تأملی در گفتوگوی اخیر نظریهپرداز شهیر با روزنامه گاردین
فوکویاما؛ دفاع از ایده پایان تاریخ، فاصله گرفتن از محافظه کاران
فرانسیس فوکویاما برای چند دهه یکی از بحثبرانگیزترین چهرههای حوزه اندیشه سیاسی بوده است؛ متفکر علوم سیاسی و فیلسوفی که مقاله «پایان تاریخ؟» در سال ۱۹۸۹، نامش را به یکی از شناختهشدهترین نظریهپردازان جهان تبدیل کرد و سه سال بعد آن را در قالب کتاب «پایان تاریخ و آخرین انسان» بسط داد. نام فوکویاما از آن پس چنان با تعبیر «پایان تاریخ» گره خورد که بسیاری از منتقدان و حتی بخشی از خوانندگان، استدلال پیچیده او را به یک گزاره ساده فرو کاستند: اینکه با پایان جنگ سرد، جنگها و منازعات بزرگ نیز به پایان رسیده و لیبرال دموکراسی به آخرین ایستگاه تحول سیاسی بشر تبدیل شده است. فوکویاما نزدیک به چهار دهه بعد، در آستانه ۷۳ سالگی، هنوز ناچار است توضیح دهد که منظورش هرگز چنین چیزی نبوده است. این توضیح در چهارشنبه ۱۱ شهریور (۲ سپتامبر ۲۰۲۶) در گفتوگویی با «جاناتان فریدلند»، روزنامهنگار و نویسنده گاردین و به مناسبت انتشار کتاب تازه فوکویاما، «در قلمرو آخرین انسان»، صورت گرفته است؛ کتابی که بنا بر توضیح فوکویاما، بیش از آنکه یک زندگینامه متعارف باشد، روایت شکلگیری و تغییر اندیشههای اوست؛ اینکه در کجاها اشتباه کرده، در کجاها همچنان بر باورهایش ایستاده و چه رخدادهایی او را وادار کردهاند در فرضیات سیاسی و اقتصادی خود تجدیدنظر کند. اهمیت این گفتوگو در اینجاست که فوکویاما از ایده «پایان تاریخ» خود هنوز دفاع میکند اما بشدت گلهمند است که از این ایده تفسیرهای سادهانگارانهای صورت گرفته است و در توضیح این بحث به دلایل ظهور پوپولیسم و ترامپیسم در آمریکا نیز میپردازد.
اصغر یاوری
استاد جامعهشناسی سیاسی
«پایان تاریخ» چه بود و چه نبود؟
بخش مهمی از گفتوگوی فوکویاما با نشریه گاردین به همان پرسشی بازمیگردد که از سال ۱۹۸۹، فوکویاما را دنبال کرده است: آیا او از تز مشهور خود عقبنشینی کرده است؟ پاسخ او روشن است: نه، دستکم از آن بخش بنیادی استدلالش که میگفت در جهان مدرن، هنوز نظام سیاسی پیدا نشده که بتواند بیش از لیبرال دموکراسی نیازهای اساسی انسانی را برآورده کند.
او یادآوری میکند که عنوان مقاله اولیهاش در National Interest «پایان تاریخ؟» بود؛ «علامت سؤال» در این عنوان، البته از همان ابتدا بخشی از استدلال بود، اما در روایت عمومی تقریباً ناپدید شد. آنچه باقی ماند، تنها عبارت «پایان تاریخ» بود؛ عبارتی که بهسرعت به این معنا تعبیر شد که پس از فروپاشی کمونیسم و پایان جنگ سرد، دیگر نه جنگی وجود خواهد داشت، نه منازعهای جدی و نه تحول سیاسی قابلتوجهی. فوکویاما این برداشت را یک کژفهمی طولانیمدت میداند؛ سوءتعبیری که به تعبیر خودش، حتی استدلال او را به نوعی «پیروزپنداری سادهلوحانه لیبرال» تبدیل کرد.
اما مقصود او از «پایان تاریخ»، پایان رویدادها نبود. ریشه این تعبیر را باید در خوانش هگلی و در تفسیر الکساندر کوژو از هگل جستوجو کرد؛ جایی که «پایان تاریخ» به معنای ظهور اصول یا نظامی است که از نظر توانایی در پاسخ دادن به نیازهای بنیادی انسان، جایگزین بهتری برای آن پیدا نشده باشد. از این زاویه، انقلاب فرانسه و گسترش ایدههای آزادی و برابری، نقطهای تعیینکننده در شکلگیری نظم سیاسی مدرن بودند؛ هرچند تحقق عملی این اصول میتوانست قرنها طول بکشد و در این فاصله جنگها، انقلابها و فجایع بسیاری رخ دهد.
