تعامل زبان‌ها

تأملی بر کتاب چالش میان فارسی و عربی سده‌های نخست

مونا محمدنژاد
روزنامه‌نگار

تاریخ ایران پس از اسلام، از جمله دوره‌هایی است که هرچه بیشتر درباره آن مطالعه می‌کنیم، پیچیدگی‌اش آشکارتر می‌شود. این دوره نه‌فقط از نظر سیاسی بلکه از حیث زبانی، فرهنگی، اجتماعی و حتی روان‌شناسی تاریخی، یکی از سرنوشت‌سازترین فصل‌های گذشته ایران به شمار می‌رود. در این میان، زبان جایگاهی ویژه دارد؛ زیرا زبان تنها وسیله بیان نیست، بلکه حافظه تاریخی، عنصر هویت‌ساز، ابزار انتقال دانش و یکی از مهم‌ترین نشانه‌های دوام یا دگرگونی یک فرهنگ است؛ ازهمین‌رو، هر پژوهشی که به نسبت فارسی و عربی در سده‌های اول اسلامی بپردازد، در واقع به یکی از بنیادی‌ترین مسائل تاریخ فرهنگی ایران نزدیک شده است.

 بازخوانی نسبت قدرت و زبان
کتاب «چالش میان فارسی و عربی؛ سده‌های نخست» نوشته آذرتاش آذرنوش، از جمله آثاری است که همین مسأله را در مرکز توجه قرار می‌دهد. پرسش اصلی کتاب این است که پس از استقرار حکومت اسلامی و گسترش نفوذ سیاسی و دینی عرب‌ها در ایران، چه رابطه‌ای میان زبان فارسی و زبان عربی شکل گرفت و این رابطه چگونه بر حیات فرهنگی ایرانیان اثر گذاشت؟ این پرسش، در ظاهر زبانی است اما در باطن، به موضوعاتی بسیار گسترده‌تر مربوط می‌شود: نسبت قدرت و زبان، پیوند دین و دانش، جایگاه دیوان‌سالاری، نقش نخبگان فرهنگی، چگونگی حفظ سنت‌های بومی و نیز شیوه سازگاری یک جامعه کهن با وضعیتی تازه و دگرگون‌کننده. اهمیت کتاب آذرنوش در آن است که از همان آغاز، موضوع را تنها در سطح برخورد دو زبان متوقف نمی‌کند. مسأله اساسی برای او این نیست که چه تعداد واژه از عربی وارد فارسی شد یا کدام ساختارهای زبانی از یکی به دیگری راه یافت، بلکه می‌کوشد نشان دهد چگونه عربی در مدت نسبتاً کوتاهی به زبان رسمی، دینی و علمی جهان اسلام تبدیل شد و درعین‌حال، فارسی نیز از میان نرفت و حتی پس از چند سده، دوباره به عرصه ادب، تاریخ‌نگاری، اندیشه و دانش بازگشت. این نکته به‌خودی‌خود مهم است، زیرا برخلاف بسیاری از زبان‌های محلی که در جریان فتوحات سیاسی به حاشیه رانده یا به‌تدریج ناپدید شدند، فارسی توانست نه‌تنها دوام بیاورد، بلکه در دوره‌ای تازه، به زبان یکی از درخشان‌ترین سنت‌های ادبی و فکری جهان اسلامی بدل شود.
برای فهم ارزش این مسأله، باید به این نکته توجه کرد که زبان در تاریخ ایران، همواره بیش از یک ابزار ارتباطی بوده است. فارسی حامل بخش مهمی از حافظه جمعی ایرانیان، روایت‌های تاریخی، الگوهای فرهنگی، شیوه‌های اندیشیدن و نظام‌های معنایی آنان بوده است. در مقابل، عربی نیز با ورود اسلام، صرفاً زبان قومی خاص باقی نماند، بلکه به زبان وحی، فقه، تفسیر، کلام، فلسفه، بخش مهمی از علوم و نیز ارتباط میان سرزمین‌های گسترده اسلامی تبدیل شد. بنابراین، آنچه در سده‌های اول اسلامی در ایران رخ داد، فقط همجواری دو زبان نبود، بلکه رویارویی و همزمان، همزیستی دو سنت بزرگ فرهنگی و تمدنی بود که هر دو از توان زایش و اثرگذاری بالایی برخوردار بودند.
 فراتر از اراده‌های سیاسی
یکی از امتیازهای چشمگیر کتاب«چالش میان فارسی و عربی» وسعت نگاه نویسنده و توجه او به بسترهای گوناگونی است که در شکل‌گیری این نسبت زبانی نقش داشته‌اند. کتاب نشان می‌دهد بحث فارسی و عربی را نمی‌توان فقط در چارچوب ادبیات یا زبان‌شناسی تاریخی بررسی کرد، باید آن را در پیوند با وضعیت سیاسی پس از فتح، ساختار حکومت، نهاد دیوان، شبکه‌های علمی، ترجمه متون، مهاجرت‌ها، تعاملات اجتماعی و تغییرات فکری زمانه دید. این رویکرد سبب می‌شود مسأله زبان از حالت انتزاعی و صرفاً نظری بیرون آید و به‌صورت پدیده‌ای زنده و درهم‌تنیده با واقعیت اجتماعی فهمیده شود.
از این منظر، کتاب به شمار زیادی از عوامل و اشخاص و روندها می‌پردازد. از مترجمان و دبیران گرفته تا فرمانروایان و سلسله‌هایی که در احیای فارسی نقش داشته‌اند، از متفکران و ادیبان دوزبانه تا آثاری که در مسیر انتقال میراث علمی و ادبی میان دو زبان شکل گرفته‌اند، همگی در تحلیل نویسنده جای دارند. این تنوع، یکی از نقاط قوت مهم کتاب است؛ زیرا خواننده درمی‌یابد سرنوشت زبان‌ها را نمی‌توان فقط با اراده سیاسی توضیح داد. زبان در بطن جامعه زندگی می‌کند و از شبکه‌ای از نیازها، منافع، اعتبارات، عادت‌های فرهنگی و ساخت‌های قدرت اثر می‌پذیرد. در حقیقت، بقای فارسی را باید یکی از مهم‌ترین واقعیت‌های فرهنگی این دوره دانست. اگرچه بسیاری از نخبگان برای مشارکت در جهان علمی و سیاسی زمانه ناگزیر به عربی‌نویسی بودند، فارسی در میان مردم باقی ماند و از دل همین ماندگاری اجتماعی، توانست بعدتر به زبانی برای آفرینش ادبی، روایت تاریخی و حتی نگارش برخی متون علمی و اخلاقی تبدیل شود. این نکته از نظر تاریخی بسیار معنادار است؛ زیرا نشان می‌دهد که زبان فقط از بالا و به وسیله حکومت تعیین تکلیف نمی‌شود. حتی اگر قدرت سیاسی زبانی را تقویت کند، دوام یا افول یک زبان به میزان ریشه‌داشتن آن در زندگی مردم، قابلیت‌های فرهنگی‌اش و امکان انطباقش با شرایط جدید نیز وابسته است.

