جلال بینقاب
گفتوگو با غلامرضا امامی درباره چهره واقعی جلال آلاحمد در سالگرد درگذشت او
مریم شهبازی
گروه کتاب
۵۷ سال از غروب جلال آلاحمد میگذرد، نویسنده، مترجم و منتقد جسوری که در دهه ۴۰، نبض روشنفکری ایران را در دست داشت؛ ادیبی که نه تنها با آثار داستانی ماندگاری چون «مدیر مدرسه» و «نفرین زمین»، بلکه با تحلیلهای همچنان بحثبرانگیزی چون «غربزدگی» و سفرنامههایی از جنس «خسی در میقات»، مسیری متفاوت را پیش پای اهالی کتاب و مخاطبانش گشود. نویسنده و مترجمی که همواره در پی «آزادی» بود و هرگز به نور حبابهای کم فروغ راضی نشد. در سالروز درگذشت این چهره اثرگذار، به سراغ غلامرضا امامی، نویسنده و مترجم ادبیات ایتالیایی رفتیم؛ چهره پیشکسوت حوزه کتاب که با جلال مراوده و دوستی داشته است. امامی که این روزها ساکن رم است برای ما از جلال واقعی میگوید؛ از مردی که برخلاف تصویر خشک و عبوسی که برخی از او ارائه کردهاند، قلبی مهربان داشت و دغدغه همیشگیاش، غم مردم و در امان ماندن ایران از سلطه خارجی بود. امامی در هر مجالی که به دست آورد، برای زدودن تصاویر غرضورزانهای که از جلال و فعالیتهای او ارائه کردهاند میکوشد؛ تلاشی برای بازخوانی جایگاه و شخصیت ادیب و روشنفکری که او را بعد از جمالزاده، مهمترین سنتشکن نثرفارسی در حذف فاصله میان زبان شفاهی و مکتوب میداند.
با آنکه 57 سال از درگذشت جلال آلاحمد میگذرد اما شخصیت و آثارش همچنان مورد توجه است؛ راز این ماندگاری را در چه میدانید؟
راز ماندگاری جلال آل احمد و آثارش را میتوان در ویژگیهای شخصیتی او یافت؛ خصوصیاتی که شاکله اصلی کتابهای او را نیز تشکیل میدهند. جلال در تمامی زندگیاش جوینده و کاوشگر بود و روحیهای ستمستیز داشت. بهرغم آنچه دربارهاش میگویند، بسیار مهربان بود و دغدغه درد مردم و چارهیابی برای آن را داشت. در اندیشه خویش، راههایی برای رهایی میجست که اگر آن راهها به سرانجام مطلوبی منتهی نمیشدند، در پی کشف راهکارهایی دیگر برمیآمد. جلال اگر در این مسیر پاسخهایی درخور برای پرسشهای خود پیدا نمیکرد، برخلاف اغلب روشنفکران از اینکه راه دیگری برگزیند و در مسیری متفاوت با گذشتهاش قرار بگیرد هیچ ابایی نداشت. جلال با ورود به دنیای نویسندگی، با تغییراتی در برهههای مختلف زندگیاش روبهرو میشود که روند آن در آثاری که نوشته، مشهود است. بگذارید به نمونهای اشاره کنم، «از رنجی که میبریم» دومین مجموعه داستانی جلال و از آثار ابتداییاش است؛ کتابی بسیار شعارگونه. چند سالی که از انتشارش گذشت، جلال تأکید کرد دیگر راضی به بازنشر آن نیست. کافی است مروری بر کتابهای جلال داشته باشید تا با مصادیقی از این دست تغییرات روبهرو شوید و خود را در مواجهه با روزنههای فکری تازهای ببینید که جلال در روند تألیف آثار داستانی و غیرداستانیاش پیدا میکرد. همانگونه که اشاره شد، مهمترین ویژگی جلال جستوجوگری اوست؛ به قول نویسندهای «او هرگز به نور حقیر حبابها راضی نشد» و در نتیجه با تلاطمهای فکری مختلفی در مسیر زندگیاش روبهرو میشود. حالا که به جلال و جهان فکریاش نگاه میکنیم، شاید برخی پاسخهای او را در مواجهه با پرسشهایی که در ذهن داشته، چندان شایسته و درخور توجه ندانیم. اما مهم آن است که جلال همواره در پی دستیابی به پاسخهایی راهگشا بود. آنچه بیش از همه ذهن جلال را به خود مشغول کرده بود با اولین حرف الفبای فارسی شروع میشود و با آخرین حرف آن به پایان میرسد که آن چیزی نیست جز «آزادی».
