پارادوکس هرمز؛ چرا قدرت اقتصادی چین هنوز به قدرت امنیتی تبدیل نشده است؟
پکن میان ژئوپلتیک و ژئواکونومیک
فرشید فرحناکیان
دکترای حقوق نفت و گاز
اختلال هرمز تنها یک بحران امنیتی نبود؛ بلکه به آزمایشگاهی بیسابقه برای سنجش قدرت واقعی چین در نظام بینالملل تبدیل شد. در پس این معما، نامی بیش از همه دیده میشود: چین. همان کشوری که ظاهراً توانست از طریق کاهش تقاضا، بازار جهانی نفت را از یک بحران تمامعیار نجات دهد، در عرصه سیاسی و امنیتی نتوانست یا نخواست از نفوذ اقتصادی خود برای تغییر رفتار ایران استفاده کند. این دو واقعیت، یکی از مهمترین پارادوکسهای ژئواکونومیک قرن بیستویکم را آشکار کردهاند.
پس از آغاز جنگ و اختلال گسترده در صادرات انرژی خلیجفارس، تقریباً تمامی مدلهای متعارف بازار انرژی پیشبینی میکردند که قیمت نفت به محدوده ۱۵۰ تا ۲۰۰ دلار در هر بشکه خواهد رسید. دلیل نیز روشن بود. تنگه هرمز روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت، معادل نزدیک به یکپنجم عرضه جهانی را جابهجا میکرد. منطق اقتصادی ساده بود. کاهش عرضه در شرایط ثابت بودن تقاضا، به جهش قیمت منجر میشود. کشورهای مصرفکننده میتوانستند بخشی از کمبود را از طریق آزادسازی ذخایر راهبردی نفت جبران کنند، اما این اقدام تنها یک مُسکن موقت محسوب میشد.بااینحال، اتفاقی غیرمنتظره رخ داد. چین، بزرگترین واردکننده نفت جهان، بهتدریج واردات خود را حدود پنج میلیون بشکه در روز کاهش داد. اگر کشورهای غربی از طریق آزادسازی ذخایر استراتژیک تلاش کردند عرضه را افزایش دهند، چین با کاهش خرید خود تقاضا را کاهش داد. نتیجه آن بود که بخشی از نفت موجود در بازار آزاد شد و به سایر مصرفکنندگان رسید. بهبیاندیگر، پکن در نقش یک «بانک مرکزی تقاضای نفت» ظاهر شد.
چین؛ بانک مرکزی تقاضای نفت
در دهههای گذشته، عربستان سعودی بهدلیل برخورداری از ظرفیت مازاد تولید، نقشی شبیه به «بانک مرکزی نفت» در اقتصاد جهانی ایفا میکرد. هر زمان که بازار با کمبود عرضه مواجه میشد، ریاض با افزایش تولید، بخشی از شوک را جذب میکرد و به متعادلسازی بازار کمک مینمود. به همین دلیل، قدرت عربستان عمدتاً از جایگاه آن در سمت عرضه بازار نفت ناشی میشد.بحران هرمز اما نشان داد که در قرن بیستویکم معادله قدرت در بازار انرژی در حال تغییر است. این بار نه یک تولیدکننده بزرگ، بلکه بزرگترین مصرفکننده و واردکننده نفت جهان بود که نقش تعیینکنندهای در مهار بحران ایفا کرد. کاهش حدود پنج میلیون بشکهای واردات نفت چین، اثری بر بازار جهانی گذاشت که از منظر تأثیرگذاری با کاهش یا افزایش تولید چند کشور بزرگ عضو اوپک (OPEC) قابلمقایسه بود. بهبیاندیگر، پکن از سمت تقاضا همان نقشی را ایفا کرد که عربستان طی دهههای گذشته از سمت عرضه بر عهده داشت. از این منظر، بحران هرمز شاید نقطه ظهور پدیدهای جدید در ژئواکونومی انرژی باشد؛ ظهور چین بهعنوان «بانک مرکزی تقاضای نفت.» اگر در گذشته تحلیل بازارهای انرژی عمدتاً بر رفتار تولیدکنندگان متمرکز بود، اکنون رفتار مصرفکنندگان بزرگ نیز به متغیری ژئوپلتیکی و تعیینکننده در قیمتگذاری جهانی تبدیلشده است. این تحول نشان میدهد که مرکز ثقل قدرت در بازار نفت دیگر صرفاً در چاههای نفت خاورمیانه قرار ندارد، بلکه بخشی از آن به مراکز تصمیمگیری اقتصادی در پکن منتقلشده است.
