نگاهی به نمایشنامه شعلههای سرکش تاریکی
مسئولیت انسان در برابر حقیقت
فرهاد فریدنیا
منتقد تئاتر
بسیاری از نمایشنامههای ماندگار جهان، هربار که روی صحنه میآیند، بیش از آنکه گذشته را یادآوری کنند، زمان اکنون را به پرسش میکشند. «شعلههای سرکش تاریکی» به کارگردانی هوشمند هنر کار نیز از همین جنس آثار است؛ نمایشی که اگرچه دههها پیش توسط آنتونیو بوئرو نوشته شده، اما هنوز میتواند تماشاگر امروز را با پرسشی اساسی روبهرو کند: انسان حقیقت را نمیبیند یا نمیخواهد ببیند؟
در ظاهر، همهچیز روشن است. گروهی از نوجوانان نابینا در یک آموزشگاه شبانهروزی زندگی میکنند؛ محیطی منظم، آرام و قانونمند که سالها بر اساس قواعدی مشخص اداره شده خیلی زود چهره دیگری از خود نشان میدهد. آموزشگاه تنها مکانی برای زندگی چند نوجوان نابینا نیست، بلکه جهانی بسته است که در آن، هرگونه تفاوت، پرسش یا میل به تغییر به چشم تهدید دیده میشود. از همینجا نمایش از یک روایت واقعگرایانه فاصله میگیرد و به استعارهای از جامعه و وضعیت انسان تبدیل میشود.
در مرکز این جهان، ایگناسیو ایستاده است؛ شخصیتی که بیش از آنکه یک قهرمان باشد، یک پرسش است. او به نظمی که دیگران آن را طبیعی و تغییرناپذیر میدانند، مشکوک است. میپرسد چرا باید تفاوت را انکار کرد؟ چرا باید جهانی ناقص را کامل فرض کرد؟ چرا نباید آرزوی دیدن داشت؟ همین پرسشها کافی است تا آرامش ظاهری جمع فروبریزد.
قدرت نمایش دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد؛ جایی که نشان میدهد گاه بزرگترین تهدید برای یک ساختار بسته، نه خشونت، بلکه اندیشیدن است. تاریخ بارها ثابت کرده است که پرسش، بیش از پاسخ میتواند نظمهای تثبیتشده را به لرزه درآورد زیرا پاسخ را میتوان رد کرد، اما پرسش، اگر در ذهن جای بگیرد، آرام نمینشیند. ایگناسیو حامل همین پرسش است؛ شعلهای کوچک که تاریکی را نه با قدرت، بلکه با امکان دیدن به چالش میکشد.
از سوی دیگر، نویسنده با هوشمندی، دیگر شخصیتها را نیز صرفاً در جایگاه مخالفان حقیقت قرار نمیدهد. آنها انسانهایی هستند که میان امنیت و آزادی گرفتار شدهاند. جهانی را که میشناسند، هرچند محدود، بر جهانی ناشناخته ترجیح میدهند. این انتخاب، انتخابی اخلاقی یا غیراخلاقی نیست؛ انتخابی انسانی است. انسان اغلب به آنچه به آن خو گرفته، وفادار میماند، حتی اگر همان عادت، او را از حقیقت دور نگه دارد.
شاید یکی از مهمترین ویژگیهای این نمایشنامه، پرهیز از دوگانهسازیهای ساده باشد. در اینجا حقیقت چهرهای رمانتیک ندارد و آگاهی الزاماً به رستگاری ختم نمیشود. دیدن، هزینه دارد؛ همانگونه که نادیدن نیز بهایی سنگین بر انسان تحمیل میکند. تراژدی اثر نیز دقیقاً از همین تعارض شکل میگیرد؛ تعارض میان آرامشِ جهل و رنجِ آگاهی.
در اجرای این اثر، آنچه بیش از همه اهمیت پیدا میکند، حفظ همین لایههای معنایی است. اگر اجرا تنها به روایت زندگی چند نابینا محدود شود، بخش مهمی از ظرفیت متن از دست خواهد رفت. اما زمانی که کارگردان بتواند این فضای استعاری را در میزانسن، نور، سکوتها و روابط میان شخصیتها جاری کند، نمایش از یک داستان شخصی فراتر میرود و به تجربهای مشترک برای همه تماشاگران بدل میشود. ارزش چنین اجرایی در آن است که مخاطب، خود را پشت دیوارهای آموزشگاه نمیبیند، بلکه دیوارهای ذهن خویش را به یاد میآورد.
انتخاب دوباره این نمایشنامه در روزگاری که مرز میان حقیقت و روایت، آگاهی و انکار، بیش از هر زمان دیگری محل مناقشه است، انتخابی معنادار به نظر میرسد. جهان امروز، بیش از کمبود اطلاعات، از فراوانی روایتهای متناقض رنج میبرد و انسان معاصر هر روز بیش از گذشته باید میان دیدن و نخواستنِ دیدن یکی را انتخاب کند. از این منظر، «شعلههای سرکش تاریکی» تنها درباره نابینایی نیست؛ درباره مسئولیت انسان در برابر حقیقت است.
شاید راز ماندگاری این اثر نیز در همین باشد که هر نسل، ایگناسیوی تازه در آن پیدا میکند و هر جامعه، دیوارهای تازهای پیش روی خود میبیند. نمایش، مخاطب را به پذیرش یک پاسخ دعوت نمیکند؛ او را به زیستن با یک پرسش فرامیخواند و شاید هنر، درست در همین لحظه معنا پیدا میکند؛ جایی که به جای آسوده کردن ذهن، آن را بیدار میکند.
در پایان، «شعلههای سرکش تاریکی» بیش از آنکه درباره فقدان نور باشد، درباره فقدان شهامت دیدن است. یادآوری میکند که تاریکی همیشه بیرون از انسان نیست؛ گاه در جایی شکل میگیرد که حقیقت را میشناسیم، اما چشم بر آن میبندیم. در چنین جهانی، هر شعلهای که علیه عادت برمیخیزد، تنها روشنایی نمیآفریند؛ امکان دوباره اندیشیدن را نیز زنده میکند و شاید این، بزرگترین رسالت تئاتر باشد.