شما تأکید دارید که مهمترین دغدغهاش در آن دوران استبدادزده، آزادی بوده است. با این حال چرا بعضی منتقدان جلال، همه تقصیرها را در مباحث مرتبط با روشنفکری و توسعهیافتگی به گردن جلال و امثال او میاندازند؛ آن هم به بهانه نقد کتابهای او همچون «غربزدگی» و «در خدمت و خیانت روشنفکران». مواجهه شما با نگاههای اینچنینی به جلال چیست؟
اتهامات اینچنینی را بسیار ناعادلانه، از سر ناآگاهی و مغرضانه میدانم. نه فقط جلال، بلکه هر نویسندهای که تنها قلم به دست گرفته و نوشته است را باید در دایره آثارش بررسی کرد و دید. عدهای اصرار دارند که جلال و شریعتی را مقصر مشکلات امروز بدانند. از آنهایی که به جلال و شریعتی انتقاداتی اینچنینی میکنند سؤالی دارم، اینکه اگر جلال و شریعتی نبودند، تحولات اجتماعی رخ نمیداد؟ مگر در دورانی که جلال زندگی میکرد اصلاً چند درصد مردم سواد داشتند! مگر کتابهای جلال چقدر تیراژ داشتند! و اصلاً چه تعداد از مردم معمولی آن سالها، کتابهای او را میخواندند و با جلال یا حتی شریعتی به معنای واقعی آشنا بودند؟ نهایت تأثیر شخصیتهای اینچنینی بر جامعه نخبه بود. درباره جلال صحبتهایی به میان میآوردند که با حقیقت همخوانی ندارد. در اولین دیدارهایی که با جلال داشتم، با آنکه نوجوانی بیش نبودم، به او گفتم با مباحثی از کتاب «غربزدگی» موافق نیستم! با وجود همه بیمهریها و قضاوتهای ناروایی که برخی اصرار دارند در حق او به خرج بدهند، اما جلال در مواجهه با سخنان من اصلاً برافروخته و عصبانی نشد و حتی میتوان گفت برخورد خوب او جسارت چنان نقد کردنی را به من داده بود. غرب از نگاه جلال، مشکلی بود که در جامعه ایران آن سالها رسوخ کرده بود. جلال مخالف سلطه خارجی بر جامعه ایرانی و کشورمان بود، وگرنه با کلیت غرب ضدیتی نداشت و اتفاقاً موافق بهرهمندی از تجربهها و دانش جهانی بود. او مشکل زمانه خود را تشخیص داده بود و خواهان آن بود که ایران از گزند وادادگی نسبت به غرب و به تعبیر او «غربزدگی» در امان بماند و با چنین نگاهی کتاب «غربزدگی» را نوشت. هرچند ممکن است که راهکارها و اظهارنظرهای درستی در مواجهه با چنین مسألهای ارائه نکرده باشد. البته که این مسأله هم چیزی از ارزش دغدغهمندیاش کم نمیکرد چراکه در پی درمان و خواهان جلب توجه جامعه کتابخوان و روشنفکر نسبت به مشکلات نشأت گرفته از استیلای غرب بود. با این حال جلال هیچ مسئولیت کشوری یا سیاسی خاصی به عهده نداشت که چنین نقدهایی به او وارد باشد! زمانی به حزبی سیاسی میپیوندد، بعد هم از آن جدا میشود و تمام. جلال را باید در دایره آثار و کتابهایی که از او به جای مانده بررسی و نقد کنیم و نه در جایگاه و مسئولیتهایی که هرگز نداشته است. او حادثهای را پیشبینی میکند و به نتایج حاصل از آن هشدار میدهد. اما در وقوع آن حادثه که نقشی نداشته و صرفاً راهکارهای خود را در مقام یک نویسنده مطرح میکند. کاش به جای نقدهای مغرضانه، دربارهاش مطالعه کنند. آنهایی که به جای نقد، غرضورزی میکنند، همانهایی هستند که به محمد مصدق و علیشریعتی هم توهین میکنند. این مواجهه درستی نیست. ما میتوانیم بزرگانمان را نقد کنیم اما توهین و فحاشی نه. با مواجهه اینچنینی که مشکلات حل نمیشود.
