در حافظه موقت ذخیره شد...
پژوهشگر مرزها
تأملی بر کارنامه علمی آذرتاش آذرنوش
در فضای فکری ما، سخن گفتن از فارسی و عربی غالباً یا به ستایش اغراقآمیز یکی میانجامد یا به تخفیف دیگری. آذرنوش اما از این دوگانههای سادهساز فاصله داشت. او نشان داد رابطه این دو زبان، فقط رابطه دو دستگاه زبانی نیست، بلکه به تاریخ دانش، دین، قدرت، آموزش و حافظه جمعی نیز مربوط میشود. در چنین افقی، فارسی نه زبانی صرفاً مغلوب بود و نه عربی فقط زبانی تحمیلی؛ هر دو در روندی طولانی از تأثیر و تأثر، جایگاه خود را در تاریخ ایران ساختهاند. امتیاز کار او در این بود که مسأله را از سطح داوریهای احساسی به سطح تحلیل تاریخی ارتقا داد و به خواننده یادآوری کرد که زبانها در خلأ زندگی نمیکنند، بلکه در متن نهادها، مناسبات اجتماعی و ساختارهای فرهنگی معنا میگیرند.
در برخی از مهمترین نوشتهها و پژوهشهایش، از جمله در آثاری که به تاریخ تعامل فارسی و عربی میپردازند، آذرنوش کوشید روایتهای سادهانگارانه را کنار بزند. او توجه میداد که مسأله زبان را نمیتوان فقط با الگوی غالب و مغلوب توضیح داد، بلکه باید دید چگونه زبانها در ساختار قدرت، در نهاد علم، در آموزش رسمی و در زندگی اجتماعی نقش پیدا میکنند. همین رویکرد بود که نوشتههای او را از سطح بحثهای عاطفی و هویتی فراتر میبرد و به آنها اعتباری پژوهشی میداد. او در عین حال، همزمان دو خطا را کنار میزد؛ از یک سو، روایتهایی را که همه چیز را به خصومت بیرونی فرومیکاهند؛ و از سوی دیگر، نگاههایی را که فرسایش یا حاشیهنشینی یک زبان را امری طبیعی و بیمسأله میبینند. آذرنوش تاریخ را محل کشاکش نیروهای پیچیده میدانست؛ جایی که زبان، هم ابزار انتقال معناست و هم حامل منزلت اجتماعی. از همین رو، نگاه او به زبان، نگاه به یک موجود زنده تاریخی بود، نه صرفاً مجموعهای از قواعد یا واژگان. این همان چیزی است که آثارش را برای امروز نیز زنده نگه میدارد.
دفاع آذرنوش از فارسی، دفاعی عاطفی و خطابی نبود؛ دفاعی پژوهشمحور و تاریخی بود. او میکوشید نشان دهد بقای فارسی نه حاصل تصادف، بلکه نتیجه پشتوانه فرهنگی دیرپا، حافظه تمدنی ایران و پایداری اجتماعی این زبان در میان مردم بوده است. در نگاه او، زبان وقتی زنده میماند که در زندگی واقعی، در تخیل جمعی و در پیوند با سنت فرهنگی ریشه داشته باشد. این نگاه، هم علمی بود و هم دربردارنده نوعی احترام عمیق به تاریخ زبان فارسی. شاید به همین دلیل نوشتههای او برای خواننده صرفاً اطلاعبخش نیستند؛ آنها نوعی بازآموزی در شیوه نگاهکردن به تاریخ زبان نیز به دست میدهند.
او در عین حال، به ادبیات عرب نیز با همان دقت و احترام مینگریست. آذرنوش از آن دسته پژوهشگرانی نبود که برای برجستهکردن فارسی، ناگزیر از تحقیر عربی شوند. برعکس، او عظمت سنت عربی را میشناخت و درست به همین دلیل میتوانست نسبت این دو جهان زبانی را واقعبینانهتر توضیح دهد. این توانایی جمعکردن دلبستگی به فارسی با شناخت عمیق ادب عربی، یکی از امتیازهای نادر او بود. چنین تعادلی در فضای فکری ما، که اغلب به قطبیسازی و شتابزدگی میل دارد، دستاورد کوچکی نیست.