 تبارشناسی یک فرضیه
با این همه، کتاب آذرنوش تنها به سبب دامنه اطلاعاتش اهمیت نیافته، بلکه به‌دلیل طرح نظریه‌ای مشخص نیز توجه منتقدان را برانگیخته است. محور اصلی این بحث، مفهوم «چالش» در عنوان کتاب است. نویسنده ظاهراً می‌خواهد از وضعیتی سخن بگوید که در آن، میان فارسی و عربی نوعی کشمکش یا تنش تاریخی وجود داشته است. بسیاری از منتقدان بر این باورند شواهد تاریخی، اگر با دقت بیشتری نگریسته شوند، بیش از آن‌که از ستیز و تقابل خبر دهند، حکایت از همزیستی، اقتباس، دادوستد فرهنگی و تقسیم کار میان دو زبان دارند. این نقد، فقط متوجه یک واژه در عنوان کتاب نیست، بلکه متوجه جهت‌گیری کلی تحلیل نیز هست. اگر از آغاز، رابطه دو زبان در چارچوب «چالش» فهمیده شود، این خطر وجود دارد که داده‌های تاریخی نیز در همین افق تفسیر شوند و هر نشانه‌ای از تفاوت یا ترجیح زبانی، به‌عنوان نشانه‌ای از نزاع فهم شود. در حالی که تاریخ زبان‌ها، بویژه در جهان‌های چندفرهنگی، اغلب بر اساس الگوهایی پیچیده‌تر پیش می‌رود. زبان‌ها می‌توانند همزمان با یکدیگر رقابت کنند، از یکدیگر تأثیر بپذیرند، در حوزه‌هایی متفاوت به کار روند و حتی به شکلی مکمل عمل کنند؛ از این‌رو، این پرسش جدی مطرح می‌شود که آیا تعبیر «چالش» برای توصیف کلی این رابطه، به اندازه کافی دقیق و متعادل هست یا نه؟
یکی دیگر از انتقادهایی که بر کتاب وارد شده، به ناهماهنگی در تعیین زمان آغاز این چالش بازمی‌گردد. اگر قرار باشد از پدیده‌ای تاریخی با عنوانی مشخص سخن گفته شود، انتظار می‌رود مرزهای زمانی و شواهد آن تا حد امکان روشن باشند. منتقدان از همین زاویه بر کتاب خرده گرفته‌اند و گفته‌اند خود مفهوم چالش، نیازمند تعریف تاریخی روشن‌تر و شواهد قاطع‌تری است. در کنار این، برخی نقدها متوجه شیوه استنباط نویسنده است. در پژوهش تاریخی، فاصله میان یک فرضیه جالب و یک نتیجه مستند، فاصله‌ای جدی است. مورخ می‌تواند از روی قرائن، احتمالاتی را مطرح کند اما هرچه موضوع حساس‌تر و دامنه نتیجه‌گیری گسترده‌تر باشد، نیاز به شواهد محکم‌تر نیز بیشتر می‌شود. بخشی از منتقدان بر این باورند که در بعضی مواضع، کتاب آذرنوش از برخی فرض‌ها یا دیدگاه‌های محل مناقشه برای تقویت نظریه کلی خود بهره گرفته، بی‌آن‌که همه دشواری‌های آن فرض‌ها را به اندازه کافی برطرف کرده باشد. این مسأله البته ارزش پژوهش را از میان نمی‌برد اما نشان می‌دهد که خواننده باید میان طرح مسأله و اثبات نهایی تفاوت قائل شود.