جلال در زمان حیاتش چه جایگاهی در فضای ادبی داشت، جایگاه فعلیاش را آن زمان نیز داشت یا آن را مرهون حالوهوایی است که بعد درگذشت او شکل گرفت؟
جلال در زمان حیاتش بسیار مؤثر بود و کاریزما داشت. او از جمله افرادی است که کانون نویسندگان ایران را بنا نهادند و جالب است بدانید آنقدر در پی آزادی بود که حتی از افرادی با تفکرات سیاسی متفاوت با خود نیز برای گردهمآمدن در کانون دعوت میکرد. برخلاف هدایت که بعد از مرگش مشهور شد، جلال در زمان حیات خود نیز شناخته شده و مؤثر بود. روزی با جلال مقابل دانشگاه تهران قدم میزدیم که چندنفری اطرافمان را گرفتند و به احوالپرسی با او پرداختند. جلال با آنکه هیچکدام را نمیشناخت اما با روی باز پذیرای همهشان شد. در بین آن چند طرفدار، جوان دانشجویی، به کتاب «غربزدگی» ایراداتی گرفت، جلال با روی گشاده گفتههای او را شنید و حتی تأکید کرد: «جوان اگر اینها را بنویسی خوشحال میشوم، کتاب من قرآن نیست که بیعیب و نقص باشد.» مواجهههایی از این سنخ باز فقط به آن مکالمه محدود نمیشد و آن را میتوان از جمله دلایل محبوبیت و اثرگذاریاش دانست. جلال از نقد آثارش استقبال میکرد. در اولین دیدارمان، حتی پای صحبتهای نوجوانی به کمتجربگی من هم نشست و نظراتم را شنید. حالا نمیدانم چرا برخی اینقدر مغرضانه به او تهمت میزنند و تلاش دارند جلال را طور دیگری معرفی کنند.
مطالعه نامههای سیمین دانشور و جلال آلاحمد که پیشتر در قالب کتاب منتشر شدهاند و همینطور مجموعه خاطرات و یادداشتهای روزانه جلال که تا به امروز دو جلد آنها منتشر شده، چقدر به شناخت جلال واقعی کمک میکند؟
وجوهی واقعی از شخصیت جلال را میتوان در لابهلای سطرهای آن نامهها، یادداشتها و روزنوشتها شناخت. مطالعه این کتابها تأثیر مستقیمی در معرفی چهره واقعی جلال به علاقهمندان دارد. آن نامهها، دربردارنده نکاتی بسیار جالب توجه هستند. در آن نامهها شما با جلالی متفاوت از آنچه دیگران معرفی کردهاند روبهرو میشوید. جلال زمانی که سیمین در آمریکا بوده، در نامهای به همسرش اینچنین نوشته که من داخل اتوبوس از دوریات چنان زارزار گریستم که همه مسافران متوجه شدند و این برخلاف آن چهره خشک و عبوسی است که از او به تصویر کشیدهاند. من که جلال را از نزدیک میشناختم، از برخی نقدها آنقدر دلگیر میشدم که درصدد پاسخگویی به آنها برمیآمدم؛ حتی یک مرتبه در پاسخ به یکی از آن حملات، یادداشتی نوشتم. عدهای اعتراض کرده بودند که چرا همه نویسندگان شبیه جلال مینویسند! بابتش نیز به جلال حمله کرده بودند. یادداشتی خطاب به آنان نوشتم که تقلید دیگر نویسندگان از جلال، چه ربطی به او دارد و جلال چه گناهی کرده است؟ جلال یادداشت من را که خواند، تشکر کرد و گفت لازم نیست جوابشان را بدهم. شاید خوشایند برخی نباشد اما واقعیت آن است که جلال نه فقط بعد از مرگ، حتی در زمان زندگیاش نیز سیطره زیادی بر نویسندگان و اهالی قلم داشت؛ سیطرهای که از اثرگذاری او نشأت میگرفت. جلال در نثر و شیوه استفاده از زبان فارسی نیز اثرگذار و حتی سنتشکن بود.
برخی منتقدان اصلیترین هنر آلاحمد را دربهرهمندی او از زبان محاورهای مردم در آثارش میدانند، و تأکید دارند او زبان فاخر ادبیات کهن و زبان محاوره کوچه و بازار را در نوشتههایش به یکدیگر پیوند داده است!
