انذار اعتماد به ماشین
هوش مصنوعی و بمب کتابی برای فهم جنگهای جدید است
محمدامین پورحسینقلی
مترجم کتاب
چند سال پیش، وقتی موج تازه هوش مصنوعی به زندگی روزمره ما رسید، بیشتر گفتوگوها درباره این بود که این فناوری چه شغلهایی را از میان میبرد، چگونه آموزش را تغییر میدهد، آیا نویسندگان و هنرمندان را به حاشیه میراند و تا کجا میتوان به پاسخهای یک ماشین اعتماد کرد. پرسشی که کمتر به آن پرداخته میشد اما نگرانکنندهتر این بود که وقتی همین فناوری وارد اتاقهای فرماندهی نظامی شود؛ چه اتفاقی میافتد؟ جایی که یک خطا ممکن است مرگ هزاران یا میلیونها انسان را در پی داشته باشد. همین پرسش یکی از دلایلی بود که مرا به ترجمه کتاب «هوش مصنوعی و بمب» نوشته جیمز جانسون ترغیب کرد. کتابی که در سال ۲۰۲۳ از سوی انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر شد و موضوعش نه خیالپردازی درباره روباتهایی است که روزی اختیار زرادخانههای هستهای را به دست میگیرند، که مسألهای بسیار واقعیتر و شاید به همین دلیل ترسناکتر است، اینکه هوش مصنوعی چگونه میتواند شیوه دیدن دشمن، تشخیص تهدید، انتخاب هدف، ارزیابی خطر و در نهایت تصمیم برای آغاز یا ادامه یک جنگ هستهای را تغییر دهد.
آن زمان که کار ترجمه را آغاز کردم، اهمیت این بحث برایم روشن بود. اما گمان نمیکردم فاصله میان صفحات کتاب و اخبار روز کشورمان تا این اندازه کوتاه شود. ایران در فاصله کمتر از یک سال، دو جنگ مستقیم را تجربه کرد: جنگ ۱۲ روزه و سپس جنگ ۴۰ روزه (که همچنان در آتشبسی مشروط تا حدودی منجمد شده است) در این دو جنگ، بسیاری از واژگانی که هنگام ترجمه شاید برای خواننده فارسی اصطلاحاتی تخصصی به نظر میرسیدند، ناگهان به بخشی از خبرهای روزانه بدل شدند: پهپاد، مهمات پرسهزن، حمله دقیق، جنگ الکترونیک، سامانههای هشدار زودهنگام، فرماندهی و کنترل، شناسایی و رهگیری اهداف، حملات سایبری و تلاش برای از کار انداختن توان پاسخ طرف مقابل. شاید بهترین نمونه، مفهوم «توان ضربه دوم» باشد. در ادبیات بازدارندگی هستهای، قدرت یک کشور تنها با توان وارد کردن ضربه اول سنجیده نمیشود. پرسش مهمتر این است که اگر دشمن اول حمله کرد و بخشی از مراکز فرماندهی، ارتباطات، سکوهای پرتاب و نیروهای نظامی را نابود کرد آیا هنوز چیزی باقی میماند که بتوان با آن پاسخ داد؟ جانسون توضیح میدهد ثبات، زمانی بیشتر است که هیچ طرفی نتواند مطمئن باشد با یک حمله غافلگیرانه میتواند توان پاسخ حریف را از میان ببرد زیرا وجود یک «توان ضربه دوم» هزینه حمله اول را بالا میبرد. مفهوم «ضربه دوم» در کتاب اساساً در چارچوب بازدارندگی هستهای مطرح میشود. ایران کشوری دارای سلاح هستهای نیست. اما منطق نظامی پشت آن محدود به بمب اتمی نیست. وقتی در یک جنگ، مراکز فرماندهی و کنترل، سامانههای پدافندی، توان موشکی و شبکههای ارتباطی در اولین ساعات هدف قرار میگیرند، پرسش همان است: آیا طرفی که ضربه خورده هنوز میتواند سازمان خود را بازیابد و پاسخ دهد؟ ناگهان مفهومی که در کتابی درباره نظریه بازدارندگی خواندهایم، برای خواننده ایرانی معنایی کاملاً ملموس پیدا میکند.
پهپادها نمونه دیگری هستند. جانسون چند سال پیش از جنگهای اخیر، درباره گروههای پهپادی مجهز به هوش مصنوعی مینوشت که میتوانند برای شناسایی و رهگیری پرتابگرهای متحرک، یافتن مراکز فرماندهی و ارتباطی و عبور از پدافند دشمن به کار روند. او حتی سناریویی را بررسی میکند که در آن تاکتیکهای حمله گروهی، پدافند دشمن را سرکوب و راه را برای یک حمله گستردهتر باز میکنند. امروز این بحث دیگر چندان آیندهنگرانه به نظر نمیرسد. پژوهش مؤسسه سلطنتی بریتانیا درباره جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران، نقش پهپادها و مهمات پرسهزن در هر دو سوی نبرد را یکی از ویژگیهای تعیینکننده این جنگ دانسته است.
اما شاید مهمترین نگرانی کتاب، نه خود سلاحها، بلکه سرعت باشد. در بخشی از کتاب که هنگام ترجمه بارها به آن فکر کردم، جانسون به یک رزمایش ارتش آمریکا اشاره میکند که در آن، اتصال دیجیتال میان سامانههای مجهز به هوش مصنوعی، زمان لازم برای شناسایی، هدفگیری و انهدام یک هدف را از چند دقیقه به چند ثانیه کاهش داده بود. این از نظر نظامی یک موفقیت بزرگ است؛ اما از منظر کنترل جنگ، پرسشی هولناک به همراه دارد. اگر ماشینها بتوانند در چند ثانیه ببینند، تحلیل کنند، پیشنهاد بدهند و واکنش نشان دهند، انسان چه اندازه فرصت خواهد داشت که بپرسد آیا اطلاعات درست است؟ آیا طرف مقابل واقعاً قصد حمله دارد؟ و آیا هنوز راهی برای عقبنشینی وجود دارد؟ جانسون کتاب را با سناریویی فرضی آغاز میکند؛ صبح ۱۲ دسامبر ۲۰۲۵، بحرانی میان چین و آمریکا در تنگه تایوان ظرف چند ساعت به تبادل هستهای میانجامد.
