افشای راز یک قتل در تعداد قرص‌ها

خاطره‌ای از قاضی محمدتقی شعبانی

گروه حوادث – مرضیه همایونی: یکی از روزهای گرم تابستان بود. هنوز مشغول رسیدگی به پرونده‌های شعبه بودم که صدای فریاد مردی از پشت در به گوش رسید.

«دروغ است! خواهرم را کشته‌اند. مگر می‌شود خودش را کشته باشد؟»
از مدیر دفتر خواستم مرد جوان را به داخل راهنمایی کند. وقتی وارد شد، لباس سیاه بر تن و برگه‌ای در دست داشت؛ گواهی فوت خواهرش بود.
از او خواستم آرام باشد و روی صندلی مقابل من بنشیند. چند دقیقه‌ای گذشت تا اندکی آرام گرفت. بعد پرسیدم:
«برایم توضیح بده چه اتفاقی افتاده است؟»
مرد جوان که چهره‌ای آشفته داشت، گفت:
دیروز به ما خبر دادند که خواهرم خودکشی کرده است. اما من باور نمی‌کنم. خواهرم خیلی به زندگی امیدوار بود. برای آینده‌اش برنامه داشت و آرزوهای زیادی در سر می‌پروراند. 
چند ماهی بود که با شوهرش اختلاف داشت، اما هر بار که درباره زندگی‌اش از او سؤال می‌کردیم، می‌گفت مشکل خاصی نیست و درست می‌شود. کلاس‌های مختلف می‌رفت تا خودش را سرگرم کند و حتی تصمیم به مهاجرت داشت. چطور ممکن است چنین آدمی دست به خودکشی زده باشد؟»
نام خواهرش را پرسیدم.
گفت: «مریم...»
با شنیدن نام مریم، ماجرای روز گذشته در ذهنم زنده شد. آن روز کشیک قتل بودم که مأمور یکی از کلانتری‌های غرب تهران، مرگ زن جوانی را گزارش کرده بود.
افسر کلانتری گفته بود:
«جناب بازپرس، همسر متوفی او را به بیمارستان منتقل کرده و مدعی است مریم سه قرص برنج خورده و خودکشی کرده است.»
همان زمان دستور انتقال جسد به پزشکی قانونی، تحقیق از کارکنان بیمارستان و احضار همسر مریم را صادر کرده بودم.
چند روز بعد، پزشکی قانونی علت مرگ را مسمومیت ناشی از مصرف قرص برنج اعلام کرد.
در نگاه اول، مرگ می‌توانست بر اثر خودکشی باشد؛ اما اظهارات خانواده مریم با این فرض همخوانی نداشت.
 
یک تناقض کوچک
چند روز از این ماجرا گذشته بود. مشغول رسیدگی به پرونده قتل جوانی دیگر بودم که در یک نزاع خیابانی به دست دو نفر کشته شده بود. متهمان در همان محل جنایت دستگیر شده، حالا روبه‌رویم نشسته بودند و درباره درگیری توضیح می‌دادند.
در همان زمان متوجه شدم مرد جوانی بیرون اتاق و در دفتر شعبه با بی‌قراری در حال قدم زدن است. مرتب به این‌سو و آن‌سو می‌رفت و هر بار مدیر دفتر از او می‌خواست کمی صبر کند، اما او مضطرب‌تر می‌شد.
تحقیقات پرونده اول که تمام شد، متهمان با بدرقه مأموران از شعبه خارج شدند. از مرد جوان خواستم وارد شود.
گفت: «آقای قاضی، من امیر هستم، همسر مریم. شما مرا احضار کرده‌اید تا درباره مرگ همسرم توضیح دهم. مریم چند روز قبل با چهار قرص برنج خودکشی کرد.»
همان لحظه ذهنم روی یک کلمه متوقف شد: چهار.
خوب به خاطر داشتم که مأمور کلانتری در گزارش اولیه گفته بود همسر مریم مدعی شده او با سه قرص برنج خودکشی کرده است.
حالا همان مرد مقابل من نشسته بود و می‌گفت چهار قرص.
شاید اختلاف یک عدد برای خیلی‌ها مهم نباشد، اما در یک پرونده جنایی، گاهی همین یک عدد می‌تواند مسیر تحقیقات را تغییر دهد.
 
آخرین حرف‌های مریم
در همان لحظات، اظهارات کارکنان بیمارستان را به یاد آوردم.
آنها گفته بودند مریم هنگام انتقال به بیمارستان هنوز هوشیاری نسبی داشته است. کادر درمان از او پرسیده بودند چه چیزی مصرف کرده است.
مریم گفته بود کپسول‌های «گل ساعتی» مصرف کرده است؛ گیاهی که برای بیماری‌اش از آن استفاده می‌کرد.
وقتی پزشکان از او پرسیده بودند آیا قرص برنج خورده‌ای؟ منکر شده و گفته بود اصلاً قرص برنج نداشتیم.
این جمله برای من اهمیت زیادی داشت.
زنی که در آخرین لحظات زندگی‌اش، زمانی که هنوز می‌توانست با پزشکان صحبت کند، منکر مصرف قرص برنج شده بود، چطور ممکن بود خودش قرص برنج خورده باشد؟
از طرفی، پزشکی قانونی مسمومیت با قرص برنج را تأیید کرده بود و همسرش هم در روایت‌های مختلف، درباره تعداد قرص‌ها حرف‌های متفاوتی زده بود.
یک طرف، حرف‌های برادر مریم بود که از امید او به زندگی می‌گفت. یک طرف، اظهارات کادر درمان و آخرین حرف‌های خود مریم.
و در طرف دیگر، شوهرش که حالا عدد چهار را بر زبان آورده بود.
 
