روایتی از چهره فوتبالی اکبر عبدی
یک هوادار صادق
سینا حسینی
روزنامهنگار
اکبر عبدی را نمیتوان تنها در قابهای روشن سینما و تلویزیون جای داد؛ او بیرون از صحنه نیز نقش خودش را بازی میکرد: با همان صداقت همیشگی و صراحت لهجه، با همان شیطنتی که لبخند را به چهرهها هدیه میداد. جایی میان شوخیهای محترمانه و خاطرههای ماندگارش، نه علاقهای پنهان، که عشقی آشکار جریان داشت: فوتبال، با همه هیاهو و کریخوانیهایش.
او از آن دست آدمها نبود که علاقهاش را در لفافه بپیچد. وقتی بحث فوتبال به میان میآمد، عبدی ناگهان از بازیگر به هوادار تبدیل میشد؛ پرحرارت، صریح و بیتعارف: «من استقلالیام.» همین یک جمله برای او نه شعار بود و نه ژست؛ روایتی کوتاه و صادقانه بود. آبی برایش فقط یک رنگ نبود؛ حسی بود، رفاقتی قدیمی با سکوهایی که شاید هرگز همهشان را از نزدیک ندیده بود، اما بهخوبی میشناخت.
با اینهمه، عبدی در دنیای رقابت اسیر تعصب کور نمیشد. میتوانست استقلالی بماند و در عین حال از رقیب نیز با احترام یاد کند. در گفتوگوی آخرش با پژمان بازغی، وقتی نام علی پروین یا علی دایی را بر زبان آورد، لحنش نه از جنس رقابت، که از جنس قدردانی بود؛ گویی میخواست بگوید فوتبال، پیش از آنکه میدان جدال باشد، صحنهای است برای بزرگ شدن آدمها. او به واسطه رفاقت صمیمانه با علی دایی، با وجود علاقه به استقلال، در جشن رونمایی از پیراهن پرسپولیس در دوره مربیگری علی دایی در دهه ۹۰ به باشگاه پرسپولیس رفت و با پیراهن این تیم در کنار علی دایی عکس یادگاری گرفت تا نشان دهد معنای رفاقت چیست.
اما میان همه نامها، یک اسم برای اکبر عبدی حالوهوای دیگری داشت: «ناصر حجازی». وقتی از او حرف میزد، صدا اندکی آرامتر میشد؛ انگار به خاطرهای دست میکشید که هنوز زنده است. حجازی برای عبدی فقط یک دروازهبان نبود؛ نمادی بود از وقار، از ایستادگی در برابر طوفان، از آن نوع بزرگی که حتی شکست نیز نمیتواند خدشهای بر آن وارد کند.
جالب آنکه این عشق به فوتبال محدود نمیماند. عبدی با همان شور، از کشتیگیران ایرانی نیز سخن میگفت؛ از پهلوانهایی که روی تشک، روایت دیگری از تلاش و افتخار میآفرینند. برای او، ورزش چیزی فراتر از نتیجه بود؛ نوعی زیبایی در حرکت، در رقابت و در انسانی که میکوشد بهتر باشد.
اکبر عبدی حالا دیگر در میان ما نیست، اما تصویرش تنها در نقشهایش در «اجارهنشینها»، «مادر» و دهها اثر ماندگار دیگر در کارنامه هنریاش خلاصه نمیشود. او را میتوان در یک کریخوانی ساده، در یک گفتوگوی فوتبالی، در لبخندی که با جمله «من استقلالیام» آغاز میشود، دوباره پیدا کرد. شاید راز ماندگاریاش همین بود؛ زندگی را، همچون بازیگری، جدی میگرفت، اما نه آنقدر جدی که لبخند از آن
حذف شود.
روحش شاد و یادش گرامی.

