از متکلم وحده بودن بیزارم
گفتوگو با علی مؤذنی درباره دو داستان مادر و مامان و شنود و دغدغههایش
علی مؤذنی یکی از داستاننویسان، نمایشنامهنویسان و پژوهشگران دغدغهمند در ادبیات معاصر ایران است که آثارش به دلیل عمق روانشناختی و نگاه متفاوت به مفاهیم انسانی، جایگاه ویژهای در داستاننویسی دارد. او در آثارش مرز میان واقعیتهای ملموس اجتماعی و دغدغههای عمیق درونی را درهم میآمیزد. مؤذنی نوشتن را با داستان کوتاه آغاز کرد و سپس در حوزههای رمان و نمایشنامه نیز به یکی از چهرههای پرکار تبدیل شد. همچنین بخش مهمی از آثار او به حوزه جنگ و دفاع مقدس اختصاص دارد؛ مانند رمان تحسینشده «نه آبی نه خاکی» یا «ملاقات در شب آفتابی». اما تفاوت بنیادین او با نویسندگان کلاسیک این ژانر در این است که مؤذنی راوی ترکشهایی است که بر روح و روان آدمها نشسته است. در واقع به جای حماسهسرایی، به ترسها، تردیدها، تنهاییها و بحرانهای روحی رزمندگان و خانوادههایشان در بستر جنگ و پس از آن میپردازد. مؤذنی از آن دسته نویسندگانی است که ادبیات برایش صرفاً ابزار روایت و داستاننویسی نیست، بلکه راهی برای فهم رنج انسان، بازخوانی تجربههای تاریخی و تأمل در وضعیت روحی و اخلاقی جامعه است. او در آثارش فقط قصه نمیگوید، بلکه خواننده را وادار میکند به لایههای پنهانتر زندگی، حافظه، ایمان، فقدان و امید بیندیشد.او در دو داستان بلندی که به تازگی منتشر کرده، همچنان دغدغههای اجتماعی و روابط خانوادگی را دستمایه نوشتن خود کرده است؛ در «شنود» به یکی از مهمترین دغدغههای دنیای امروز یعنی تکنولوژی و اثرات آن روی زندگیها پرداخته است. در «مادر و مامان» نیز با نگاهی روانشناسانه زندگی یک خانواده درگیر بحران را روایت میکند و روی پیوندهای خانوادگی و لایههای پنهان روابط انسانی تمرکز دارد. گفتوگو با این نویسنده فرصتی است برای نزدیک شدن به جهان فکری او و درک اینکه چگونه یک ذهن دغدغهمند میتواند ادبیات را به عرصهای برای طرح پرسشهای جدی و ماندگار تبدیل کند. همین دغدغهمندی عمیق و نگاه مسئولانه به انسان و جامعه، یکی از مهمترین دلایلی بود که به گفتوگو با ایشان پرداختهایم.
بهار خسروی
گروه کتاب
شخصیتهای داستانی شما چقدر از واقعیت و آدمهای اطرافتان میآیند و چقدر ساخته تخیلاند؟
سؤال خوبی است، چون پاسخش میتواند مشکل بسیاری از خوانندههای داستان و رمان را حل کند. نوجوان که بودم، در پیشانینوشت بعضی کتابها میخواندم که «همه اشخاص این داستان یا رمان خیالیاند.» درک نمیکردم این اعلان برای چیست؟ تا اینکه آثارم درباره دفاع مقدس در دهه ۷۰ به چاپ رسید. پس از آن با خوانندگان بسیاری مواجه شدم که مثلاً آدرس یا شماره تلفن شهید یا جانباز را از من میخواستند. به ناشر زنگ میزدند و به هر سختیای که بود، شماره من را میگرفتند تا در یک موقعیت بغرنج قرارم بدهند. حالا چرا بغرنج؟ چون چنان دوستانه در مورد شهید یا جانباز حرف میزدند که برایم سخت میشد بگویم این شخصیت داستانی است، نه واقعی. اگر میگفتم داستانی است، وامیرفتند و حتی عصبی میشدند که یعنی چه؟ چه معنی دارد؟ اگر میگفتم واقعی است، با اصرار نشانی قبر شهید یا شمارهای از خانوادهاش را میخواستند، همین قدر جدی. اینجا بود که فهمیدم چرا جمله مشهور «همه شخصیتهای این داستان خیالیاند و...» بر پیشانینوشت بعضی کتابها نقش میبندد.