بله، مصادیقی از این پیوند در لحن و زبان نوشتاری کتاب «مدیر مدرسه» دیده میشود. وقتی آن کتاب را میخوانید با لحن و زبانی متفاوت از دیگر کتابهای زمانه جلال روبهرو میشوید؛ گویی کسی روبهرویتان نشسته و با شما صحبت میکند. جلال از زبان پرطمطراق و پیچیدهنویسیهای مرسوم عبور کرد. ای کاش به جای نقدهای غیرمنصفانه، کمی به رهاوردهای اینچنینی و خدمات زبانی و ادبی او فکر کنند؛ به اینکه جلال به هنرمندی هرچه تمام موفق به حذف تقابل میان گفتار و نوشتار در زبان فارسی شد. او در این مسیر بسیار موفق عمل کرد و سبب شد که مردم بیش از پیش به مطالعه روی بیاورند. هرچند که در این راه فضل تقدم با جمالزاده است اما از نقش جلال نیز نمیتوان غفلت کرد، به خصوص که او در آثار داستانی خود به مسائل روز توجهی ویژه داشت. البته من مخالف نقد جلال و آثارش نیستم، اتفاقاً جلال موافق نگاه تقدسگونه به هیچ یک از اهالی کتاب نبود و مواجههای شایسته و متین با منتقدانش داشت. بحث نگاه سیاسی جلال جداست، میتوان با آن موافق یا مخالف بود اما خدمات ادبی و زبانیاش را نباید، نادیده گرفت. جلال در نثر داستانیاش، سنتشکنی میکرد و بیپروا بود. نمونهاش آنکه جملات را با فعل تقطیع نمیکرد.
جلال واقعی را چقدر میتوان در سطرها و صفحات آثارش یافت؟
جلال در مواجهه با خوانندگان آثارش بسیار صادق بود و صادقانه مینوشت. نسبت جلال و آثارش عین عکسبرگردانهایی بود که سابقاً به شیشهها میچسباندند، براین اساس هیچ تفاوتی میان او و کتابهایش نمیتوان قائل شد. جلال در زندگی اجتماعی و شخصیاش، مشابه آثارش بود. او پرشتاب، بسیار مهربان، جوینده و بسیار رک بود. از ناآگاهی رنج میبرد، با ستمگری میانهای نداشت و دغدغهاش رهایی مردم بود.
از اولین مواجههتان با جلال هم بگویید؛ گویا آن دوران نوجوانی دبیرستانی و شیفته کتابهای «مدیر مدرسه» و «غربزدگی» شده بودید؟
نخستین مرتبه دوست دبیرستانیام، زندهیاد مسعود احمدزاده در مشهد، نسخهای از «کتاب ماه کیهان» را به من داد که فصلی از «غربزدگی» در آن آمده بود. سردبیری آن مجله را که خیلی زود هم توقیف شد، جلال به عهده داشت. کمی بعد هم «مدیر مدرسه» را خواندم. تعطیلات تابستانی که فرارسید به منزل عموی خدابیامرزم در تهران آمدم. تلفن جلال را از 118 پیدا کردم و از مغازه او به جلال زنگ زدم. خودم را از ارادتمندانش معرفی کردم، اینکه کتاب «غربزدگی» را خواندهام و خواستار دیدار با او هستم. جلال قبول کرد و اجازه داد که برای دیدنش به دانشسرای عالی در خیابان مفتح فعلی بروم. به دانشسرای عالی رفتم و بعد از اتمام کلاس، خودم را معرفی کردم و به دعوت جلال روانه کافه فیروز شدیم و در راه درباره آثارش صحبت کردیم. در آخر دفترچهای از کیفم درآوردم و از او خواستم چند سطری به یادگار بنویسد؛ جلال هم نوشت: «آخر من چه بنویسم در این دفتر که فراهم کردهای لابد برای جمعآوری چیزهای خوب، و از بد به غیر از بدی چه میتراود که من باشم.»
شما واسطه دیدار دکتر شریعتی، با جلال میشوید؟
بله، دکتر شریعتی در دانشگاه تدریس میکرد، تازه از فرانسه آمده بود و هنوز شخصیت مشهوری نبود که دستخط جلال آلاحمد را در دفترچه من دید و خواستار دیدار با او شد. با جلال تماس گرفتم و بعدهم به دیدارش رفتیم.
آشنایی و مراوده با جلال که از دوران دبیرستان شروع شد و تا بدرقه پیکرش در آغوش خاک ادامه پیدا میکند چه تأثیری بر خود شما گذاشت؟
ارتباط من با جلال به گونهای بود که اغراق نیست اگر او را برای خود در جایگاه برادر بزرگتر بدانم. من از جلال درسهای فراوانی گرفتم، اینکه خود واقعیام باشم و گرفتار افراط و تفریط نشوم. زندگی بر مدار تعادل، مهمترین درسی است که طی سالهای همنشینی با جلال از او آموختم.

