اما انگار پدرم از من خوشش نمی‌آمد. هر چه بزرگ‌تر می‌‌شدم، فاصله ما بیشتر می‌‌شد؛ پدرم فقط به فکر پول درآوردن بود اما من و مادرم سهمی از این پول نداشتیم. خانه‌ای که خریده بودند نصفش به نام مادرم بود اما پدرم به این بهانه که می‌‌خواهد خانه را بفروشد و با پول آن یک خانه و یک مغازه برای مادرم بخرد، خانه را به نام خودش کرد تا مثلاً کارهای فروش آن را انجام دهد اما وقتی خانه به نامش شد نه آن را فروخت نه خانه و مغازه دیگری خرید. فقط آن نصف خانه را از دست مادرم درآورد. از همان دوران کودکی و نوجوانی متوجه فریبکاری‌های پدرم شده بودم به همین خاطر سعی کردم روی پای خودم بایستم و پولدار شوم.
شغلت چه بود؟
اوایل هر کاری از دستم برمی‌آمد، انجا می‌‌دادم که پولی به دست بیاورم اما کم کم به یک  دلال حرفه‌ای تبدیل شدم. طلا، سکه، زمین، هر چیزی که می‌‌شد، می‌‌خریدم و وقتی گران می‌‌شد، می‌‌فروختم. با همین شیوه کلی پول به دست آوردم و برای خودم خانه و ماشین خریدم. وقتی رفتار پدرم با من بدتر شد از خانه او رفتم و تنها زندگی کردم. البته به مادرم هم می‌‌رسیدم و از دور مراقبش بودم. تا اینکه فهمیدم پدرم وصیت کرده بعد از مرگش تمام اموالش وقف شود و هیچ سهمی برای مادرم و من نگذاشته بود. از این کارش خیلی ناراحت شدم نه برای خودم بلکه برای مادرم که این همه سال با او زندگی کرده بود و هیچ سهمی نداشت.
یعنی به خاطر این موضوع او را کشتی؟
نه اصلاً قصدم کشتن او نبود. از دستش ناراحت و عصبانی بودم و بارها به او تذکر دادم که رفتارش را با من و مادرم درست کند اما توجهی نمی‌کرد. وقتی اختلافمان زیاد شد مرا تهدید به مرگ کرد. یک بار گفت رفتم تحقیق کردم و فهمیدم اگر تو را بکشم فقط چند ماه به زندان می‌روم و بعد آزاد می‌‌شوم. تازه آن موقع می‌‌توانم مال و اموال تو را هم تصاحب کنم.  پدرم فردی سلطه‌گر بود و می‌‌خواست همه زیردست او باشند. نمی‌توانست ببیند که کسی وضع مالی خوبی دارد و به قولی سرش به تنش می‌‌ارزد و به خاطر همین با من مشکل داشت. باورش سخت است که پدری به اموال پسرش چشم داشته باشد و بخواهد او را بکشد که اموالش را تصاحب کند. همه این رفتار و گفتار باعث شده بود از او کینه بگیرم.
متأهلی؟
در شرف ازدواج بودم. 5 سال قبل با دختری آشنا شدم و تصمیم به ازدواج داشتیم که این اتفاق افتاد.
از روز حادثه بگو؟
مدتی بود که خانه‌ام را تعمیر می‌‌کردم و آن روز برای خرید چند قلم جنس از خانه خارج شدم. در راه برگشت، پدرم را که سوار ماشین در حال تردد بود دیدم. به من گفت بیا سوار شو با هم حرف بزنیم. من مخالفت کردم تا اینکه پیاده شد و می‌‌خواست به زور مرا سوار ماشین کند. بین حرف‌هایش گفت باید بکشمت تا از دستت خلاص شوم.  برای دفاع از خودم، کاتری که برای کارهای بنایی خریده بودم را از جیبم درآوردم و به سمتش پرتاب کردم. فکر نمی‌کردم کشته شود.
بعد از قتل چه کردی؟
فرار کردم؛ از راه زمینی به ترکیه رفتم تا از آنجا به بلغارستان و بعد هم به لندن بروم. ویزای شینگن داشتم اما در مرز ترکیه پاسپورتم را گرفتند و نمی‌دانم چرا اجازه ورود ندادند. در ترکیه اینطوری است که اگر بخواهی به کشوری سفر کنی و قانونی یا غیرقانونی و به هر دلیلی این سفر صورت نگیرد، از کشور دیپورت می‌‌شوی. من هم دیپورت شدم و وقتی به ایران برگشتم، به اتهام قتل بازداشت شدم.
فکر می‌کنی چرا زندگی‌ات در سن جوانی به اینجا رسید؟
 شاید اگر پدرم از کودکی بیشتر به من محبت می‌کرد و رفتار بهتری با من داشت به اینجا نمی‌رسیدم. من فقط می‌‌خواستم یک زندگی عادی داشته باشم کنار پدر و مادرم اما نشد. من از نظر مالی روی پای خودم بودم فقط توجه و محبت می‌‌خواستم. من بارها به خارج از کشور سفر کردم حتی می‌‌توانستم همانجا زندگی کنم اما به خاطر خانواده‌ام برگشتم. با اینکه پدرم چنین رفتاری داشت اما او را دوست داشتم و دلم نمی‌خواست چنین اتفاقی برایش رقم بخورد. این را هم بگویم تمام ماجرا در 30 ثانیه طول کشید و اگر من این 30 ثانیه خودم را کنترل کرده بودم، هرگز به یک قاتل تبدیل نمی‌شدم و پدرم را نمی‌کشتم.  من تک فرزند خانواده هستم. پدرم هم تک فرزند بود. پدر و مادرش هم فوت کرده‌اند. الان من مانده‌ام با پرونده‌ای که اولیای دم ندارد و نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظارم است. فقط من مانده‌ام با یک دنیا عذاب وجدان.
صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • بین الملل
  • اقتصادی
  • علم و فناوری
  • اندیشه
  • ایران زمین
  • کتاب
  • دولت چه کار می‌کند
  • حوادث
  • گزارش
  • اجتماعی
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و بیست و چهار
 - شماره نه هزار و صد و بیست و چهار - ۲۵ شهریور ۱۴۰۵