با این همه، آذرنوش فقط نظریهپرداز نسبت فارسی و عربی نبود. او در آموزش زبان عربی نیز نقشی ماندگار داشت. کتابها و درسنامههایی که نوشت، برای نسلهای مختلف دانشجویان منبع شد، زیرا عربی را از سطح آموزش خشک و صرفاً دستوری فراتر میبرد. او به زبان عربی نه فقط بهعنوان موضوع امتحان، بلکه بهمثابه سنتی بزرگ برای فهم متن، اندیشه و تاریخ نگاه میکرد. از این جهت، سهم او در آموزش عربی در ایران کمتر از آثار نظریاش نبود. بسیاری از دانشجویان، چه در دانشگاه و چه بیرون از آن، عربی را از خلال نظمی میآموختند که آذرنوش برای آموزش این زبان طراحی کرده بود: نظمی روشن، مرحلهبهمرحله و در عین حال متکی بر فهم.
اهمیت این وجه آموزشی را نباید دستکم گرفت. در بسیاری از محیطهای آموزشی، عربی برای دانشجویان به درسی دشوار، بیروح و حافظهمحور تبدیل شده بود؛ زبانی که باید از آن عبور کرد، نه جهانی که باید آن را فهمید. آذرنوش این وضعیت را دگرگون میکرد. او از آموزش زبان پلی میساخت برای ورود به متون، برای درک سنت فکری و برای نزدیک شدن به تاریخ فرهنگی منطقهای که ایران قرنها با آن در گفتوگو بوده است. از این منظر، کار او فقط آموزش یک زبان نبود؛ نوعی تربیت ذهنی بود برای دقیقخواندن، مقایسهکردن و پرهیز از سادهسازی. زندگی علمی او نیز این چندوجهی بودن را بازتاب میداد. آذرنوش در سال ۱۳۱۶ به دنیا آمد؛ شناسنامهاش در قم صادر شده بود و خود با طنز از «قمی قلابی» بودنش یاد میکرد. دوران تحصیلش را در تهران و اهواز گذراند، در دارالفنون درس خواند و از همان سالهای نوجوانی به شعر و ادبیات علاقه داشت. بعدها نیز از همسایگی با خانواده فرخزاد و از یادداشتی که از فروغ بر یکی از شعرهایش مانده بود، سخن گفته بود. این وجه ادبی، هرچند زیر سایه کار دانشگاهیاش قرار گرفت، در منش و زبان او باقی ماند. همین سابقه ادبی احتمالاً در نثر و شیوه بیانش نیز بیتأثیر نبود. او حتی وقتی به موضوعات تخصصی و دشوار میپرداخت، میکوشید مسأله را روشن، منظم و بیابهام طرح کند. این ویژگی سبب میشد که نوشتههایش صرفاً برای اهل فن قابل استفاده نباشد، بلکه برای خواننده جدی غیرمتخصص هم راهگشا باشد. آذرنوش بهخوبی میدانست که دانش اگر در زبان گرفتار ابهام و خودنمایی شود، از اثرگذاری واقعی بازمیماند. ورود او به رشته عربی در دانشگاه تهران، بهتدریج مسیر اصلی زندگیاش را شکل داد. او مدتی در بغداد درس خواند، سپس به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن دکتری ادبیات عرب گرفت؛ جایگاهی که او را در شمار اولین ایرانیان دارای این درجه در این رشته قرار داد. رسالهاش درباره «طبقات الشعراء» ابن معتز بود و این تجربه، او را با روشهای دقیق پژوهش و تصحیح متن آشنا کرد. پس از بازگشت به ایران، در دانشگاه تهران به تدریس پرداخت و بعدها بهعنوان اولین مدیر گروه ادبیات عرب شناخته شد. همین پیشینه سبب شد که در کار او، سنت دانشگاهی ایران، تجربه زیسته در جهان عرب و آموزش آکادمیک اروپایی به شکلی کمنظیر در کنار هم قرار گیرد.