 واقعیت‌های تاریخی میدان دو زبانگی
از منظر محتوایی، شاید مهم‌ترین استدلال مخالفان این باشد که رابطه فارسی و عربی را بهتر است در چارچوب تقسیم نقش‌های زبانی و فرهنگی فهمید، نه صرفاً در قالب تعارض؛ به بیان دیگر، زبان عربی به‌دلیل جایگاه دینی و علمی‌اش، زبان مطلوب برای برخی حوزه‌های خاص بود؛ همان‌طور که فارسی به‌دلیل پیوندش با بافت اجتماعی و فرهنگی ایران، در حوزه‌هایی دیگر جایگاهی استوار داشت. این وضع، الزاماً نشان‌دهنده خصومت نیست. در بسیاری از جوامع، زبان دین با زبان زندگی روزمره یا زبان دانش با زبان محاوره یکی نبوده است؛ بنابراین، همزیستی فارسی و عربی می‌تواند بیش از آن‌که صحنه حذف یکی به دست دیگری باشد، عرصه نوعی سازگاری تاریخی باشد. وجود شمار زیادی از دانشمندان و نویسندگان دوزبانه نیز این برداشت را تقویت می‌کند. نخبگان فرهنگی جهان ایرانی-اسلامی، در بسیاری از موارد، نه خود را میان دو زبان محصور می‌دیدند و نه لزوماً یکی را دشمن دیگری می‌پنداشتند. آنان بسته به موضوع، مخاطب، سنت علمی و هدف نوشتن، از عربی یا فارسی بهره می‌گرفتند. همچنین شواهد تاریخی فراوانی وجود دارد که بر تعامل و درهم‌تنیدگی این دو سنت زبانی دلالت می‌کنند. مهاجرت عرب‌ها به ایران، سکونت آنان در شهرهای مختلف، آموختن فارسی از سوی برخی از آنان، گرایش ایرانیان به یادگیری عربی برای مشارکت در ساختار دینی و اداری، ترجمه آثار از فارسی به عربی و از عربی به فارسی، اختلاط اجتماعی و خانوادگی و نیز تأثیر واژگانی و سبکی متقابل، همگی نشان می‌دهند رابطه دو زبان را نمی‌توان به یک الگوی ساده تقلیل داد. آنچه در برابر ما قرار دارد، بیشتر نوعی تاریخ تماس زبانی و فرهنگی است که در آن، هم اقتدار وجود دارد، هم جذب و اقتباس، هم مقاومت و هم سازگاری.
از سوی دیگر، نباید هر ترجیح تاریخی به نفع عربی را نشانه فارسی‌ستیزی دانست. در دوره‌ای که عربی زبان مشترک بخش بزرگی از جهان اسلام بود، طبیعی است که بسیاری از متفکران برای انتشار گسترده‌تر اندیشه‌های خود یا برای پیوستن به شبکه علمی زمانه، به عربی بنویسند. این انتخاب می‌توانست کاملاً عملی، علمی یا ارتباطی باشد، نه لزوماً ایدئولوژیک یا هویتی.
 