این روزها با ترکیب سواد رسانه، سواد رابطه، سواد دیجیتال، سواد مالی، سواد سیاسی و انواع دیگری از چنین ترکیبهایی مواجه هستیم. اما فکر نمیکنم ترکیب سواد داستانی چندان رایج باشد، مگر میان اهالی داستان.
سواد داستانی یعنی اشراف نسبت به دنیای داستان و شناختن حد و حدود آن. به دو مورد آن میپردازم؛ ما یک دنیای واقعی داریم و یک دنیای داستانی. دنیای واقعی همین است که در آن زندگی میکنیم، اسیر تقیداتش هستیم و راه خروجی از آن نداریم تا مرگ فرابرسد. یک دنیای داستانی داریم که اتفاقاً این دنیا هم حد و حدود خودش را دارد، هر چند زمین تا آسمان با دنیای واقعی فرق دارد. بنابراین ما در دنیای داستان با واقعیت داستانی روبهرو هستیم، نه واقعیت محض. ممکن است از واقعیت محض یا واقعیت بینامتنی گرتهبرداری کنیم و شخصیتی را از دنیای واقعی قرض بگیریم، اما این واقعیت و این شخصیت به عاریت گرفته شده با ورود به دنیای داستان نیز ماهیتی کاملاً متفاوت با ماهیت پیشین خود پیدا میکند، چون به لعاب تخیل نویسنده آلوده میشود، قواعد دنیای داستانی را به خودش میپذیرد، استحاله میشود و به صورتی کاملاً متفاوت دوباره تحویل خواننده میشود.
هیچ حادثه یا واقعه یا شخصیت داستانی وجود ندارد که بشود به ضرس قاطع گفت مابهازایی خارج از دنیای داستان دارد! اگر چنین ادعایی را بپذیریم، آن وقت باید میان داستان یا خاطره بودن آن شک کنیم. در مورد تجربههای شخصی هم همین استحاله وجود دارد و من واقعاً نمیتوانم بگویم کدامیک از تجربههای داستانیشده من تجربه شخصی من است؟ تجربه شخصی من در واقعیت محض یا واقعیت موجود است که معنی میدهد. آنچه از این تجربه وارد دنیای داستان و در آن مستحیل شده، هیچ ربط ماهوی با تجربه شخصی من پیدا نمیکند.
آن طور که به نظر میرسد و براساس دو داستان «مادر و مامان» و «شنود» که به تازگی منتشر شده، رشته اتصال داستانهای شما موضوع خانواده، زن و فرزند است، این دغدغه از کجا میآید؟
داستانهای «مادر و مامان» و «شنود» و همین طور داستان بلند دیگری که برای کسب مجوز به ارشاد رفته با نام «لِگ»، سه گانهای است که نقش و تأثیر مادر را در چگونگی شکلگیری فرزندان جامعه بهخصوص پسران بررسی میکند. هم فتانه در داستان «مادر و مامان» و هم نسرین در داستان «شنود» و هم فرزانه در داستان بلند «لگ»، غریزی عمل میکنند و تأثیرات مخربی بر سرنوشت فرزندانشان میگذارند. این خیلی مهم است که مادران و پدران از غریزی تربیت کردن پرهیز کنند و هم خود نسبت به موقعیت خود آگاه شوند و هم فرزندانشان را به نوعی خودآگاهی فردی و جمعی برسانند؛ مخصوصاً حالا که با نسلی از تک فرزندی روبهرو هستیم که آثار و تبعات تنها بودنشان را در آیندهای نزدیک نشان خواهند داد.