فقط یک سؤال
امیر همچنان مقابل من نشسته بود و تلاش می‌کرد درباره مرگ همسرش توضیح دهد.
من اما بیشتر از آنکه به حرف‌هایش گوش کنم، در ذهنم قطعات مختلف پرونده را کنار هم می‌گذاشتم.
لحظاتی سکوت کردم. بعد به او نگاه کردم و فقط یک سؤال پرسیدم: «متوجه شدم چه کار کردی؟»
واکنش او برایم عجیب بود.
رنگش پرید. پاهایش سست شد و برای لحظه‌ای به دیوار تکیه داد.
چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت: «می‌خواهم اعتراف کنم.»
دیگر سؤالی نپرسیدم. سکوت کردم تا خودش ماجرا را تعریف کند.
 
نقشه‌ای برای یک قتل
امیر گفت: «مریم به دلیل مشکلات جسمی به یک پزشک سنتی مراجعه کرده و او برایش گیاه دارویی به اسم گل ساعتی تجویز کرده بود. چون داروی گیاهی طعم خوبی نداشت، مریم آن را آسیاب می‌کرد و داخل کپسول می‌ریخت و مصرف می‌کرد.»
مرد جوان اعتراف کرد، چند ماه قبل در فضای مجازی با دختری به نام نسترن آشنا و به او علاقه‌مند شده است. اما نسترن به او گفته تا زمانی که همسرت را طلاق ندهی نمی‌توانم با تو ازدواج کنم.
از آن روز رفتار امیر در خانه تغییر کرده بود. بیشتر دعوا می‌کرد، دیر به خانه می‌آمد و مرتب به مریم می‌گفت دیگر نمی‌تواند با او زندگی کند.
چند بار پیشنهاد طلاق داد، اما مریم قبول نکرد.
امیر گفت: «مهریه مریم سنگین بود و من توان پرداختش را نداشتم. هر روز بیشتر عصبانی می‌شدم تا اینکه فکر قتل به ذهنم رسید.»
اوایل تردید داشت، اما وقتی موضوع را با نسترن در میان گذاشت، به گفته خودش تشویق و تصمیمش قطعی شد.
 
داروی مرگ
امیر اعتراف کرد، چهار قرص برنج تهیه کرده و آنها را به صورت پودر درآورده است. سپس این ماده را با همان ماده گیاهی که مریم در کپسول‌هایش مصرف می‌کرد، مخلوط کرده و داخل کپسول‌ها ریخته است.
«می‌دانستم مریم این کپسول‌ها را بدون شک و تردید مصرف می‌کند. فکر می‌کردم با این روش هیچ ردی از خودم باقی نمی‌ماند.»
روز حادثه، مریم کپسول‌ها را مصرف کرده و امیر به گفته خودش فقط نظاره کرده بود.
وقتی حال مریم بد شد، او را به بیمارستان رساند، اما برای پزشکان و پرستاران داستان دیگری تعریف کرد.
مدعی شد زمانی که از محل کار به خانه برگشته، متوجه شده همسرش حال خوبی ندارد و مریم به دلیل اختلافات خانوادگی و افسردگی دست به خودکشی زده است.
حتی زمانی که مریم در بیمارستان گفته بود قرص برنج نخورده، امیر تلاش کرده بود حرف‌های او را بی‌اعتبار کند.
اما یک تناقض کوچک، تمام این سناریو را به هم ریخته بود؛ سه قرص یا چهار قرص؟
امیر سرش را میان دو دستش گرفت و شروع به گریه کرد. شانه‌هایش می‌لرزید.
من به این فکر می‌کردم که اگر آن روز مأمور کلانتری تعداد قرص‌ها را اعلام نکرده بود، اگر امیر در مقابل من عدد دیگری به زبان نمی‌آورد یا اگر این اختلاف یک عدد توجه مرا جلب نمی‌کرد، شاید حقیقت این پرونده هیچ‌وقت روشن نمی‌شد.
گاهی در پرونده‌های جنایی، راز یک قتل در میان ده‌ها صفحه گزارش و صدها خط تحقیقات پنهان نیست؛ گاهی حقیقت در یک جمله کوتاه یا حتی فاصله میان دو عدد خودش را نشان می‌دهد.
امیر برای توضیح درباره خودکشی همسرش به شعبه آمده بود، اما با اعتراف به قتل از شعبه خارج شد و برای ادامه تحقیقات در اختیار کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی قرار گرفت.
آن روز بار دیگر برایم روشن شد که در یک پرونده قضایی، هیچ تناقضی کوچک نیست؛ حتی اگر فقط یک قرص باشد.
صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اطلاع رسانی
  • اقتصادی
  • کتاب
  • ورزشی
  • حوادث
  • خودرو
  • اجتماعی
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و نوزده
 - شماره نه هزار و صد و نوزده - ۱۹ شهریور ۱۴۰۵