 داده‌های انبوه و انسجام نظری
کتاب «چالش میان فارسی و عربی؛ سده‌های نخست» پرارجاع و غنی از نظر داده است اما در عین حال، گاهی کتاب حالتی موزاییکی یا چندپاره پیدا می‌کند. مقصود آن است که انبوهی از شواهد و نمونه‌ها گرد آمده اما در همه بخش‌ها پیوند این داده‌ها با یک خط استدلالی کاملاً منسجم به یک اندازه روشن نیست. این مسأله در آثار پژوهشی بزرگ، گاه امری طبیعی است؛ زیرا هرچه دامنه اطلاعات وسیع‌تر باشد، حفظ انسجام تحلیلی دشوارتر می‌شود. اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، باید اذعان کرد که ارزش اصلی کتاب آذرنوش همچنان محفوظ است. این کتاب مسأله‌ای بزرگ و مهم را با جدیت پیش می‌کشد و خواننده را وادار می‌کند تاریخ زبان را نه در قالب روایت‌های ساده و احساسی، بلکه در نسبت با قدرت، فرهنگ، جامعه و تحولات تمدنی ببیند. حتی اگر با بخش‌هایی از تحلیل نویسنده موافق نباشیم، یا اگر عنوان کتاب را تا اندازه‌ای جهت‌دار و بحث‌انگیز بدانیم، باز هم نمی‌توان انکار کرد که طرح این پرسش، خود بسیار راهگشاست: چگونه فارسی در جهان تازه اسلامی دوام آورد، چه چیزهایی را از دست داد، چه چیزهایی را جذب کرد و چگونه توانست در شرایطی جدید، دوباره خود را بازسازی کند؟

  فراسوی دوگانه‌های صلب
شاید یکی از مهم‌ترین نتایجی که از خواندن این کتاب و نقدهای پیرامون آن به دست می‌آید، این باشد که تاریخ زبان را نباید به تقابل‌های دوقطبی فروکاست. در بسیاری از موارد، زبان‌ها نه فقط با یکدیگر رقابت می‌کنند، بلکه به یکدیگر امکان رشد نیز می‌دهند. گاه زبان مسلط، شبکه‌ای بزرگ‌تر از ارتباط، علم یا قدرت فراهم می‌کند و زبانی دیگر، با تکیه بر ریشه‌های اجتماعی و فرهنگی خود، در همین فضا راهی برای بازآفرینی پیدا می‌کند. تجربه فارسی و عربی در سده‌های اول اسلامی، به احتمال فراوان، از همین جنس است. این تجربه نه داستان نابودی کامل یک زبان است، نه روایت پیروزی بی‌چون‌وچرای زبان دیگر، بلکه حکایت تماس دو سنت توانمند است که در اثر این تماس، هر دو دگرگون شدند.
«چالش میان فارسی و عربی» را باید کتابی مهم، اثرگذار و در عین حال مناقشه‌برانگیز دانست. اهمیت آن از یک‌سو به‌دلیل گستردگی اطلاعات، توجه به زمینه‌های تاریخی و طرح مسأله‌ای بنیادین است؛ از سوی دیگر، بحث‌برانگیزی آن به سبب برخی ابهام‌های نظری، نوسان در استدلال و شیوه تفسیر شواهد است. این دو وجه، نه یکدیگر را خنثی می‌کنند و نه باعث می‌شوند یکی را به سود دیگری کنار بگذاریم. برعکس، همین ترکیب است که کتاب را به اثری زنده در فضای فکری بدل می‌کند: اثری که هم باید از آن آموخت و هم باید آن را به محک نقد زد.

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و نود و سه
 - شماره نه هزار و نود و سه - ۱۷ مرداد ۱۴۰۵