نکته مهم این است که در این داستان، هیچ «هوش مصنوعی شروری» مستقلاً تصمیم نگرفته دکمه هستهای را فشار دهد. انسانها همچنان تصمیمگیرندهاند. ولی سامانههای هوشمند در جمعآوری اطلاعات، هشدار زودهنگام، تحلیل داده و پیشنهاد واکنش چنان در فرآیند تصمیمگیری تنیده شدهاند که سوءبرداشتها و واکنشها با سرعتی پیش میروند که سرانجام هیچکس دقیقاً نمیفهمد چگونه جنگ آغاز شده است. این به گمان من، یکی از نقاط قوت اصلی کتاب است. نویسنده از ما نمیخواهد از ماشینهای آدمکش خیالی بترسیم. میخواهد به خطر ماشینهایی فکر کنیم که فقط کمک میکنند اما نوع و سرعت تصمیم انسان را تغییر میدهند.
جیمز جانسون برای نوشتن چنین کتابی پیشینهای متناسب با موضوع دارد. او اکنون استاد ارشد و مدیر مطالعات راهبردی در گروه سیاست و روابط بینالملل دانشگاه آبردین است و پژوهشهایش دقیقاً در نقطه تلاقی سلاحهای هستهای، هوش مصنوعی، روانشناسی سیاسی و تصمیمگیری در بحران قرار دارد. او پیشتر در مرکز مطالعات منع اشاعه جیمز مارتین در آمریکا و مؤسسه جنگ مدرن وستپوینت فعالیت داشته و در زمینه سیاست هوش مصنوعی و هستهای با نهادهایی در آمریکا، بریتانیا و اروپا همکاری کرده است. این پیشینه در کتاب کاملاً دیده میشود. کتابش فقط درباره فناوری نیست. روانشناسی تصمیمگیرندگان، ترس، سوءبرداشت، اعتماد بیش از حد به ماشین، مسابقه تسلیحاتی و فشار ناشی از کمبود زمان، به همان اندازه الگوریتم و پهپاد و حمله سایبری در آن اهمیت دارند.
بازتاب کتاب در فضای علمی انگلیسیزبان نیز قابل توجه بوده است. داگلاس شاو در نشریه Arms Control Today آن را از مهمترین کتابهای سالهای اخیر درباره جلوگیری از جنگ هستهای دانسته و بر این نکته تأکید کرده که جانسون خطر را صرفاً در سپردن اختیار شلیک به هوش مصنوعی نمیبیند، بلکه نشان میدهد چگونه فناوریهای ظاهراً جانبی میتوانند کل محیط تصمیمگیری هستهای را تغییر دهند. نقد منتشرشده در International Affairs نیز بر همین ویژگی کتاب دست میگذارد: جانسون قصد پیشگویی زمان رسیدن یک فناوری خاص را ندارد. او میخواهد بفهمد ورود تدریجی هوش مصنوعی به جنگ، بازدارندگی و تصمیمگیری راهبردی چه پیامدهایی خواهد داشت.
نکتهای که برای من در ترجمه کتاب اهمیت زیادی داشت این بود که قرار نیست کتابی علیه هوش مصنوعی ترجمه کنم. خود جانسون نیز چنین موضعی ندارد. هوش مصنوعی میتواند هشدار زودهنگام را دقیقتر کند، اطلاعات پراکنده را سریعتر کنار هم بگذارد، امنیت سامانهها را افزایش دهد و حتی در شرایطی به کاهش خطر کمک کند. مسأله این است که همان فناوری میتواند خطا را هم سریعتر کند، اطلاعات جعلی را باورپذیرتر سازد، زمان تصمیم را کوتاه کند و اطمینان کاذبی به فرماندهان بدهد که «ماشین حتماً درست میگوید». این دوگانگی، کتاب را از بسیاری از نوشتههای هیجانزده درباره هوش مصنوعی جدا میکند.
در ترجمه کوشیدم اصطلاحات نسبتاً سنگین مطالعات راهبردی و فناوری نظامی را، تا جایی که دقت علمی اجازه میدهد، از حصار زبان دانشگاهی بیرون بیاورم. زیرا تصور نمیکنم مخاطب این کتاب فقط متخصص روابط بینالملل یا فرمانده نظامی باشد. پرسش آن در نهایت به همه ما مربوط است؛ در جهانی که سرعت تصمیمگیری نظامی هر روز بیشتر میشود و بخشی از دیدن، تحلیل کردن و پیشنهاد دادن را به ماشینها میسپاریم، مرز مسئولیت انسان کجاست؟ برای خواننده ایرانی، این پرسش دیگر پرسشی درباره آیندهای دور نیست. ما بخشهایی از آیندهای را که جانسون درباره آن هشدار میداد، در اخبار همین دو سال دیدهایم. شاید به همین دلیل امروز بیش از زمانی که ترجمه کتاب را آغاز کردم، فکر میکنم «هوش مصنوعی و بمب» کتابی است درباره ضرورت فهمیدن فناوری، پیش از آنکه سرعت آن از فرصت ما برای فکر کردن بیشتر شود.