فوکویاما امروز هم میگوید صورتبندی اصلی استدلالش همین بوده است: نه اینکه لیبرال دموکراسی کامل است و نه اینکه همه جهان به آن دست یافتهاند، بلکه اینکه تاکنون «اصل راهنما» یا نظامی که بتواند در مقیاسی گسترده، خود را انسانیتر و رضایتبخشتر از آن نشان دهد، پیدا نشده است. در این معنا، او هنوز از فرض بنیادین سال ۱۹۸۹ دفاع میکند؛ هرچند حاضر است امکان خطا را نیز باز بگذارد. او مدل چین را مهمترین رقیب میداند و میپرسد آیا این الگو میتواند در بلندمدت پایدار بماند و در کشورهای دیگر نیز گسترش پیدا کند. حتی میگوید اگر در نسل آینده روشن شود که چین موفقتر از ایالات متحده بوده و الگویی قابل تکثیر ارائه کرده که نیازهای انسانی را بهتر برآورده میکند، آماده است بپذیرد که در فرض بنیادی خود اشتباه کرده است.
بنابراین، شاید مهمترین نکته گفتوگو این باشد که فوکویاما خود را از تز «پایان تاریخ» کنار نکشیده است؛ او بیشتر علیه تصویری که دیگران از این تز ساختهاند، اعتراض دارد. مسأله برای او پایان مناقشه نیست، بلکه نبودنِ یک رقیب ایدئولوژیک قانعکننده برای لیبرال دموکراسی است.
اما آیا خود فوکویاما
تغییر کرده است؟
در سوی دیگر ماجرا، فوکویاما در این سالها تغییر کرده و خودش نیز این تغییر را پنهان نمیکند. کتاب تازه او «در قلمرو آخرین انسان»، بخشی از تلاش برای توضیح همین مسیر است؛ مسیری که به گفته او، از محافظهکاری آمریکایی و جریان نئوکانها فاصله گرفته و به تأکید بر «دولت کارآمد»، «شنیده شدن صدای طبقه کارگر» و «ضرورت بازاندیشی در برخی نسخههای رایج بازار آزاد» رسیده است.
او در گذشته به دولتهای ریگان و بوش نزدیک بود و از شاگردی آلن بلوم، چهره برجسته محافظهکار و حضور در حلقه متفکران نئوکان یاد میکند؛ جریانی که زمینه فکری حمایت از حمله ۲۰۰۳ به عراق را فراهم کرد. اما در فوریه ۲۰۰۴ حمایت خود از جنگ عراق را پس گرفت. نکته قابل توجه در روایت او این است که علت این گسست را صرفاً یک بیداری ناگهانی ایدئولوژیک نمیداند؛ بخشی از ماجرا به روابط شخصی و دوستیهایش بازمیگشت و اینکه نمیخواست از دوستانی که برایش مهم بودند جدا شود.
با این حال، گسست اصلی او از راست، فقط به سیاست خارجی مربوط نبود. مطالعه جوامع مختلف او را به نتیجهای رساند که با بخشی از باورهای محافظهکارانه پیشینش در تعارض قرار میگرفت: اینکه دولت همیشه مانعی بر سر راه آزادی و کارآمدی نیست و یک «دولت توانمند و کارآمد» برای اداره جوامع مدرن ضرورت دارد. حتی یکی از فصلهای کتابش را با عنوان «یادگیری دوست داشتن دیوانسالاران» نامگذاری کرده است؛ تعبیری که خود بهخوبی نشان میدهد فاصله او با برداشتهای پیشینش تا چه اندازه زیاد شده است.
اما چرا این تغییر اتفاق افتاد؟ پاسخ را باید در تجربههای واقعی جهان جستوجو کرد. جنگ عراق و سقوط اقتصادی سال ۲۰۰۸ دو نقطه عطف برای فوکویاما بودند. او میگوید اگر یک روشنفکر به استفاده از نیروی نظامی در سیاست خارجی یا به بازارهای کمضابطه اقتصادی باور داشته باشد و هر دو ایده در عمل به فجایع بزرگ منجر شوند، ناچار است بخشی از فرضیات خود را دوباره بررسی کند. از این منظر، چرخش فکری فوکویاما بیشتر از آنکه یک تغییر موضع حزبی ساده باشد، حاصل مواجهه ایدهها با واقعیت است.
