در حافظه موقت ذخیره شد...
مدینـــــه، بعد از آن روز
مدینه بعد از تو کوچکتر نشد، آسمانش دورتر رفت. نخلها همانجا ایستاده بودند و باد هنوز از سمت حجاز میآمد، اما دیگر دستی نبود که بر شانه کودکی بنشیند و جهان را برای او به اندازه یک لبخند ساده کند.
در خانه وحی، علی(ع) مانده بود و سکوتی که از هر شمشیری سنگینتر بود. مردی که در میدانها از هیچکس نترسیده بود، حالا روبهروی پیکر پاک پیامبر(ص) ایستاده بود و شاید برای نخستین بار نمیدانست با آن همه اندوه چه کند! میشود شمشیر را در غلاف گذاشت، اما غم را کجا باید پنهان کرد؟ علی(ع) سر برنمیداشت. گویی میخواست از میان خاک، آخرین ردّ صدای پیامبر(ص) را پیدا کند.
و فاطمه(س) ... دختر، کنار پدر نشسته بود. نه آنگونه که دختران کنار پدر مینشینند، بلکه همچون آخرین درختی که در باغی بیپرنده مانده باشد. خانه بوی پدر میداد و هیچکس جرأت نمیکرد پنجره را باز کند. مبادا باد بوی او را با خود ببرد.
مدینه آن شب خوابش نبرد. ماه روی دیوارها راه میرفت و نخلها در تاریکی آرامآرام خم میشدند. خیال میکنم ستارهها هم آن شب شاید نزدیکتر آمده بودند؛ نه برای تماشای زمین، که برای عرض تسلیت به اهل خانه که بیتابی امانشان را بریده بود.
ای رسول مهربانی! از آن روز به بعد هر وقت نام تو میآید، چیزی در جهان جابهجا میشود. پرندهای از شاخهای میپرد، پنجرهای بیدلیل روشن میشود و دستی، جایی دور، بر سر کودکی کشیده میشود. این نیز از تو برای ما مانده است: راهی از دلِ خاک به سمت نور.
من هنوز به مدینه فکر میکنم، به علی(ع) که با اندوهی بزرگ تنها مانده بود، به فاطمه(س) که تو را صدا میزد و به خانهای که پس از تو دیگر خانه نبود؛ محرابی بود از اشک، و هر قطره آن چراغ کوچکی برای آینده.
یا رسولالله! تو رفتی، اما عجیب است که بعد از رفتن تو جهان هرچه بیشتر تاریک میشود، نام تو بیشتر روشنایی می دهد.
ای پیامبر اعظم! ماه را دیدم که بر بام مدینه نشسته بود و تمام شب را برای تو سوره حزن میخواند. من اما فقط دستم را روی سینهام گذاشتم و فهمیدم: رفتن تو از جنس دیگر رفتنها نبود و جهان هنوز با تو ادامه دارد.
اینک، هنوز هم مدینه ایستاده است و هر وقت نام عزیز تو میآید، یک پنجره در دل جهان، رو به نور باز میشود.