میراث آذرنوش
اما بخش مهمی از میراث آذرتاش آذرنوش در بیرون از کلاس درس و در نهادهای علمی شکل گرفت. حضور طولانیاش در مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، او را به یکی از چهرههای مؤثر در تولید دانش مرجع بدل کرد. او در این مرکز هم مقاله نوشت، هم در ویرایش و سنجش علمی متون نقش داشت و هم در تثبیت زبانی دقیق و پژوهشمحور سهیم بود. تألیف حدود ۱۷۰ مقاله تخصصی، ویرایش صدها مدخل و مقاله و فعالیت در شورای عالی علمی این مرکز، تنها اعدادی در کارنامه او نیستند؛ نشانههای نوعی اخلاق علمیاند که بر دقت، صبوری و پرهیز از شتابزدگی استوار بود. این بخش از کارنامه او اهمیت ویژهای دارد، زیرا دانش مرجع معمولاً کمتر از کتابهای پرآوازه دیده میشود، درحالیکه نقش آن در ساختن حافظه علمی یک جامعه بسیار بنیادی است. مقاله دایرةالمعارفی خوب، حاصل دانش فشرده، احتیاط در داوری و توانایی در خلاصهکردن مسائل پیچیده است. آذرنوش در این عرصه، صرفاً یک نویسنده یا ویراستار نبود؛ او به استقرار معیاری برای دقت علمی کمک میکرد. چنین سهمی در زمانهای که شتاب و سطحینویسی رو به افزایش است، اهمیتی دوچندان پیدا میکند. در کنار اینها، آثاری چون «راههای نفوذ فرهنگ ایرانی در عصر جاهلی»، «فرهنگ معاصر عربی-فارسی» و ترجمه «کتاب موسیقی کبیر» فارابی نشان میدهند ذهن او همواره متوجه نقاط تماس ایران و جهان عرب بود. او در پی آن نبود که این دو حوزه را از هم جدا کند، بلکه میخواست شکل تاریخی پیوند، رقابت و تأثیر متقابل آنها را روشن کند. از همین منظر، آذرنوش را باید بیش از هر چیز پژوهشگر مرزها دانست: مرز میان دو زبان، دو سنت ادبی و دو حافظه فرهنگی که در تاریخ ایران بارها درهم تنیدهاند.
اهدای ۴۶۴۸ جلد از کتابخانه شخصیاش به مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی نیز معنایی فراتر از یک اقدام نمادین داشت. کتابخانه هر پژوهشگر، نقشه سالهای فکر و جستوجوی اوست. وقتی آذرنوش این کتابها را به یک نهاد علمی سپرد، در واقع بخشی از عمر فکری خود را به حافظه جمعی دانش واگذار کرد. این رفتار، با سراسر کارنامهاش سازگار بود: او دانش را نه سرمایهای شخصی، بلکه میراثی قابل انتقال میدانست. از آذرنوش در سالهای مختلف تقدیر شد و جوایز مهمی گرفت اما جایگاه او را باید در سطحی عمیقتر سنجید. ارزش اصلی او در این بود که به ما آموخت چگونه میتوان درباره زبان، هویت و تاریخ، دقیقتر و منصفانهتر اندیشید. او نه به تعصب پناه میبرد و نه به بیریشگی. هم به فارسی دلبسته بود و هم منزلت ادب عربی را میشناخت. همین تعادل کمیاب است که از او چهرهای ماندگار میسازد.
آذرتاش آذرنوش فقط مجموعهای از کتابها و مقالهها از خود به جا نگذاشت؛ او شیوهای از فهم را به میراث سپرد؛ فهمی تاریخی، بیتعصب، منظم و ریشهدار. به همین دلیل، فقدان او صرفاً غیبت یک استاد برجسته نیست، بلکه غیبت نوعی منش علمی است؛ منشی که امروز نیز فرهنگ ما به آن
نیاز دارد.