سیاست ترامپ به روایت فوکویاما
شاید مهمترین بخش سخنان فوکویاما جایی باشد که درباره «سیاست امروز» میگوید. فوکویاما در پایان مقاله ۱۹۸۹ خود هشدار داده بود که اگر مبارزه سیاسی از میان برود، جامعه ممکن است وارد عصر محاسبات اقتصادی و رفاه مصرفی شود؛ عصری که در آن شهامت، خطرپذیری، تخیل و آرمانگرایی جای خود را به نوعی ملال بدهند. او در کتاب جدید خود نیز مینویسد موجودی که در پایان تاریخ ظاهر میشود، ممکن است انسانی باشد تهی از مبارزه، ریسک و جاهطلبی؛ همان «آخرین انسان» نیچهای.
اما همین انسانِ ظاهراً برخوردار و باثبات، یک نیاز بنیادین دیگر دارد: نیاز به دیده شدن و به رسمیت شناخته شدن. فوکویاما برای توضیح این نیاز به مفهوم «تیموس» بازمیگردد؛ بخشی از وجود انسان که احترام، منزلت و به رسمیت شناخته شدن کرامت او را طلب میکند. از نگاه او، انسان ممکن است نیازهای اقتصادی اولیهاش برآورده شده باشد، اما اگر احساس کند احترامی را که سزاوار آن است دریافت نکرده، خشمگین و معترض خواهد شد.
در اینجاست که تحلیل فوکویاما به ظهور ترامپیسم و پوپولیسم میرسد. او معتقد است بخشی از مردمی که در تجمعهای دونالد ترامپ شرکت میکنند، احساس کردهاند نخبگان لیبرال به آنها احترام نگذاشتهاند. به تعبیر او، یکی از دلایل صعود ترامپ این بود که توانست این احساس تحقیر را شناسایی کند و به زبانی با این افراد سخن بگوید که از سوی آنان مورد استقبال واقع میشد.
از نظر فوکویاما، ترامپ بهعنوان فردی فاقد قطبنمای اخلاقی، سودجویی را بر موازین دموکراتیک ترجیح میدهد. او تصریح میکند: ترامپ اساساً به این توجه دارد که آیا میتواند پول دربیاورد یا نه و اگر در یک حکومت استبدادی نیز امکان پول درآوردن وجود داشته باشد، برای او مسألهای نیست؛ چرا که منافع اقتصادی را بر موازین دموکراتیک ترجیح میدهد.
او معتقد است سیاستمداران، هم باید گوش بدهند و هم بلد باشند با مردم عادی سخن بگویند. «توزیع عادلانه احترام» ترکیبی است از سیاستهایی که منافع مادی را منصفانهتر توزیع کرده و زبانی سیاسی که مردم احساس کنند در آن دیده و شنیده میشوند.
فوکویاما حتی در توضیح خشم سیاسی امروز، یک تناقض بزرگتر را برجسته میکند: جهانی که اکنون در آن زندگی میکنیم، از بسیاری جهات نه ویرانشدهتر و نه ناآرامتر از جهانهای بحرانی گذشته است؛ با این حال، هم در راست و هم در چپ، کسانی هستند که آن را بدترین جهان ممکن میدانند. او بویژه در مورد آمریکا به «گفتمان ماگا» اشاره میکند که مدعی است آمریکا در حال مرگ است و توسط دشمنان داخلی از بین میرود. به نظر او، توضیح اینکه چنین تصویری چگونه در جامعهای نسبتاً باثبات و مرفه شکل میگیرد، بدون توجه به سازوکارهای روانشناختی و سیاسی عصر حاضر دشوار است.
یکی از توضیحهای او به نقش اینترنت و شبکههای اجتماعی بازمیگردد؛ فضایی که به گفته فوکویاما، میان واقعیت مادی زندگی مردم و واقعیتی که در فضای آنلاین تجربه میکنند، شکاف بزرگی ایجاد کرده است. او به جوانانی اشاره میکند که در جهانهای مجازی و شبکههای مردسالار آنلاین زندگی میکنند و همزمان تصویری تیره و تحریف شده از جهان دریافت میکنند؛ جوانانی که ممکن است دوباره در جستوجوی یک آرمان یا مبارزهای باشند که ارزش فدا کردن جان را داشته باشد. این همان نقطهای است که هشدار قدیمی فوکویاما درباره «ملال در پایان تاریخ» دوباره به سیاست روز بازمیگردد: شاید انسانی که برای معنا مبارزه نمیکند، دوباره در جهان امروز به سراغ مبارزه برود.


