درباره سلفی گرفتن با هنرمندان در مراسم خاکسپاری اکبر عبدی
فرهنگ سلفی و مرگِ ملاحظه
رضا صائمی
دبیر گروه فرهنگی
مرگ، آخرین حریم انسان است، آخرین پرده نمایشی که دیگر مخاطب نمیخواهد، بلکه تنها احترام میطلبد. مراسم تشییع و خاکسپاری، آیین بدرقه است؛ جایی که سکوت از هر کلامی رساتر است و حضور، معنایی جز همدلی ندارد. اما انگار در روزگار سلطه شبکههای اجتماعی، حتی آیین مرگ و خاکسپاری هم از اشغال دوربینهای موبایل در امان نمانده است.
ویدیوی منتشرشده از مراسم خاکسپاری اکبر عبدی، بیش از آنکه روایتی از یک مراسم سوگواری باشد، تصویری تکاندهنده از یک اختلال فرهنگی است؛ جایی که عدهای با ازدحام پیرامون رضا عطاران، مجید صالحی و دیگر هنرمندان، میکوشند سهم خود را از یک سلفی شکار کنند، انگار نه مراسم وداع است، نه مجلس عزا، بلکه فرش قرمز جشنوارهای است که فقط لوکیشنش عوض شده است.
این تصاویر، تلختر از آن است که صرفاً به حساب هیجان چند هوادار گذاشته شود. مسأله، فقط یک عکس نیست، مسأله، فروپاشی مرز میان موقعیتهاست. جامعهای که تفاوت میان عزا و جشن را در رفتارهای خود از یاد ببرد، آرامآرام حساسیت اخلاقیاش را نیز از دست میدهد. فرهنگ، دقیقاً از همین مرزها ساخته میشود؛ از اینکه بدانیم کجا باید نزدیک شویم و کجا باید فاصله بگیریم، کجا باید حرف بزنیم و کجا سکوت کنیم.
سالهاست که شبکههای اجتماعی، تجربه زیستن را به تجربه ثبت کردن تقلیل دادهاند. دیگر مهم نیست چه احساسی را زندگی میکنیم، مهم این است که چه تصویری از آن منتشر میکنیم. حضور، وقتی در قاب دوربین ثبت نشود، گویی اصلاً رخ نداده است. به همین دلیل، حتی سوگ نیز به فرصتی برای تولید محتوا تبدیل میشود. سلفی، دیگر یادگاری نیست، سند حضور است، مدرکی برای اعلام اینکه «من هم آنجا بودم.»
اما این «من» همان نقطه بحرانی ماجراست. فرهنگ سلفی، بیش از آنکه درباره عکس باشد، درباره غلبه فردیت بر جمع است؛ درباره خودی که آنقدر بزرگ شده که حتی اندوه دیگران را هم در پسزمینه قاب شخصی خود تعریف میکند. در چنین وضعیتی، سوگ دیگری نیز به ابزاری برای دیده شدن تبدیل میشود. عزاداری، دیگر موضوع نیست، دکور است. البته نباید از نقش فرهنگ سلبریتی نیز غافل شد. سالهاست که مرز میان زندگی خصوصی هنرمندان و زیست عمومی آنان فروریخته است. بسیاری گمان میکنند چون بازیگری را دوست دارند، در هر زمان و هر مکانی حق دارند بخشی از زندگی او را تصاحب کنند، حتی در لحظهای که او برای وداع با دوست یا همکارش آمده است. انگار شهرت، حق تنهایی و اندوه را نیز از او سلب میکند.
رضا عطاران یا مجید صالحی در آن مراسم، نه ستارههای یک شوی تلویزیونی بودند و نه میهمانان یک افتتاحیه؛ آنها عزادار بودند. آمده بودند تا ادای احترام کنند، نه اینکه به سوژه عکاسی تبدیل شوند. اصرار برای گرفتن عکس در چنین موقعیتی، نه نشانه علاقه، بلکه نوعی نادیده گرفتن انسان پشت چهره مشهور است. وقتی سلبریتی بودن، هویت انسانی فرد را میبلعد، نتیجه همین میشود که اندوه او هم به رسمیت شناخته نمیشود.
شاید برخی این رفتارها را سادهسازی کنند و بگویند «مردم از روی علاقه این کار را میکنند.» اما علاقه، اگر با احترام همراه نباشد، به مزاحمت تبدیل میشود. همانگونه که دوست داشتن، مجوز ورود به حریم خصوصی دیگران نیست، شیفتگی به یک هنرمند نیز مجوز شکستن حرمت یک مجلس عزا نیست.
آنچه در این تصاویر آزاردهنده است، فقط بیتوجهی به احساس هنرمندان نیست، بیاعتنایی به مفهوم سوگواری است. افرادی که نتوانند برای مرگ حرمت قائل شوند، دیر یا زود در دیگر عرصههای زندگی نیز دچار فرسایش اخلاقی خواهند شد. احترام به موقعیت، از نشانههای بلوغ فرهنگی است، بلوغی که نه با شعار، بلکه با رفتارهای کوچک روزمره سنجیده میشود.
ما بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازتعریف آداب زندگی جمعی هستیم. خانواده، مدرسه، رسانه و حتی خود هنرمندان، هر کدام سهمی در آموزش این فرهنگ دارند. باید یاد بگیریم که هر حضوری، الزاماً فرصت عکس گرفتن نیست و هر چهره مشهوری، همیشه آماده لبخند زدن برای دوربین نیست. بعضی لحظهها، فقط برای سکوت آفریده شدهاند. شاید دردناکترین قاب آن ویدیو، نه ازدحام جمعیت، بلکه جابهجایی معناها باشد؛ جایی که مرگ به حاشیه میرود و سلفی به متن میآید. انگار دوربین، جای شعور ایستاده است و میل به دیده شدن، بر ضرورت دیدن غلبه کرده است. این فقط یک تصویر نیست، روایتی است از جامعهای که اگر مراقب نباشد، روزی حتی حرمت مرگ را نیز در فیلترها و قابهای مجازی گم خواهد کرد.

