آن مدرنیست دانــــا

علی‌رضا پنجه‌ای 
شاعر و منتقد ادبی

سخت است گوشی را‌ برداری و میان این همه تماس تبلیغاتچی‌ها یا خیریه‌های به کاهدان زده، صدایی با بیانی شیرین خود را خبرنگار روزنامه ایران معرفی کند و بگوید: «شنیده‌اید این خبر تلخ را؟» و ناگاه تو در بهتِ اشکبار غرقه شوی.
غرق اندوه شدن این روزها سخت‌ترین کار احساس آدمی است؛ باید میان این همه کوه غم و خبرهایی که حال تاریخ بشری را هم بد می‌کند، جایی برای اندوه یک دوست باز کنی؛ دوستی پیشکسوت و دانا در روزنامه‌نگاری، نقاشی، نقد نقاشی و حقوق که هرگز نشد در مراوداتم با او کلمه‌ای با بار حقوقی از او بشنوم؛ آنچه از او می‌شنیدم هنر بود و ادبیات و طنز و زندگی.
خبر را داشتم، اما ناخوشگوار کم‌کم هضم می‌کردم و برای آن خبرنگار از بار تاریخ شفاهی هنر و ادبیات و روزنامه‌نگاری و طنز می‌گفتم؛ از دفتر «دنیای سخن» در بلوار کشاورز و خیابان دائمی، از قرارهای شبانه در مطب فرامرز سلیمانی، شاعر و جراح و گعده‌های شاعرانه، از میهمانی‌های «شاعران سه‌شنبه» که هر بار به تهران می‌آمدم، میهمانشان بودم: کاظم سادات اشکوری که هنوز تلفنی و این روزها در اینستاگرام با هم مراوده داریم، مانایادان محمد مختاری، غلامحسین نصیری‌پور، محمد نوری، فرخ تمیمی، عمران صلاحی عزیز، منوچهر آتشی و....
یک‌باره همه‌ آن سال‌ها در ذهنم ورق خورد؛ حتی دیدارمان در منظریه رشت در اوایل دهه‌ هفتاد، همراه کاظم سادات اشکوری و دوستش آقای قجر، من و همسرم و میهمانم بیژن کلکی و محمدتقی صالح‌پور و همسرش، خاطره‌های شیرین و تلخ به قول آندره مالرو در «ضدخاطرات»، خاطراتم قد هزارسالگان می‌رسد. آخرین دیدارمان نیز روز قرار تدفین منوچهر آتشی در کرج بود؛ پیکری که سرانجام به بوشهر برده شد و از آن روز عکسی دسته‌جمعی مانده است که هنوز در اینستاگرامم هست.
پیش‌تر در چند روزنامه‌، خاطرات خانه‌ نصیری‌پور، عمران و مطب دکتر سلیمانی را نوشته بودم. باری، همان لحظه که خبرنگار روزنامه ایران خبر درگذشت یار دیرینه را داد، همه این خاطرات دوباره جان گرفتند. حالا که برای روزنامه می‌نویسم، هنوز برایم سخت است بپذیرم دکتر جواد مجابی نازنین، آن مدرنیست دانا رفته است؛ مردی که گاه در میانه‌ سخنی جدی، چنان چاشنی طنز می‌زد که جدیت سخن را بیشتر می‌کرد. مرگ مجابی در منظر من، رخ در نقاب کشیدن بخش مهمی از تاریخ شفاهی هنر، ادبیات و روزنامه‌نگاری شش دهه‌ اخیر است. درگذشت پیر دانایی که حافظه شعر، داستان، نقاشی، طنز و روزنامه‌نگاری‌ادبی روزگار ما شده بود. این ضایعه را به دلبندانش، دوستان و دوستدارانش تسلیت می‌گویم.
حرف از او کم نیست؛ بماند برای صبوری روزگار و هنگامی دیگر.
«از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش »

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و پانزده
 - شماره نه هزار و صد و پانزده - ۱۵ شهریور ۱۴۰۵