چین؛ پارادوکس اهرم بدون مسئولیت
بحران هرمز آزمونی کمسابقه برای سنجش میزان نفوذ واقعی چین در خاورمیانه ایجاد کرد. درحالیکه پکن توانسته بود با تغییر رفتار خود در بازار انرژی، بخشی از شوک ناشی از اختلال هرمز را خنثی کند، دولتهای عربی خلیجفارس این پرسش را مطرح کردند که آیا همان قدرتی که قادر است بر بازار جهانی نفت اثر بگذارد، میتواند بر رفتار ایران نیز تأثیرگذار باشد؟
منطق این انتظار ساده به نظر میرسید. چین بزرگترین خریدار نفت کشورهای عربی خلیجفارس، بزرگترین شریک تجاری ایران و یکی از معدود قدرتهایی است که همزمان با تهران، ریاض، ابوظبی و دوحه روابط نسبتاً مطلوبی دارد. از این منظر، بسیاری از کشورهای عضو شورای همکاری خلیجفارس (GCC) امیدوار بودند پکن از نفوذ اقتصادی خود برای کاهش تنشها، بازگشایی مسیرهای کشتیرانی و سوق دادن طرفها به سمت یک راهحل سیاسی استفاده کند.
اما پکن تمایلی نشان نداده که از اهرمهای اقتصادی خود برای اعمال فشار مستقیم بر تهران استفاده کند یا هزینههای سیاسی چنین اقدامی را بپذیرد. در همین نقطه است که یکی از مهمترین پارادوکسهای ژئواکونومیک عصر حاضر نمایان میشود؛ چیزی که میتوان آن را «پارادوکس اهرم بدون مسئولیت» نامید. چین دارای اهرمهای اقتصادی گسترده است، اما مسئولیتهای امنیتی متناظر با این نفوذ را بر عهده نمیگیرد. بهبیاندیگر، پکن از مزایای نظم امنیتی خلیجفارس بهرهمند میشود، اما حاضر نیست هزینههای سیاسی، نظامی و راهبردی حفظ آن را بپردازد.این مسأله زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که به نقش تاریخی ایالاتمتحده در منطقه توجه کنیم. چین در تمام این سالها یکی از بزرگترین بهرهبرداران اقتصادی این نظم بوده و بخش قابلتوجهی از انرژی مورد نیاز اقتصاد خود را از مسیرهایی دریافت کرده که امنیت آنها را دیگران تضمین کردهاند. بحران هرمز نشان داد که میان «نفوذ اقتصادی» و «قدرت راهبردی» فاصلهای قابلتوجه وجود دارد.
چین؛ ابرقدرت ژئواکونومیک یا ژئوپلتیک؟
در نگاه اول، داستان چین در بحران هرمز صرفاً یک معمای نفتی به نظر میرسد؛ اینکه چگونه بزرگترین واردکننده نفت جهان توانسته واردات خود را به شکل بیسابقهای کاهش دهد و درعینحال از بروز اختلال جدی در اقتصاد خود جلوگیری کند؛ اما در سطحی عمیقتر، آنچه در هرمز رخداده است دیگر صرفاً یک مسأله انرژی نیست؛ بلکه به یکی از مهمترین آزمونهای نظم جهانی در قرن بیستویکم تبدیلشده است.