یکی از تمهای «شنود» همین است. مازیار نگران تنهایی پرهام است و تنهایی را آفت او میبیند. پرهام شبها میترسد و برای همین دست به عملی میزند که هم نسرین و هم مازیار را تا مرز سکته پیش میبرد. مازیار با آگاهی خواهان فرزندی دیگر است، اما نسرین به عنوان زنی که غریزی زندگی میکند، نقد را رها میکند و نسیه را میچسبد. نسرین دورنمایی از آینده پرهام ندارد، اما مازیار که خواننده کتابهای روانشناسی - هر چند زرد - است، حداقل نسبت به این موضوع موضع دارد و با بیان اینکه پرهام در آینده نه برادر دارد نه خواهر و تنها و رهاست، هیچ کس او را داداش صدا نمیزند؛ برادر زادهای نیست که او را عمو یا خواهرزادهای نیست که او را دایی صدا بزند، نگرانی خودش را نشان میدهد.
در «شنود»، مسأله شنیدن و شنیده شدن فراتر از یک موقعیت داستانی به نظر میرسد. این داستان را واکنشی به یک وضعیت اجتماعی و زیستی میدانید یا کاوشی در انزوای روانشناختی شخصیت؟
میتوانیم چنین برداشتی را به داستان نسبت بدهیم، اما همه موارد لازم در داستان گنجانده شده که با تحلیل آنها به منظور اصلی داستان پی ببریم. «شنود» از نظر من یکی از لایههای معنایی این داستان است و اگر بخواهیم بار معنا و مفهوم داستان را بر آن متمرکز کنیم، ممکن است لایههای مهم معنایی دیگر را از دست بدهیم یا به حاشیه ببریم. پرهام بسط و عمق یافته شخصیت کودکان امروز است که اشرافشان از پدران و مادرانشان نسبت به مدیا بیشتر است. گوشی همراه جعبه ابزارشان است، انگار با آن به دنیا آمدهاند. چنان به سرعت با آن اخت و بر آن مسلط میشوند و امکانات آن را برای پیشبرد خواستههایشان در اختیار میگیرند که پدران و مادران به گرد پایشان هم نمیرسند. برای همین است که نسل جدید حاکم بر والدین خویش میشوند. در یک صحنه از داستان وقتی نسرین وارد خانه میشود و میبیند که پرهام دارد به مازیار در مورد یک اپلیکیشن توضیح میدهد، از ذهنش میگذرد که جای بزرگتر و کوچکتر عوض شده و آن که بزرگتر و مسلطتر است، گویی پرهام است نه مازیار. نسرین از این بابت شاکی است و تنها راه مبارزهاش این است که گوشی همراه را شبها از دسترس پرهام دور کند تا از خطر سیطره پرهام بر روابط زناشویی خودش و شوهرش در امان بمانند.
انتخاب عنوان «مادر و مامان» تقابلی در خود دارد. آیا این تقابل زبانی، آگاهانه برای نمایش شکاف میان دو جهان یا دو نسل انتخاب شده؟ و این تفاوت واژگانی در ذهن شما چه بار معنایی داشته است؟
«مادر و مامان» از نظر معنی یکیاند، اما از نظر بار عاطفی، موسیقی آوایی و جایگاه فرهنگی تفاوتشان محسوس است. ما روز مادر داریم نه روز مامان، چراکه لفظ مادر حس وقار و عظمت و احترام را به ذهن متبادر میکند، اما لفظ مامان بیشتر از آنکه بر مقام تأکید داشته باشد، روی رابطه متمرکز است و گرما و صمیمیت و دلتنگی و نزدیکی را القا میکند. وقتی میگوییم مامان، شخص مامان را صدا میزنیم نه جایگاه اجتماعی یا اخلاقی او را. در داستان بلند «مادر و مامان» یکی مادر واقعی است، یکی زنی که خود را مادر جا میزند. فرهاد که داستان از دید او روایت میشود، در دورهای از کودکیاش در مواجهه با دو زنی بوده که یکیاش اقدس، مادر واقعی اوست و دیگری فتانه که در پی نیازش به مادر بودن، خود را مادر جا میزند. فرهاد به عنوان یک کودک جاذبههایی در وجود فتانه به عنوان زنی فعال و شوخ و شنگ میبیند که اقدس عاری از آن است. برای همین جذب فتانه میشود و او را بر اقدس ترجیح میدهد. فتانه رنگی دیگر به دنیای فرهاد میبخشد و باعث میشود قلب و ذهن فرهاد از اقدس دور شود. فتانه در این برهه برای فرهاد مامان است و اقدس برای او مادر. اقدس او را زاییده، فتانه دارد او را میپروراند. بنابراین مادر و مامان تحلیلگر دنیای دوقطبی شده ذهن فرهاد از مفهوم مادرانگی است.
