برای فرشتگان میناب

سلام پرنده‌های گم‌شده در مِه!

عبدالرحیم سعیدی‌راد /  نام مدرسه‌تان «شجره‌ طیبه» بود؛ درختی با ریشه‌هایی در روشنی و شاخه‌هایی که هر صبح، صد و شصت و هشت سیب تازه‌ را به تماشا می‌نشست. صد و شصت و هشت مسافر کوچک، با کیف‌هایی پر از «صدای پای آب» و دفترچه‌هایی که در آنها هیچ‌کس مشق خون ننوشته بود. ناگهان چه شد؟ کدام موشک از سمت تاریکی به روشنی کوچه‌تان قدم گذاشت؟ یا کدام صاعقه بیگاه به مدرسه‌تان رسید. که زنگ تفریح، در حنجره هیچستان گم شد؟ فرشتگان بی‌قرار من! دختران آفتاب و پسران باران... بعضی‌هایتان چنان سبک‌بال به سمت نور دویدید که حتی لنگه‌کفشی پر از ریگ یا سنجاق‌سری از شما به زمین برنگشت. شما در خواب ابرها حل شدید و آسمان شما را در آغوش خود پنهان کرد. و از بعضی دیگر... تنها دست کوچکی ماند، یا تکه‌ای از پیراهنی سوخته؛ دستی کوچک که شاید هنوز لای صفحات کتاب فارسی روی کلمه‌ «مادر» جا مانده است. حالا گریه نمی‌کنم... .  فقط یکباره دلم برای صد و شصت و هشت سلام ناتمام می‌گیرد. روزها به حیاط «شجره‌ طیبه» می‌روم، زیر سایه‌ شاخه‌هایی که دیگر نیستند می‌نشینم و برای تکه‌های آسمان که در خاک میناب جا مانده فاتحه‌ای از جنس باران می‌خوانم.
صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • انرژی
  • زیست بوم
  • خودرو
  • حوادث
  • اندیشه
  • علم و فناوری
  • ایران زمین
  • کتاب
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و هشتاد و دو
 - شماره نه هزار و هشتاد و دو - ۰۳ مرداد ۱۴۰۵