بحران هرمز برای اولین بار این امکان را فراهم کرد که جهان تفاوت میان «قدرت ژئواکونومیک» و «قدرت ژئوپلتیک» را بهصورت عینی مشاهده کند. چین نشان داد که میتواند با استفاده از وزن اقتصادی خود، رفتار بازارهای جهانی را تغییر دهد، شوکهای قیمتی را مهار کند و حتی بخشی از آثار بزرگترین اختلال انرژی چند دهه اخیر را خنثی سازد. کاهش چند میلیون بشکهای واردات نفت چین در عمل همان اثری را بر بازار جهانی گذاشت که در گذشته تنها از عهده عربستان سعودی یا مجموعهای از کشورهای بزرگ تولیدکننده نفت برمیآمد.
همین بحران اما نشان داد که توانایی تأثیرگذاری بر بازارها الزاماً به معنای توانایی مدیریت بحرانهای امنیتی نیست. پکن اگرچه بزرگترین شریک تجاری ایران، بزرگترین خریدار نفت خلیجفارس و مهمترین بازیگر اقتصادی منطقه است، اما نتوانست یا نخواست از این نفوذ اقتصادی برای پایان دادن به بحران امنیتی هرمز استفاده کند.
درواقع، جنگ ایران و بحران هرمز یک پرسش بنیادین را پیش روی نظام بینالملل قرار داده است: آیا امکان دارد قدرت مسلط قرن بیستویکم بر پایه تجارت، سرمایهگذاری و نفوذ اقتصادی شکل بگیرد، بدون آنکه مسئولیتهای امنیتی متناسب با آن را بپذیرد؟ تجربه هرمز تاکنون پاسخ روشنی ارائه کرده است. اقتصاد جهانی میتواند از قدرت بازار چین بهره ببرد، اما هنوز برای تأمین امنیت دریانوردی، حفاظت از گلوگاههای انرژی و مدیریت بحرانهای ژئوپلتیکی به سازوکارهای دیگری نیاز دارد.
از این منظر، مهمترین دستاورد تحلیلی بحران هرمز آن است که نشان داد رابطه سنتی میان ثروت و قدرت دچار تحول شده است. در قرن بیستم، قدرت اقتصادی و قدرت امنیتی تا حد زیادی دو روی یک سکه بودند؛ اما در قرن بیستویکم، این دو مسیر از یکدیگر جداشدهاند. چین به سطحی از نفوذ اقتصادی رسیده که میتواند قیمت جهانی نفت را تحت تأثیر قرار دهد، زنجیرههای تأمین جهانی را بازآرایی کند و بر تصمیمات راهبردی بسیاری از کشورها اثر بگذارد؛ اما هنوز فاصله قابلتوجهی با ایفای نقش «ضامن امنیت» در مقیاس جهانی دارد.به همین دلیل، شاید مهمترین درس ژئواکونومیک جنگ در هرمز این باشد که رقابت آینده میان واشنگتن و پکن صرفاً رقابت میان دو اقتصاد بزرگ یا دو قدرت نظامی نیست؛ بلکه رقابت میان دو مدل متفاوت از قدرت جهانی است. مدل آمریکایی بر ترکیب بازار، ائتلافهای امنیتی و تعهدات نظامی استوار است؛ درحالیکه مدل چینی بر تجارت، سرمایهگذاری و نفوذ اقتصادی تکیه دارد. بحران هرمز اولین میدان واقعی بود که این دو الگو را در برابر یکدیگر قرار داد.از این منظر، معمای واقعی دیگر این نیست که چین چگونه پنج میلیون بشکه نفت کمتر خرید؛ بلکه این است که آیا پکن درنهایت حاضر خواهد شد هزینههای سیاسی، امنیتی و راهبردی متناسب با جایگاه اقتصادی خود را نیز بپذیرد؟ پاسخ این پرسش نهتنها آینده خلیجفارس، بلکه آینده ژئوپلتیک انرژی و شکل نظم بینالمللی در دهههای آینده را تعیین خواهد کرد.