مجموعه داستانهایتان بازتاب دهنده چه برههای از فضای جامعه هستند؟
درست است که داستان در بستر زمان رخ میدهد و هر دورهای هم تشخص خودش را دارد، اما داستان، خبر روزنامه نیست که مقید به حوادث روز باشد. اینکه دیگر داستان نیست، خبر روزنامه است. داستان دنیای خودبسندهای است با قوانین خاص خودش. پس میتوان در هر دورهای داستانی نوشت که ذهن به آن مشغول است. ممکن است در زندگی واقعی اسیر جنگ باشی، اما در دنیای داستانی درگیر عشقی سوزان. البته در همه داستانهای من به قدر نیاز تشخص زمانی وجود دارد. مهم است که بدانیم شخصیتهای داستانی بازتابدهنده چه دورانی از زندگی فردی و اجتماعی ما هستند. مثلاً در همین دو داستان بلند «مادر و مامان» و «شنود»، اگر فاصله هر نسل را حدود ۳۰ سال در نظر بگیریم، ۴ نسل در داستان «مادر و مامان» نقش دارند. اقدس، فتانه، سحر و الناز. مثلاً تفاوت نسلی اقدس با فتانه در نوع زبان اقدس تظاهر پیدا میکند، زبانی پر از اصطلاحات و ضربالمثلهای رایج آن دوران. اصطلاحات و ضربالمثلهایی که در این روزگار هیچ نشانی از آنها نمیبینیم. یکی دیگر از این تفاوتها در نوع و نقش مادری است. درک و فهم اقدس از مادر بودن به نسبت فتانه در مرحله بالاتری است. فرهنگی که او در آن بار آمده، مقیدتر به سنتهاست. اصول اخلاقی او از وزن بیشتری برخوردارند و رعایت حق و حقوق دیگران برایش اهمیت دارد، اما فتانه جزو نسلی است که مغزش با فیلمهای هندی و فارسی صیقل خورده است. جستوجوی زیادی نمیخواهد تا بفهمیم این رواج در چه دورهای از دوران جامعه ما شکل گرفته و چه تأثیری بر اذهان گذاشته است.
فرهاد در زمان ورود فتانه به خانه آنها ۷ یا ۸ ساله است و الناز، دختر فرهاد نسل دهه هفتادی محسوب میشود، البته با در نظر گرفتن زمان نوشته شدن داستان. نوع رفتار و استقلالی که الناز از خود نشان میدهد و نوع مراقبت بالغانه از خودش و از فرهاد، نشانگر بارآمدگی او در دوره تسلط مدیاست. هر چند تم اصلی داستان همه زمانی است و تجربههای مندرج در آن میتوانند هر خوانندهای را در هر دورهای به همذاتپنداری وادارند.
در بسیاری از آثار شما، ناگفتهها و سکوت میان شخصیتها به اندازه کلمات نوشتهشده اهمیت دارند و به چشم مخاطب میآیند. این شیوه نوشتاری را -که به دل خواننده هم مینشیند- چگونه به دست آوردهاید؟
موقع نوشتن چیزهایی را باید گفت که لازم است گفته شوند و نه بیشتر. چیزهایی که خواننده بتواند با خواندن آنها موقعیت مورد نظر داستان را درک کند. در عین حال باید در نظر بگیریم که این خواننده علاوه بر هوش و حافظه فردی و تجربههای زیستهاش با شمای نویسنده در دو چیز مشترک است: زبان و حافظه جمعی. پس خیلی از چیزهایی را که من نویسنده میدانم، او هم میداند و از آنجایی که باهوش هم هست، خیلی چیزها را حتی بدون کوچکترین اشارهای درمییابد. من اعتقاد راسخی به مشارکت خواننده در فهم مفاهیم جاری داستان دارم. مفاهیمی که خود را در لا به لای سطور پنهان کردهاند و مترصدند تا به چشم خوانندهای بیایند که حواسش جمع است و با شراکت در مهندسی داستان جایزهاش را که فهم سطور نانوشته است، دریافت کند. لذت این درک برای خواننده جدی وصفناشدنی است. از متکلم وحده بودن بیزارم، بازنویسیهای مکرر برای همین است. یک بخش از بازنویسیهای من استفاده از تکنیک حذف به قرینه معنوی است که کمک میکند مفاهیم اصلی بهتر نمایانده شوند. مرحله دیگر حذف به قرینه لفظی است که به چابک کردن زبان داستان کمک میکند. پیش آمده که در مرحله حذف به قرینه لفظی، فصلهایی را حذف کنم که برای نوشتنشان خون دلها خوردهام. اما چیزی که مهم است، جلوه اثر است.
با توجه به شرایطی که در دو سال اخیر گرفتار آن هستیم، بحث جنگ جایی در داستانهای شما پیدا میکند؟
من در جریان جنگ رمضان دو داستان کوتاه نوشتهام. یکی با نام «پدافند» که در همان بیست روز اول جنگ نوشته شد و در اواخر فروردین هم چاپ شد. بر خلاف رویه معمولم که داستانها را بعد از نوشتن مدتها کنار میگذارم تا بعد با عقل سرد به سراغشان بروم، اصرار داشتم داستان «پدافند» خیلی زود چاپ شود. برای اینکه زود چاپ شود، مجبور شدم در یک بازه زمانی فشرده ۱۸ بار بازنویسیاش کنم تا بالاخره راضی به چاپش شوم. بعد از چاپ هم یک بار دیگر بازنویسی شده است. داستان دوم که اسمش «فُرادا» است، نوشته شده و منتظر بازنگری و بازنویسی است. بنابراین نگران نباشید. اگر عمری باقی بود، تأثیر این جنگ هم آثار خودش را در داستانها نشان خواهد داد، چنان که آثار جنگ ۸ ساله هم در دهه ۶۰ به صورتی و بعد در دهه ۷۰ به صورتی دیگر خودشان را در آثار من بازنمایی کردند. همچنان که در مورد کرونا چنین اتفاقی افتاد.
دغدغه ذهنیتان برای کارهای آینده چیست؟ این روزها چه کاری در دست دارید و چه کتابی قرار است چاپ کنید؟
مدتی است به نوشتن داستان بلندی درباره حضرت رسول(ص) فکر میکنم، آن هم با نگاه به حدیث کساء. نمیدانم بتوانم یا نه؟ تلاش خودم را میکنم. از سال 1395 مشغول نوشتن رمانی هستم به نام «مرثیه برای یک افسردگی حاد» که در دوران انقلاب فرهنگی میگذرد. انگار توقفهای طولانی جزئی از ذات این رمان است. نه اینکه کارهای دیگر مانع نوشتنش شوند، نه؛ خودش این توقف را میطلبد. با اینکه الگوی کلیاش در ذهنم است، اما به این صورت سرکشی میکند. یک داستان بلند دیگر هم هست به نام «فاوست» که از نظر زمانی به دوره بعد از انقلاب فرهنگی میپردازد. خیلی دلم میخواهد این دو داستان که از نظر زمانی به ۴۵ یا ۴۶ سال پیش برمیگردد و سالهاست ذهنم را به خود مشغول کردهاند، نوشته شوند پیش از آن که روزگار دستم را از نوشتن
پس بکشد.

